کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

یک سفر چهار وجهی : حقیقی بودن

خلاصه :

با کنار گذاشتن شرم ، رازپوشی و انزوا ما یاد گرفتیم که خودمان را قبول کنیم و به خودمان عشق بورزیم دقیقا همانطوری که بودیم بدون هیچ تغییری.

ما یاد گرفتیم که به شکل واقعی با احساساتمان ارتباط برقرار کنیم. ما یک سفر درونی را برای شناختن و التیام دردهای کهنه که ریشه احساسات همجنسگرایانه ما را تشکیل می داد ، شجاعانه آغاز کردیم. ما متوجه سیستم دفاعی خود و احساسات بازداشت شده در گذشته برای پیوند عمیق و واقعی با احساسات بنیادین خود به خصوص عصبانیت و اندوه شدیم.

ما یاد گرفتیم که با دیگران به شکل واقعی ارتباط برقرار کنیم. یاد گرفتیم که از زندگی کردن برای دیگران دست برداریم. یاد گرفتیم که حقیقتمان را به دیگران بگوئیم و با دیگران بیشتر واقعی و حقیقی باشیم بدون اینکه حالت دفاعی به خود بگیریم و یا اینکه خود را از دیگران جدا کرده باشیم.

 

 

راهی برای رهایی از همجنسگرایی

منظور ما از تغییر چیست ؟

آیا تغییر واقعاً امکان پذیر است؟

چرا تغییر؟

موضوع شرم و حیا نمی باشد؟

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

چرا این به کار نیامد؟

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

سئوالها و جوابها

یک سفر چهار وجهی

مردانگی

حقیقی بودن

تامین نیازها

تسلیم شدن

سفر رهایی از همجنسگرایی یک سفر درونی است ، یک سفر برای شناخت باطن و استعدادها و نقاط ضعف و قوت است ، یک سفری برای ابراز وجود کردن واقعی و  نو شدن است. این سفر مربوط به قدرت اراده نمی باشد . این یک سفر التیام بخش است برای شناخت و شفای زخمهای پنهان و خلاهایی که بسیاری از گرایشات ما به همجنس را باعث گردیده بود.

سالها پیش ما یک راهی برای جدایی از همجنسگرایی پیدا کردیم ، بسیاری از ما یک عمر با دروغ زندگی کرده بودیم ، ما دیگر اصلا نمی دانستیم که معنی حقیقی بودن و یا اینکه با احساسات واقعی مان پیوند خوردن چه بود. ما یک نقاب کذایی به چهره زده بودیم و وانمود میکردیم که همه چیز رو به راه است. بسیاری از ما از راه به در شدیم برای اینکه بتونیم بچه خوبی باشیم یا اینکه مشکل ایجاد نکنیم ، بچه دلخواه مادرمون یا دانش آموز دلخواه معلم خود باشیم. اما از درون ما در رنج بودیم و  بی صدا آه می کشیدیم.

دروغهایی که ما باهاشون زندگی کردیم به قبل از زمانی بر میگرده که ما از بروز گرایش به همجنس آگاهی پیدا کنیم. آنها در مورد زخمهای پنهانی بودند که ما نمی تونستیم آنها را بفهمیم و مطمئن بودیم که هیچ کس دیگه هم آنها را نمی فهمید. رنج در مورد متفاوت بودن ، برای جور نشدن با دیگران ، برای احساس بیگانگی با پدر ، برای احساس این مطلب که شبیه به دختران هستیم تا پسران ، برای سوء استفاده جنسی شدن و یا برای نومیدی و تنهایی. بعضی از ما رازهایی رو درباره بازیهای جنسی با پسرهای دیگه یا سوء استفاده جنسی بوسیله پسرهای بزرگتر یا مردان با خودمون حمل می کردیم. به بعضی از ما وقتیکه خیلی جوان بودیم یاد دادند که احساسات ما از قبیل عصبانیت ، اندوه یا اشکها و ترس چیز بدی و اشتباهی است. برای اینکه پسرهای خوب و احساساتی باشیم ما مجبور شدیم که همه احساسات خودمون را باهمدیگه خفه بکنیم.

برای اجتناب از حس کردن غم و اندوه ، ما احساسات خودمون را خاموش کردیم. این که هیچ چیز رو احساس نکنیم به مراتب برای ما ارجحیت داشت تا اینکه بخواهیم وزن سنگین ترسها ، غمها ، تنهاییها و زخمهای خودمون را حس کنیم.

درمانگر درمان-جبرانی دیوید ماتسن می نویسد:

" جدایی از احساسات بین مردهایی که با گرایش ناخواسته به همجنس درگیر هستند ، همیشه حاضر بوده. این به این معنی نمی باشد که این مردان به شکل کامل از احساسات جدا هستند ( به استثنای برخی). بلکه این بدین معنی است که آنها از جنبه های مهمی از زندگیشون جدا شده اند. آنها احساسات واقعی خودشون رو نسبت به بعضی از جنبه های اولیه ، اساسی و حتی آسیب زای زندگیشون خفه کرده اند. "

زمان به تنهایی می تونه دردها رو دور بکنه ، اگر ما بتونیم آنها را تا آنجا که میشه دفن بکنیم. یا اینکه امیدوار باشیم که بتونیم. اما ما بدبختانه اشتباه می کردیم. زخمهای گذشته نمی میرند. زخمهای گذشته فقط قویتر می شوند نه ضعیف تر. آنها واکنش می دهند ، می گندند تا اینکه خودشون را ابراز بکنند و شنیده بشند. که این راهها میتونه اعتیادها و وسواسها ، حسرت و شهوت ، شرم و نومیدی و یا دیگر روشهای تخریب باشه که گرایشات همجنسگرایانه ما را تغذیه کنه .

در نهایت ما یاد گرفتیم که اگر بخواهیم خود را از گرایش ناخواسته به همجنس رها کنیم ما مجبور هستیم که قلب خودمان را رها کنیم و به احساسات بنیادی خود وصل شویم به شکل کامل و حقیقی. ما مجبور بودیم که شرم خود را رها کنیم و بر روی عصبانیت و زخمهای دفن شده از گذشته دورخود کار کنیم. ما مجبور بودیم که خودمان را دوباره پیدا کنیم.

اما احساس واقعی بودن فقط کافی نبود. ما مجبور بودیم که در روابطمان با دیگران به شکل واقعی برخورد کنیم. ما مجبور بودیم که از زندگی کردن برای دیگران و از بودن به گونه ای که دیگران از ما می خواستند دست برداریم.  ما نیاز داشتیم که با دیگران حقیقی و واقعی باشیم. بدون اینکه حالت دفاعی بگیریم و یا اینکه خود را از آنها جدا نمائیم. ما مجبور بودیم که از دیوار دفاعی و نمای خارجی خود را خلاص کنیم و باور کنیم که ما به اندازه کافی خوب هستیم دقیقا همانطوری که بودیم تا اینکه کاملا شنیده و دیده شویم.

احساسات بنیادی واقعی

در دوره های سفری به مردانگی که بوسیله "پی پی سی" برگزار میشه ، این مطلب آموزش داده میشه که چهارگونه احساسات بنیادی وجود دارد و اینکه ارتباط حقیقی با این احساسات برای هر نوع درمان احساسی واجب و ضروری است . این چهار احساس بنیادی عبارتند از:

-         لذت ( که شامل عشق و آرامش است)

-         غم ( که شامل اندوه می باشد)

-         ترس ( که شامل نا امیدی می باشد)

-         و عصبانیت

احساسات بنیادی تاثیر قدرتمندی در بدن دارند ، و این تاثیر آنها میتونه باعث ایجاد انگیزشهایی برای حرکت ، عمل کردن و یا جواب دادن بشود. احساسات بنیادی آن دسته از احساسات هستند که ظرفیت حرکت دادن یک فرد را به سمت پختگی و کامل شدن دارند. آنها باعث می شوند که یک فرد بسط پیدا بکنه به جای اینکه کوچک بشه ، آنها باعث می شوند تا اینکه یه فرد درد و دل بکنه به جای اینکه خفه بشه. غم ، برای مثال یک فرد رو وامیداره که تجربه فقدان رو داشته باشه با بسط دادن آن فرد به شکلی که بتونه فقدان رو دربر بگیره ، حالا او چیزی بیشتر از چیزی که قبلا بود میشود.

احساسات متضاد یا احساسات بازداشت شده

چه اتفاقی می افتد اگر غصه های یک مرد بیش از اندازه طاقت فرسا باشد ، عصبانیتش غیر قابل کنترل باشد و یا ترس او بیش از اندازه شرم آور باشد؟ چه اتفاقی می افتد اگر این احساسات واقعی بیش از اندازه رنج آور باشند؟ او ممکن است که یاد گرفته باشه که این احساسات حقیقی رو در خودش جا بده یا اینکه آنها را در خودش پنهان بکنه. او ممکن است که خودش رو ا ز تجربه کردن این احساسات حقیقی بوسیله یک دیواری از احساسات متضاد یا احساسات بازداشت شده محافظت بکنه.

بنابراین احساسات حقیقی او ممکن است مخفی شده باشند بوسیله شرم ، غصه ، ناراحتی ، شهوت ، درماندگی ، بی ارادگی و یا دیگر احساساتی که او را از توجه به احساسات حقیقی اش باز می داره. این احساسات ، احساسات متضاد یا بازداشت شده نامیده می شوند زیرا به جای اینکه فرد رو به عمل وادار بکنند او را از عمل باز میدارند. به جای اینکه درمان را امکان پذیر بکنند  ، رنجها را افزایش می دهند. به جای اینکه درک از خود را افزایش بدهند آن را کاهش می دهند. به جای اینکه حقیقت را به او بگویند به او دروغ می گویند. آنها احساساتی هستند که باعث می شوند که او خاموش بشه به جای اینکه دست به کار بشه. آنها باعث میشوند که فرد بیشتر به درون خودش بره به جای اینکه با دیگران ارتباط برقرار بکنه.

مکانیزم دفاعی و منحرف کننده ها

علاوه بر این لایه از احساسات متضاد یک فرد ممکن است که لایه ای از احساسات متضاد یا منحرف کننده ها برای خودش ایجاد بکنه . اینها اعتقادات ، قضاوتها و رفتارهایی هستند که فرد رو از احساس کردن هر چیزی محافظت بکنند حتی از احساس کردن احساسات غلط و یا احساسات بازداشت شده.آنها ممکن است عادتهای جنسی ، پرخوری و یا اعتیاد به الکل و مواد مخدر باشه. آنها ممکن است که شامل عقلانی کردن موقعیتهای احساسی ، شوخ طبعی تدافعی ، سفت و سخت بودن و پرهیزکاری دروغین و رفتارهای واکنشی بشود.

مبارزه دیگر عبور کردن از لایه های دفاعی و احساسات اشتباه برای تجربه زندگی با احساسات بنیادین مان بود. شاید مهمترین کار ما ارتباط کامل با اندوه و عصبانیت ما بود بطوریکه این احساسات را بشنویم به آنها افتخار کنیم و خود را از اندوه و عصبانیتی که برای سالها روی هم انباشته شده بود رها سازیم. و هر زمان که وقتش بود ببخشیم و از آنها بگذریم.

پذیرفتن این واقعیت می تواند هولناک باشد. اما یک مرد شجاع مردی نیست که هیچ ترسی نداشته باشد بلکه مردی است که انجام بدهد آنچه را که از آن می ترسد. اگر ترسی وجود نداشته باشد شجاعت معنا ندارد.

پس زدن شرم پذیرفتن خود همانگونه که هستیم

این ممکن است که مضحک به نظر برسد اما واقعیت دارد : ما نتوانستیم هیچ گونه قدمی کوچکی نسبت به تغییر برداریم تا اینکه قبول کردیم که خود را دوست داشته باشیم و خود را همانطور که بودیم بدون هیچ گونه تغییر بپذیریم . پذیرش خوب بودن ما ، ارزشهای ما و پتانسیل واقعی ما به عنوان یک مرد یک قدم اساسی در خارج شدن از همجنسگرایی بود.

بنابراین ما مجبور شدیم که این دو واقعیت اساسی در مورد خود را بپذیریم:

1- تقصیر و شرم هرگز نمی توانند باعث تغییر شوند. تغییری که انگیزه ابتدایی آن شرم و تقصیر باشد همیشه با شکست مواجه خواهد شد. ما متوجه شدیم که شرم به احساسات همجنسگرایانه و رفتارهای واکنشی ما سوخت می رساند. نه اینکه آنها را بهبود ببخشه.

2- بخشی از میل ما به همجنس مربوط به مشکلات ما در ارتباط برقرار کردن در دنیای مردان می شد. و مشکلات ارتباطی هرگز نمیتواند با انزوا بدون برقراری ارتباط درمان شود.

این دو اصل به یکدیگر کاملا وابسته هستند. ما دریافتیم که نمی توانیم از شرم رها شویم در حالیکه یک بخش اساسی از خود را از کسانی پنهان می کنیم که در طلب عشق و پذیرش آنها نسبت به خود هستیم. ما نمی توانستیم به دیگران اعتماد کنیم اگر از این مساله می ترسیدیم که اگر آنها رازهای ما را بدانند ما را طرد خواهند کرد. ما نمی توانستیم قلبمان را به روی عشق و محبت دیگران باز کنیم وقتیکه خودمان را دوست نداشتیم.

آیا پذیرش خودمان دقیقا همانطوری که هستیم با همه ضعفها و محدودیتهایمان ما از تغییر باز می دارد؟ نه دقیقا برعکس! یک دانشجوی سال اولی را در نظر بگیرید که آرزو دارد روزی دکترای پزشکی بگیرد. آیا او خود را به خاطر اینکه هنوز مدرک کارشناسی ندارد سرزنش می کند؟ آیا او خود را با جراحان باتجربه مقایسه کرده و خود را سرزنش می کند که چرا یکی از آنها نیست؟ آیا او سعی میکنه از چیزی عبور بکنه که هنوز نیست؟ خیر. پذیرفتن خودش دقیقا همان لحظه همانگونه که هست بدون هیچگونه انتقاد از خود به او کمک می کند که به هدفش برسد بدین شکل که او را در مسیر صحیحی قرار می دهد که او یاد بگیرد در زمان مناسب و به شکل درست چه چیزی نیاز دارد که یاد بگیرد و چه تجربه ای را نیاز دارد که بدست بیاورد. بدون قبول این پذیرش هر راه دیگری او را سریعا به شکست مواجه می کند.

بنابراین بوسیله سعی و خطا و همینطور به کمک عنایت خداوند ما توانستیم خودمان را همانطور که بودیم بپذیریم. ما توجه خود را به خداوند معطوف کردیم و سپس متوجه شدیم که همه افراد عزت و احترام بیشتری نسبت به ما می گذارند حتی بیشتر از آنچه برای خود در نظر می گرفتیم! ما متوجه شدیم که افراد همیشه ما را طرد نمیکنند. ما متوجه شدیم که بسیاری از افراد قادر بودند ماورای مشکلات ما یعنی ارزشهای درونی ما را ببینند.

ما چه انجام دادیم که باعث تغییر شد

اینجا تغییراتی متفاوتی وجود دارد که خیلی از ما ها مجبور هستیم انجام بدهیم.

1- ما تصمیم گرفتیم که خود را دوست داشته و بپذیریم دقیقا همانطور که بودیم در همان زمان بدون هیچگونه تغییری.

         ما قلبهایمان را به سوی خداوند کردیم (هر چند که ما خداوند را می شناختیم) و از او درخواست کمک می کردیم زیرا که به سادگی میدانستیم که برای او ارزش داریم. بعضی از ما دعای آرامش برنامه معنوی 12 قدم را می خواندیم: "خداوندا به ما آرامشی عنایت فرما که بپذیریم چیزهایی را که نمی توانیم تغییر بدهیم و شجاعتی بده که تغییر بدهیم آنچه را که می توانیم و خردی که تفاوت به این دو را درک کنیم."

         ما مطالعه کردیم و دانستیم در مورد دیگر افرادی که این مسیر را طی کرده بودند و متوجه شدیم که ما در این سفر تنها نیستیم. تجربه ما منحصر به فرد نبود . ما آن مردان و زنان را هرگز به چشم انسانهای فاسد و بی ارزش ندیدیم ، و هرگز خودمان در نظر کسانی که واقعاً رنجهای ما را می فهمیدند فاسد و بی ارزش جلوه نکردیم. 

         ما نسبت به نوارهای کاست سرزنش از خود در ذهنمان آگاه گشتیم و سعی کردیم که منبع اصلی آنها را بیابیم همینطور اینکه چه احساسات یا وقایعی آنها را به کار انداخت. ما از خودمان پرسیدیم ، " چه کسی اولین بار به ما گفت که بی ارزش هستیم قبل از اینکه خودمان این باور را داشته باشیم؟" ما تصمیم گرفتیم که مسئولیت این پیغام انتقادی را به کسی معطوف نمائیم که برای اولین بار آن را به ما داد. ما این پیغامهای انتقادی را با نوارهای کاست دیگری که خودمان انتخاب کرده بودیم و حاوی پیغامهایی از ارزشهای واقعی و خوبیهای ما بودند جایگزین کردیم.

         ما قبول کردیم که گرایش ناخواسته به همجنس حتی اگر ما هرگز قادر به تغییر آنها نباشیم ، بدترین چیزی نبود که بتواند برای ما اتفاق بیفتد و همینطور به سادگی دریافتیم که حمل کردن بار رنج آوری که ما انتخاب نکرده بودیم و آن را نمی خواستیم در حقیقت خودش یک نوع موفقیت بود.

2- برای اینکه واقعاً خود را از چنگال شرم رها کنیم ، ما متوجه شدیم که باید از سرپوشی و انزوا خارج شویم و خود حقیقی مان را به افرادی مورد اعتمادی نشان دهیم که ایمان داشتیم حتی بعد از اینکه رنجهای ما را بشنوند آنقدر محبت و بصیرت دارند که هنوز ما را می پذیرند.

         ما دریافتیم مادامیکه اولویت ما مخفی کردن احساسات و زندگیهای محرمانه ما بود و اولویت بعدی ما شفای آن بود ما هرگز نتوانستیم از تقصیر ، خودبیزاری و انزوایی که ما را دربرگرفته بود رها شویم .

         ما یک ریسک حساب شده برای طردشدن احتمالی در نظر گرفتیم و با ترس عمیق از اینکه چه می شود اگر دیگران درباره ما بدانند روبرو شدیم. ما با آن افرادی شروع کردیم که مطمئن تر به نظر می رسیدند مثل درمانگر ، پیشوای روحانی ، کشیش و ... و به مرور زمان ریسکهای بزرگتری در مورد آنچکه می گفتیم و نوع کمک و پشتیبانی که می طلبیدیم انجام دادیم.

3- ما مکانیزم دفاعی و هواس پرتیهایی را شناختیم که ما به عنوان مکانیزم دفاعی برای اجتناب از احساسات استفاده می کردیم ، و یک برنامه را شروع کردیم تا اینکه آنها را از زندگیمان پاک کنیم.

         آن دسته از ما که گرفتار رفتارهای اعتیادی گشته بودند مجبور بودند که خود را تسلیم کرده و بر آنها غلبه کنند بدین منظور که بتوانیم احساسات پنهانی که ما سعی می کردیم آنها را بوسیله این عادتها درمان کرده و یا پنهان نمائیم تجربه کنیم.

         ما کتابهای بهبود شخصی و شفا را برای کمک گرفتن در غلبه بر مکانیزم دفاعی و منحرف کننده ها مطالعه کردیم. هر چیزی مثل تماشای زیادی تلویزیون تا اعتیاد به مواد مخدر. اگر برای ما مناسب بود ، ما تصمیم گرفتیم که به گروههای معنوی 12 قدم یا دیگر گروههای پشتیبان بپیوندیم تا اینکه تلاشهای ما را محکمتر کرده و شبکه پشتیبانی شخصی خود را بسازیم.

         ما عضو گروههای پشتیبان آنلاین در اینترنت شدیم و در حینی که سعی می کردیم بر رفتارهای دفاعی خود غلبه کنیم خود را نسبت به دیگر افراد متعهد فرض می کردیم.

4- در حالیکه عمیقتر در احساسات خود فرو می رفتیم ، ما احساسات متضاد و احساسات بازدارنده که ما را خفه کرده بود شناختیم آنها می توانستند شرم ، افسردگی ، اضطراب ، نومیدی و یا دیگر احساسات باشند.

         با یک ترکیبی از درمانهای گروهی یا شخصی ، گروههای پشتیبانی ، متون بهبود شخصی و شبکه های شخصی برای پشتیبانی از خودمان ، تلاش کردیم که خسارت مخالفت نکردن در مقابل این احساسات محجور کننده را بشناسیم.

5- در حالیکه ما عمیقا بر روی خود کار میکردیم ، در نهایت ما قادر بودیم که به احساسات بنیادین حقیقی که مدتها دفن شده بودند دسترسی پیدا کنیم مخصوصا عصبانیت و اندوه که ریشه بسیاری از رنجهای ما بودند. دیگر مایل نبودیم که این احساسات حقیقی را خاموش کرده و یا امتناع نمائیم ، ما مجبور بودیم که آنها را به شکل کامل ابراز کنیم ، به آنها افتخار کنیم ، بر روی آنها کار کرده و وقتیکه زمان مناسبش فرا می رسید آنها را رها کنیم.

         این کار بهتر بود که با یک درمانگر ماهر و یا یک گروه از افرادی که در روان پاکسازی احساسات عمیق و رهاسازی به شکل ویژه تعلیم دیده بودند انجام می گرفت. نظر به اینکه عمق این رنجها چقدر بودند و چه مدت ما آنها را حمل می کردیم ، ما نیاز داشتیم که آنها را ابراز کرده ، بر روی آنها کار بکنیم و به تعداد دفعات آنها را رها کرده تا اینکه به شکل کامل التیام پیدا کنند.

6- ما تصمیم گرفتیم که در روابطمان با دیگر به شکل حقیقی تر ظاهر شویم .

         ما یاد گرفتیم که از زندگی کردن برای دیگران دست برداریم و همینطور از بودن به گونه ای که فکر می کردیم دیگران از ما می خواهند دست برداریم.

         ما یاد گرفتیم که آشکارا برای خودمان صحبت بکنیم و حقیقت را از دیدگاه خودمان بیان کنیم بدون نیت بد و به شکل مطمئن اما به شکل صریح ، واضح و بدون عذرخواهی.

         ما یاد گرفتیم که دیگران را مسئول پاسخهای احساسیشان بدانیم و اجتناب کنیم از اینکه خود را مسئول اینکه دیگران چگونه احساس می کنند و یا چه فکر می کنند بدانیم.

         ما یاد گرفتیم که بیشتر با دیگران حقیقی و واقعی باشیم بدون اینکه که حالت دفاعی به خود بگیریم یا اینکه خود را از آنها جدا بدانیم. ما به این باور رسیدیم که ما به اندازه کافی خوب بودیم که به شکل کامل دیده و یا شنیده شویم دقیقا همانطور که ما بودیم.

7- وقتیکه زمان مناسبش فرا رسید ما بدون هیچ قید و شرطی آنهایی را که احساس کردیم در حق ما بد کرده اند بخشیدیم ، و بدین ترتیب خود را از سالها رنج و کینه خلاص کردیم.

8- وقتیکه به اندازه کافی قوی شدیم ، ما بررسی کردیم تمام مواردی را که در آن باعث رنجش و اذیت دیگران شده بودیم. و همینطور سهم خود را در طرد کردن و قضاوت کردن در مورد دیگران و ایجاد روابط پوچ ، بدون معنی و حتی مخرب را پذیرفتیم.

         اگر ما حس می کردیم که این موضوع شامل حال ما میشود و اگر میتوانستیم کاری بدون آزار رساندن به دیگران انجام دهیم ، در اینصورت ما اشتباهات خود را در حق کسانی که آنها را آزرده بودیم می پذیرفتیم و سعی می کردیم که آنها را جبران کنیم ، بدون اینکه توقعی در قبال آن داشته باشیم.

9- هنگامیکه ما به این نتیجه می رسیدیم که ما چه بودیم و درک این را پیدا می کردیم که در طلب چه بودیم ، در اینصورت ما در یک موقعیت برتر بودیم برای اینکه وارد یک رابطه با زنان بشویم و یا رابطه جاری را توسعه بدهیم.

         حالا ما می توانستیم با یک زن باشیم بدون اینکه خودمان را در او گم کنیم و یا اینکه به شکل ناخودآگاه او را به عنوان مادر خود بپنداریم و تلقی کنیم .

         ما به اندازه کافی قوی شدیم تا اینکه با او خود حقیقی باشیم و حقیقی رفتار کنیم. و این امر موجب شد که دنیای زخمها و غم و شادی و تجارب زندگی او بر روی ما باز شود بدون اینکه برای ما تهدید کننده باشد یا اینکه آنها را ناشی از خود بدانیم.

10- همزمان که ما بیشتر از جهت درونی التیام پیدا کردیم و ارتباط بیشتری با احساسات خود پیدا کردیم ، بیشتر احساس لذت می کردیم. ما قادر بودیم روابط سالم و پخته بیشتری بسازیم. دیگر کمتر به راحتی آسیب می دیدیم ، کمتر بداخلاق می شدیم و کمتر خود را به دیگری وابسته می دیدیم. ما بیشتر خود حقیقیمان شده بودیم.

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید