کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

برنامه های ورزشی

یک نوع معمول از گروه تجربه‌ای یک برنامه ورزشی است که به شما اصول یک ورزش را یاد میدهد و موقعیتی را برای شما فراهم میکند تا اینکه ورزش را انجام دهید. شرکت‌کنندگان یاد میگیرند که چطور در یک تیم عمل کنند و این شانس را دارند تا اینکه بر جداسازی تدافعی خودشون کار بکنند و ترس خود را از ورزش از بین ببرند.

 

موضوعات مهم درباره گرایش به همجنس

- طرح عملی

- درمان

- انتخاب ، آزادی و مسئولیت پذیری
- مطالعه شخصی
- گروه های پشتیبان
- برنامه های ورزشی
- رفتار
- ادراک خویشتن
- هویت جنسی
- احساسات
- روابط
- معنویت
- مصیبت

علاوه بر گروههای پشتیبان متدوال ، شما ممکن است یک گروه تجربه‌ای را مفید بیابید.  گروههای تجربه‌ای برای این وجود دارند که برای شما تجربه خاصی را به وجود بیاورند. بعضی انواع سازمانهای مردانه به عقب بازگشته و موقعیتهایی را برای مردان فراهم میکنند تا اینکه مراسمی را تجربه کنند که آنها ممکن است در زندگیشون قبلا نداشته یا جا انداخته بودند.

یک گروه تجربه‌ای معمول یک برنامه ورزشی است که اصول اساسی در بسکتبال ، سافتبال و دیگر ورزشها را آموزش میده و این موقعیت را برای افراد بوجود میاره تا اینکه به ورزش کردن بپردازند. شرکت کنندگان یاد میگیرند که چطور در یک تیم عمل کنند و این شانس را دارند که با جداسازی تدافعی خودشون روبرو بشوند و همینطور با ترس از ورزش نیز روبرو شده و اون را حل بکنند. برای خیلی مردان ، ورزش ممکن است چیزی باشد که آنها را از خیلی مردان دیگر جدا کرده است. شرکت در یک برنامه ورزشی میتواند به شما کمک کند تا :

         قوانین ورزش را یاد بگیرید و با تمرینات به سطح مشخصی از مهارت دست پیدا کنید. این مهارتها میتواند توانائیهای شما را افزایش بدهد تا اینکه ارتباط برقرار کرده و بعنوان یک پدر آن را به بچه های خود آموزش دهید.

         با بازی کردن با مردان دیگر کار تیمی را یاد بگیرد.

         رقابت دوستانه در یک تیم ورزشی را یاد بگیرد.

         یک بدن سالمتر بسازید و احساس اعتماد به نفس خود را افزایش دهید.

         با ترسهای قدیمی و احساسات طرد شدن روبرو شده و آنها را حل کنید و احساس کنید که به عنوان یک عضو از یک تیم ورزشی مردان پذیرفته شده‌‌اید.

من از ورزشهای انفرادی از قبیل بلند کردن وزنه و دویدن لذت میبرم و حتی ورزشهای رقابتی غیر تیمی مثل راکت بال نیز بازی کرده‌ام. اما من همیشه از ورزشهای تیمی وحشت داشتم. اولین دفعه‌ای که من در یک تمرین بسکتبال گروه تجربه‌ای ظاهر شدم من در تالار ورودی خشکم زد وقتیکه صدای برخورد توپ با زمین را از داخل سالن شنیدم. ولیکن ، وقتیکه من بالاخره شجاعت رفتن به داخل زمین را پیدا کردم ، من متوجه شدم که افراد دیگر همانند من نا‌هماهنگ و ترسان بودند. من متوجه شدم که آنجا یک محیط بدون قضاوت و نظر بود جائیکه من میتونستم قوانین بسکتبال را یاد بگیرم و از بازی کردن این ورزش با دیگر مردان لذت ببرم. شرکت کردن در برنامه‌های ورزشی واقعا حس با ارزش بودن را در من بیدار کرد. کمبود مهارتهای ورزشی من یک دلیلی بود که بین من و دیگر مردان فاصله ایجاد می‌کرد ، اما با مقدار کمی تمرین من متوجه شدم که من واقعا یک بازیکن خوب بسکتبال هستم و بالاخره این اعتماد به نفس را پیدا کردم تا اینکه در تیم بسکتبال کلیسا بازی کنم.

فصل بعدی نوبت سافتبال بود و من ترس بیشتری داشتم. هر چند که من واقعا از بسکتبال لذت میبردم ، اما از فکر کردن درباره سافتبال وحشت داشتم به این خاطر که اون برای من احساسات قدیمی را یاد آوری میکرد زمانیکه در زمین بازی در مدرسه ابتدایی مسخره و استهزاء شده بودم.

من را از زمین بازی بیرون ببرید.

" آخرین باری که من در یک زمین سافتبال بودم من کلاس سوم بودم ، وقتیکه ما گاه و بیگاه برای تمرین ورزشی سافتبال بازی میکردیم. وقتیکه آنها تیم انتخاب میکردند من همیشه آخرین نفری بودم که انتخاب میشدم (حتی بعد از دخترها!) من همیشه در قسمت خارجی زمین بازی میکردم زیرا آنجا هیچ کس از شما توقع نداشت که واقعا توپ را گرفته یا اینکه قادر باشید توپ را از اون فاصله به قسمت داخلی میدان بیندازید. در صف ضربه زدن به توپ ، وقتیکه نوبت من میشد من همیشه میگفتم که من همین الان ضربه زدم و همیشه به آخر صف میرفتم.

" حالا من سی و پنج سال سن دارم و من میتوانم هر کاری بخواهم انجام دهم به غیر از بازی کردن سافتبال. و این هنوز من را از دیگر مردان جدا میکنه. برای من مهم نیست که خیلی در سافتبال پیشرفت بکنم ، من فقط میخوام آنقدر بتونم احساس راحتی داشته باشم که هر از گاهی بتونم بازی کنم. بنابراین من مصمم شدم تا اینکه در اولین تمرین روز شنبه حاضر بشم. بالاخره با بازی بسکتبال من متوجه شده بودم که من بیشترین قوانین این بازی را میدونستم و با مقداری تمرین متوجه شدم که حدس من نادرست نبود. در آخر فصل من میتونستم که با بعضی از بهترینهای آنها ترکیب بشم. حالا ، چرا من نتونم این کار مشابه را در سافتبال انجام بدم ؟ بعلاوه ، بیشتر مردهایی که سافتبال یاد میگرفتند همان مردهای خامی بودند که من با آنها بسکتبال بازی کرده بودم.

" من در محوطه پارکینگ با دستکش بیس‌بال نو خودم ظاهر شدم. چطور من میتونستم بدونم که من میبایستی یک دستکش نو بیس‌بال را برای اولین بار چرب بکنم؟ من حتی یک کلاه بیس‌بال به همراه نداشتم. چطور من میتونستم رفتار کنم به گونه‌ای که بلد هستم وقتیکه من بدون یک کلاه بیس‌بال بازی میکردم؟ و به علاوه "باز" کجاست؟ او در لیگهای کوچک بازی میکرد و بنابراین اون میدونه چه کاری باید انجام بدم. من به اون نیاز داشتم. من عصبانی شدم و برگشتم تا اینکه چیزی را که به شکل ناگهانی یادم افتاد تو ماشین جا گذاشته بودم بردارم. در میانه برگشت به طرف زمین من "باز" را دیدم و اعتماد به نفس خودم را دوباره پیدا کردم.

"باز" و من یک توپ بیس‌بال برداشتیم و آنرا به سمت عقب و جلو پرتاب کردیم. اون به من نشون داد که چطور توپ را نگه دارم و چطور آنرا پرتاب کنم. حالا این آنقدر هم سخت نبود. من حتی تقریبا همه توپها را گرفتم. گروه سپس برای معرفی و یک نرمش کوچیک دور هم جمع شدند بعد به شکل رسمی اعلام کردند " همه کسانی که میخواهند بازی کنند به آنجا بروند." و همه افراد به آنجا رفتند ، از بین بیست و پنج نفر من تنها فردی بودم که بیرون ایستادم. من آنروز قصد انجام بازی را نداشتم. من فقط میخواستم تمرین پرتاب کردن و ضربه زدن بکنم و بعضی از قوانین بازی را یاد بگیرم. داور به من یک تعداد فرصت بیشتر داد و ما برای یک دقیقه پرتاب کردیم تا اینکه اون مجبور شد بازی را شروع کنه. من یک جایی در بین تماشاگرها پیدا کردم و دوستانم را دیدم که در زمین ضربه میزنند و میدوند و هر کسی هورا میکشد. فکر من به مدرسه ابتدایی رفت و به شکل ناگهانی من دوباره یک پسربچه چاق ناهماهنگ شدم. من آماده شده بودم که ضربه بزنم و فشار بر این بود که این کار را بکنم. همه من را مورد ملاحظه قرار میدادند و همه میدانستند که من خطا میکنم. چرا این مهم است اگر شما با یک چوب یک ضربه به توپ بزنید یا اینکه شما خطا کنید؟ با یک تعداد ضربه من یک قهرمان و یا یک گنهکار میشدم. تصاویر شخصی به آسانی ساخته و خراب میشدند. به دلایلی ، سافتبال نماینده همه تجربیات منفی بود که من به عنوان یک بچه داشتم. این به من یادآوری میکرد که چطور من احساس یک پسر خرفت و چاق را داشتم که سعی میکرد با بقیه خودش را جور دربیاره. این برای من به نشانه فشار همسالان و عدم لیاقت بود. و در اینحالت بود که اشکهای من سرازیر شدند. خدایا شکرت به خاطر اون عینک آفتابی. اما عینک آفتابی نمیتونست اشکهای من را که از چهره‌ام سرازیر شده بودند مخفی بکنه. من سایه درختی را در فاصله یکصد یاردی پیدا کردم جائیکه من هنوز بازی را می‌دیدم و می‌شنیدم. این جای امن‌تری بود. من میتونستم آنها را ببینم اما آنها نمیتونستند من را ببینند. و هیچ کس نمیتونست ببینه من گریه میکنم.

بزودی "باز" من را پیدا کرد و من روی شانه‌اش گریه کردم. اون به من یادآوری کرد که چطور من بسکتبال را بدون هیچ تجربه‌ای شروع کردم و با خوبی به پایان رساندم و اینکه چطور سافتبال میتونه تجربه مشابه‌ای باشه. اون به من یادآوری کرد که شجاعت به معنی نبودن ترس نیست ، بلکه عمل کردن علی رغم وجود ترس است. آنطور که من زمین را آنروز تجربه کردم ، بخش ناپخته من به من میگفت که "هرگز دیگر وارد این زمین نشو. تو مجبور نیستی اینقدر مسخره شوی." اما بخشی از من که میخواست رشد بکنه من را مطئمن کرد که من باید با ترسهایم روبرو بشوم . ترسی در من وجود داشت. پسر چهار ساله من در یک تیم تی-بال بازی میکنه و من ترسیده بودم با اون بازی کنم و توپهاش را بگیرم. (هنگامیکه من این را مینویسم ، من بر این احساسات فایق آمده‌ام که یک پدر سی و پنج ساله از بازی برای گرفتن توپهای پسر چهار ساله‌اش بترسه) این ساده نبود که برای تمرین در روز شنبه آینده دوباره ظاهر بشم. ترسها از من دور نخواهند شد و اشکها شاید که دوباره سرازیر شوند. اما این کاری است که من مجبور هستم انجام بدم. و اگر این مرا نکشد ، این مرا قویتر خواهد کرد.

جمعه آینده دوستم "باز" من را به زمین بیس‌بال برد برای اینکه یاد بگیرم چطور ضربه بزنم. اون به من یاد داد که چطور چوب را به دست بگیرم ، چطور بایستم و چطور بچرخم. ما هر دو متعجب شدیم که چقدر من اینکار را خوب انجام دادم. من فقط شش تا از پنجاه ضربه را خطا زدم. همه آنچه احتیاج داشتم یک مقدار زمان و تشویق بود برای اینکه اعتماد به نفس کافی پیدا کنم تا اینکه به برنامه تمرین بعدی برم.

تمرین شنبه بعدی یک تجربه خوبی بود. از آنجائیکه "باز" روز قبلش به من کمک کرده بود ، من با اعتماد به نفس رفتم تا ضربه بزنم. داور با مهربانی بدون اینکه حالت نوازش کننده‌ای بخواهد داشته باشه به من کمک کرد. در تمرین من به پنج تا از هفت تا توپم ضربه زدم. ما بعد یک بازی کوتاه انجام دادیم، و من هر دفعه ضربه زن بودم! بعد از بازی "اندی" با من راجع به ترسم از سافتبال صحبت کرد. اما او الان فقط طرف با اعتماد به نفس من را می‌دید و خوشحال بود از اینکه می‌دید من ترسها ، شکها و تردیدهایی مثل هر کس دیگری دارم. او حتی پذیرفت که هرچند که اون از بازی کردن سافتبال احساس راحتی داره اما اون از بازی کردن بسکتبال میترسه. از آنجائیکه من در بازی بسکتبال راحت بودم ، من به اون قول دادم زمانیکه فصل بازی بسکتبال فرا برسه به اون کمک میکنم. هنگامیکه من به "باز" و آنچه او انجام داد تا اینکه به من در سافتبال کمک بکنه فکر میکنم ، این برای من خیلی تعجب آور است که با چه مقدار کار کوچک من بر ترسی که اون را برطرف‌نشدنی میدونستم فایق آمدم. همه آن کاری که "باز" نیاز داشت انجام بده این بود که یک مقدار زمان و توجه برای من صرف کنه و در تمرینات ظاهر بشه و حالا من میتونستم دقیقا این کار را برای "اندی" انجام بدم.

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید