کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

آلان مدینگر

بازتابی از 25 سال زندگی بعد از بهبودی

آلان مدینگر یک پیشرو در حرکت "گی سابق" مسیحی بود او مدیر اجرایی اصلی اگزودس بین المللی در سال 1980 شد. اگزدوس بین المللی یک سازمان غیرتجاری برای افراد مسیحی مایل به بهبودی است. اگزدوس بین المللی ماموریت خود را رهایی از همجنسگرایی با کمک حضرت مسیح عنوان میکند. و بعد موسسه احیاء را بنیانگذاری کرد. موسسه احیاء یک موسسه برای مسیحیان است که با کلیساهای محلی همکاری کرده برای اینکه به مردان و زنان کمک کنند تا اینکه یک زندگی قلبا درست را از نظر جنسی داشته باشند.  او مولف "رشد مردانگی" است که در سال 2000 چاپ گردید و گزیده آن در زیر می آید. سرانجام بعد از 35 سال تغییر و خدمت به کسانی که گرایش ناخواسته به همجنس دارند در جون 2010 به رحمت ایزدی پیوست.


  داستان من درباره همجنسگرایی دقیقا مشابه داستان مردانی است که من مرتبا با آنها در اینباره کار کرده ام. من یک بچه ناخواسته بودم و برای والدینی متولد شده بودم که ترجیح می دادند من یک دختر باشم. برادر بزرگترم بیشتر ورزشکار بود و به طور کلی بیشتر نسبت به من با مدل معمول پسرها مطابق بود. و به عبارت دیگه ، او مال بابا شد و من مال مامان شدم.

حکایات تغییر

ریچ وایلر : یک تغییری در قلب
دیوید ماتسون: رها شدن
آلان مدینگر: بازتابی از 25 سال زندگی بعد از بهبودی
باب: قرار دادن امیال ناخواسته در محراب
دن: سفری به سوی آرامش
فلوید گادفری: سفری برای بهبودی
فرانک: تغییر یافتن
جیسون پارک: رفع تعارض
جری آرملی: بازگشت به خانه
جان: بهبودی به کمک عشق
پیتر هالو: تبدیل نقاط ضعف به نقاط قوت
ریچارد کوهن : هویت دگرجنسگرای خود را اعلان عمومی کن.
راب: یک معجزه دشوار

خانواده من در یک خانه در شمال غربی بالتیمور زندگی می کردند. والدین من افرادی خوب ، مهربان و باوجدان بود که همه تلاششان را کردند تا پسرهایی موفق ، مردانی سازگار تربیت کنند اما یک مشکلی وجود داشت که باعث میشد همه سرنوشت ما را شکل بده. پدر من بدجوری گرفتار افسردگی بود ، آنقدر بدجور که او مجبور بود سالیان سال تحت نظر روانپزشک باشه و حتی در چندین مورد مجبور بود که در بیمارستان بستری بشه. او به سختی میتونست که از عهده زندگی بربیاد ، خیلی کمتر میتونست یک شوهر و یک پدر که ما از او احتیاج داشتیم باشه. وقتی که حالش خوب نبود او خیلی مشروب می خورد و او و مادرم اغلب به شکل لفظی با همدیگر دعوا داشتند.

زندگی مادرم متفاوت بود و تا حدی من مایه آسایش و اطمینان او شدم. مسلما من بیشتر خودم رو با او همانند می کردم تا با پدرم.

اگر شما با عمده ترین ریشه های همجنسگرایی مردان در دوران کودکی آشنا باشید، خواهید دید که به غیر از سوء استفاده جنسی بقیه موارد برای من وجود داشت. اما هیچ والدینی یک کودک را همجنسگرا نمی کند. ما یاد گرفته ایم که شرایط خانوادگی ابتدایی کودک ممکن است که زیربنای همجنسگرایی باشد اما عاملهای مهمی در جریان زندگی در جهت گرفتن شخص به سمت همجنسگرایی نقش بازی میکنند.

برای من آن عوامل مهم در مورد تصمیماتی بودند که من در ابتدای زندگیم گرفتم. من تصویر واضحی در ذهن دارم که مثل یک پسر جوان یک شب در رختخواب دراز کشیده بودم و به دعوای والدینم گوش می کردم و کاملا خودبینانه به خودم می گفتم "آنها نمی توانند به من آسیب برسانند. هیچ کس نمی تواند به من آسیب برساند." من فکر میکنم که آن شب یک تصمیمی گرفتم که هرگز از نظر احساسی تاثیر پذیر نباشم. تحت تاثیر آن تصمیم من سالها قبل از اینکه کاملا تغییر کنم هرگز خودم را رها حس نکردم تا اینکه به کسی به شکل واقعی عشق بورزم.

آنها نمی توانند به من آسیب برسانند ، هیچ کس نمی تواند به من آسیب برساند.

تصمیم دیگری که من در ابتدای زندگیم گرفتم این بود که من میتوانستم تمام نیازهای زندگیم را برآورده کنم و به هر قیمتی که شده آنها را تامین کنم. این تصمیم نیز همچنین من را به انزوا کشاند و نتوانستم روابط زندگی-بخشی را که همه ما بدان احتیاج داریم تجربه کنم.

جنسی ساختن نیاز من به عشق

من همچنین به سمت دنیایی از فانتزی و مسائل جنسی عقب نشینی کردم. این همینطور عقب نشینی من از رنج زندگی شد. در فانتزی معمول من ، من یک قهرمان پسر بودم که مردها را به جنگ راهنمایی میکردم و وقتیکه جنگ تمام میشد مردان از من به شکل جنسی استفاده می کردند. من هم برای مردانگی خودم و هم برای مردانگی دیگر مردان میل شدید داشتم.

در ابتدا میل من به شکل جنسی نبود ، آنها به سادگی آرزوی توجه و علاقه یک مرد نسبت به من بودند. من یک تشکل مسیحی خانوادگی را به خاطر دارم وقتیکه من فقط چهار یا پنج سال داشتم ، و دوست پسر یکی از دخترعموهای بزرگ من مرا بر روی دامنش قرار داد و ظاهرا برای ساعتها با من بازی کرد. برای سالها بعد از آن وقتیکه من به رختخواب میرفتم آن اتفاق خارق العاده را به خاطر می آوردم.

چندین بلوک آنطرف خانه ما یک ایستگاه آتش نشانی بود ، و من به طور معمول آنجا میرفتم و منتظر می ایستادم تا اینکه یکی از مردها بیرون بیاید و با من صحبت کند. آنها یکسری وزنه داخل آتش نشانی داشتند و من دوست داشتم که داخل را نگاه کرده و عضلات مردان آتش نشانی را در حین تمرین ببینم.

در نهایت این اشتیاق من برای تماس با جنس مذکر به شکل جنسی درآمد. یک پسر همسایه پرخاشگر ما که در حدود یک سال از من بزرگتر بود وقتیکه فهمید من خیلی مایل هستم که از او از نظر جنسی مراقبت کنم خیلی خوشحال شد که من اینکار را انجام دهم. هرچند که ترس من از آشکار شدن فعالیت ما را محدود کرد ، من روابط همجنسی را با دیگر پسرها از سن 13 سالگی تا دبیرستان داشتم.

فعالیتهای جنسی من متوقف شد وقتیکه من به دبیرستان رفتم. برادرم قبل از من به دانشگاه جونز هاپکینز رفته بود و افسوس میخورد که به یک انجمن اخوت نپیوسته بود. او به من اصرار کرد که عضو یکی از آنها بشم. هرچند که خاطرات من از خودم مثل یک آدم احمق کلاسیک بوده ، یکجوری من تصمیم گرفتم که به این انجمن اخوت وارد بشم. در آن موقعیت من در حدود چهل مرد جوان دیگر رو داشتم که مجبور بودم با آنها دوست باشم. من اعتقاد دارم که میل شدید من در ارتباط با جنس مذکر تا قسمتی بواسطه فعالیتهایی که با برادران انجمن داشتم ارضاء گردید. 

با وجود اینکه جهت گیری جنسی من هرگز تغییر نکرد ولی فانتزیهای من مقدار کمی فروکش کردند. هر چند که من با تعدادی دختر قرار می گذاشتم اما این میل طاقت فرسا نسبت به مردان بدون شک در من وجود داشت.

من مورد عنایت قرار گرفتم که در زمان و فرهنگی زندگی میکردم که جایگزین زندگی گی برای من وجود نداشت که من در آن وارد بشم.  من می دونستم که آنجا دو کافه برای همجنسبازها در بالتیمور وجود داره ، و من کتاب فروشیهای عکسهای شهوت انگیز را نگاه میکردم تا اینکه به مجله ها در قسمت مردان نگاه کنم. اما این هرگز باعث نشد که از قید تنها زندگی که من میشناختم آزاد بشم و بگذارم همجنسگرایی افسار زندگی من رو به دست بگیره . مثل بسیاری از مردان با گرایش به همجنس در آن زمان من یک شغلی به دست آوردم ، ازدواج کردم ، بچه دار شدم و هر چه در توان داشتم انجام دادم.

ازدواج و راز پنهان من

این واقعاً  آنچیزی است که اتفاق افتاد. ویلا بنسن دوست من از دوران ابتدایی بود. ما در دوران دبیرستان با همدیگر قرار میگذاشتیم ، و همینطور به شکلی یکی در میان با هم بودیم تا اینکه دو سال بعد از دانشگاه با هم ازدواج کردیم. من به ویلا هیچ چیز در مورد همجنسگرایی ام نگفتم. هر چند که من این مساله را اینجوری میتونم توجیه کنم که تا شش سال قبل از ازدواجم من با هیچ مردی رابطه جنسی نداشتم و هیچ ترسی در مورد رابطه جنسی خلاف در آینده نداشتم ولی با نگاه به گذشته من میتونم اینجوری نتیجه گیری کنم که این گونه ای دیگر از تصمیم قاطع من در مورد حفاظت از خود بود. همچنین این مساله بازتاب این حقیقت بود که به خاطر عدم توانایی من در دوست داشتن شخصی به شکل واقعی ، من قادر نبودم که علاقه های او را بر علایق خودم مقدم قرار دهم.

اولین سالهای ازدواج به خوبی سپری شد. ما دو دختر داشتم و من میرفتم که در دنیای تجارت پیشرفت کنم. ما در فعالیتهای کلیسای همسایه مان فعال بودیم و همینطور زندگی اجتماعی فعالی را داشتیم. اما به تدریج فشار کار و خانواده بر من بیشتر وارد میشد و همزمان یک غده بدخیم یک مقدار مشکلات احساسی برای ویلا بوجود آورد. عکس العمل من در این وضعیت عقب نشستن به سمت سبک زندگی قدیمی ام برای پیدا کردن آسایش یعنی فانتزی همجنسگرایی ، هرزه نگاری و رابطه جنسی با مردان دیگر بعد از پنج سال زندگی مشترک بود.

در ابتدا من تا 45 مایلی واشنگتن دی سی رانندگی می کردم تا اینکه یک کافه برای همجنسبازها گیر بیارم ، اما همینکه مدت زمانی گذشت دیگر من بی باک تر شدم و من آزادانه به کافه های گی یا مکانهای مخصوص آنها میرفتم. یک قسمت از همجنسگرایی من به شکل آزارخواهی (مازوخیسم) بود و من معمولا آگهی هایی رو جواب می دادم که درباره سکس آزارگری-آزارخواهی بود. 

به مدت ده سال من زندگی دوگانه سابق رو داشتم. در شغلم موفق بودم ، نایب رئیس و مسئول امور مالی یک شرکت معتبر در بالتیمر بودم ، و نیز یک رکن کلیسای محلی ام بودم. ظاهر قضیه به شکل ماهرانه ای درست شده و نگه داشته میشد. در واقعیت ، زندگی من خارج از کنترل شده بود و ازدواجم تبدیل به یک شرم برای من شده بود. من خیلی زیاد مشروبات الکلی استفاده می کردم و خیلی از تقصیرها را بر گردن ویلا می انداختم. ما مرتبا با همدیگر می جنگیدیم. در مدت دو سال پایانی زندگی همجنسگرایی من قادر نبودم که در زندگی زناشویی ام به شکل جنسی عمل کنم. 

هر چند که من به خدا اعتقاد داشتم و یک پذیرش روشنفکرانه نسبت به بیشتر اصول مذهبم داشتم ، اعتقاد من ظاهرا هیچ تاثیری بر زندگی من نداشت. من به شکل مرتب دعا می کردم و دعا می کردم برای اینکه بتوانم رفتار همجنسگرایی خود را متوقف کنم ، اما من هرگز به این موضوع که دعایم پاسخ داده میشود آگاه نبودم . من گمان میکردم که من بگونه ای دعا می کردم که بیشتر مردم دعا میکردند ، بدین علت که وظیفه دارند.

من هرگز توجیه نکردم که چکاری می کردم اما من احساس عجز در متوقف ساختن آن کردم. به تدریج عقیده من بر اساس اعتقاد به سرنوشت تغییر یافت. من زندگیم رو به شکل یک مارپیچ رو به پائین دیدم که در نهایت به قیمت خانواده ، شغل و حتی خود زندگیم تمام شد. دیگر چیزی نمانده بود که من بخوام کاری براش انجام بدم.

نجات یافته

اما خداوند میتواند. دو چیز اتفاق افتاد. ویلا در حالیکه در جستجوی کمک بود عضو یک گروه دعا و توسل شد. او به آنها دقیقا در مورد طبیعت مشکلمان چیزی نگفت ، اما آنها شروع کردند که برای من و برای ازدواجمان دعا کنند.

مدت زمان زیادی از این موضوع نمیگذشت که یکی از دوستانم سر کار یک تغییر مذهب عمیقی داشت. هنگامیکه جیم سعی کرد به من بگوید چه اتفاقی افتاده است من مطمئن شده بودم که او یک تجربه معنوی حقیقی را داشته است. یکجوری من می دونستم که من هم میتونم یکچنین تجربه ای داشته باشم. اما این ترسناکترین مساله ای بود که من میتونستم راجع به آن فکر کنم. من می دانستم که چنین مواجه ای همجنسگرایی مرا شامل می گردد. شاید من مجبور باشم که اعتراف کنم واقعاً  چه کسی بوده ام. شاید خداوند به من مقداری بیشتر قدرت بدهد و من قادر باشم که با این ترسها و عصبانیتها برای بقیه عمرم کنار بیایم. شاید او مرا یکجوری قادر سازد که بتوانم همجنسگرایی را رها کنم ، اما حتی این وحشتناک به نظر می رسید. بهمان اندازه که از آن نفرت داشتم ولی نمیتونستم که بدون آن من میتونم زندگی کنم. از وقتیکه یادم میاد این روش من برای کنار آمدن با زندگی برام شده بود.

اما همه چیزی خیلی نومیدانه بنظر می رسیدند بطوریکه بعد از شش یا هفت هفته از درد و رنج در سه شنبه 26 نوامبر 1974 من به یک گروه وابسته به فرقه های مذهبی رفتم تا اینکه جیم را ملاقات کنم. او و نه هیچ کس دیگه ای راجع به مشکل من نمی دونست. تا جایی که امکان داشت در هنگام غروب من این دعا را میکردم " خدواند ، من تسلیم هستم. زندگی من یک آشفتگی کامل است. من نمی تونم از عهده آن بربیام. من نمی دونم که تو چه کار میکنی ، تو میتونی آن را بعهده بگیری" و او اینچنین کرد.

در طول چندین روز من متوجه شدم که تغییرات مهمی در من شکل گرفته بود. اول از همه ، من رابطه عاشقانه ام با ویلا التیام یافت و من آن را به شکل فیزیکی آرزو می کردم . تمایلات همجنسگرایی که هرگز مرا ترک نکرده بود رفته بودند. و از همه مهمتر، من می دانستم که مسیح حقیقی است و او به من عشق می ورزد و من شروع کردم که به او عشق بورزم.

چند هفته بعد از آن ، من همه حقیقت را درباره زندگی ام به ویلا گفتم. سالها انکار آمد که  بشکنه و در ماههای آینده او با جراحات سالها طرد شدن ، فریب ، عصبانیت و تقصیر اندازی که شکل گرفته بود ، روبرو شد. درمان او تازه شروع شده بود و سالها طول می کشید برای اینکه کامل بشه. اینکه بتونه به من اعتماد کنه و عشق من رو بپذیره خیلی کند اتفاق افتاد. یک قسمت از شروع نو ما در زندگی مشترکمان تولد پسرمان ، استفان دقیقا 18 ماه بعد از تغییر من بود.

رشد مردانگی

اما همجنسگرایی چیزی بیشتر از گرایشات و رفتار جنسی است و من به ندرت شروع به تجربه درمان در دیگر نواحی کرده بودم. یک ناحیه که من آن را لمس نکرده بودم نیازهای احساسی من بود. هر چند که این جنسی به نظر نمی رسید تا چندین سال بعد از اولین شفای من ، من هنوز یک میل شدید نسبت به یک مرد قوی و درشت اندام داشتم که از من مراقبت کنند. اما هنگامیکه من از نظر معنوی رشد یافتم ، بیشتر و بیشتر مسیح جای آن مرد را برای من پر کرد. بطوریکه او در من عشق مردانگی جاری ساخت که من هرگز قبلا تجربه نکرده بودم . امروزه من احساس می کنم که میل من به دوستی با جنس مذکر دقیقا همانند میل مردان دیگر به شکلی سالم و عادی می باشد.

همجنسگرایی چیزی فراتر از فقط گرایشات و رفتار جنسی می باشد.

همجنسگرایی یک مساله ای راجع به هویت می باشد و در این بخش نیز من راه زیادی در پیش داشتم. من به این نتیجه رسیدم که همجنسگرایی بیشتر یک مشکل ناشی از مردانگی رشد نکرده بود. هر مردی مجبور است از مراحل رشد خاصی عبور کند ، هیچ مسیر میانبری برای رشد وجود ندارد. من به گونه متوجه شدم که در جاده زندگی ام به سوی مردانگی از نظر احساسی منحرف شده بودم. ترس از اینکه من هیچوقت به اندازه کافی مرد نخواهم شد من را از رشد مردانگی خود خارج ساخت و بعد من شروع به تشکیل عقده روحی در مورد مردانگی دیگران کردم. در حقیقت من یک پسر 8 ساله در بدن یک مرد 38 ساله بودم. هیچ جای تعجب ندارد که من در روابطم با دیگر مردان خیلی ناکافی احساس میکردم. (بغیر از شغل که من یک نقش تعریف شده واضح داشتم.)

در جاده زندگی به سوی مردانگی من از نظر احساسی منحرف شده بودم.

هر چند که از نظر فیزیکی و منطقی پخته به نظر می رسیدم اما یک بخش از من در دوران پیش از بلوغ گیر کرده بود. من نمی توانستم وظایفم به عنوان یک شوهر و یک پدر یا بعنوان یک مرد را به شکل کامل و موثر بعهده بگیرم. به این دلیل که کیفیاتی که برای ایفای چنین نقشهای مهمی مورد نیاز بود در من شکل نگرفته بود.

اولین آگاهی من درباره این موضوع بعد از خواندن کتاب لین پانی با عنوان "بحرانی در مردانگی" شکل گرفت. بعد از اینکه من توضیح او را در مورد اینکه یک مرد چه کسی است و در مورد مردانگی و زنانگی یاد گرفتم ، من به سادگی متوجه شدم که من بزرگ نشده بودم. با این اتفاق من از وظایفم به عنوان یک مرد رها نگشتم اما دیگر هیچگاه خودم را هنگامیکه شکست می خوردم محکوم نمی کردم. بلکه مجبور بودم شروع کنم تا اینکه رشد کنم.

بنابراین در حدود 20 سال پیش من شروع به پیمودن جاده رشد مردانگی کردم. من تا حد زیادی متوجه شدم که مردانگی مربوط به انجام دادن است و من در مردانگی بواسطه کارهایی که مردان انجام می دادند رشد خواهم کرد. من مجبور بودم که دوباره خطر کرده و به دنیای مردان و پسران قدم بگذارم . دنیایی که بوسیله یک فرایند آموزش ، آزمایش ، شکست ، برگشت و دوباره آزمایش و بالاخره پیروزی تجربه میشد.

وقتیکه من در این فرایند قرار گرفتم و چندین موفقیت داشتم ، یک فرایند تقویت کننده شروع به شکل گیری کرد. من متوجه شدم که من بوسیله مردان دیگر تائید می شدم. من شروع به تطابق حس درونی ام درباره اینکه یک مرد کیست کردم. من حس میکردم که من داشتم تبدیل به مردی می شدم آنگونه که خداوند مرا خلق کرده بود که باشم.

در ابتدا اینطور به نظر می رسید که انجام دادن آنچکه دیگر مردان انجام می دهند کاملا ظاهری است ، اما متوجه شدم که عواقب این کار بدین شکل نبود. تغییرات مهمی در عمیقترین قسمت وجودم شروع به شکل کردن گرفت. هویت اصلی من شروع به تغییر کرد.

این فرایند چندین سال به طول کشید اما امروزه من از نظر درونی اعتماد به نفس دارم و با مردانگی خودم در آرامش کامل هستم.  

سه معجزه

هنگامیکه که من به عقب برگشته و به این معجزات نگاه میکنم متوجه می شوم که من نه یک معجزه بلکه سه معجزه را می بینم.

همجنسگرایی یک درد نمی باشد ... بلکه گروهی از مشکلات است که با یکدیگر گرایشات و رفتار همجنسگرایی را بوجود می آورند.

همجنسگرایی یک ناراحتی مثل عقب ماندگی ذهنی یا سرطان نمی باشد ، بلکه گروهی از مشکلات است که با یکدیگر گرایشات و رفتار همجنسگرایی را بوجود می آورند. هر کدامیک از این مشکلات باید به شکل مجزا با آن برخورد شود. اینجا سه تا از مشکلاتی که خداوند در حل آنها به من کمک کرد آمده است در حقیقت سه معجزه:

اول اینکه او دیوار مرا برای حفاظت از خود شکست و من به شکل ناگهانی قادر شدم به اینکه عشق بورزم. و چه کسی برای عشق ورزیدن من مناسبتر و منطقی تر از ویلا به نظر می رسید ، شخصی که به من عشق می ورزید و همه آن سالهای سخت را در کنار من ایستاده بود؟ من عاشق او شدم و همانند همه مردانی که از همجنسگرایی رهایی می یابند میل به رابطه جنسی با او نیز در من شکل گرفت.

دومین معجزه این است که خداوند نیازهای برآورده نشده مرا از صورت جنسی خارج کرد. برای مدت زمانی من در اشتیاق عشق و توجه یک مرد بودم ، اما آن اشتیاق دیگر جنبه جنسی نداشت. من هنوز در اشتیاق بودم برای اینکه یک مرد باشم اما این اشتیاق به شکلی نبود که بخواهم مردانگی مرد دیگری را صاحب شوم.

سومین مساله این بود که عادات جنسی شکسته شد. این ممکن است که سخت ترین معجزه باشد اما این معجزه ای است که بیشتر ما اغلب متوجه می شویم.

هر برنامه معنوی 12 قدمی به شما این درس را میدهد که چطور تسلیم خداوند گشتن قدرت عادات جنسی را در هم میشکند.

هر چند که تعداد افراد زیادی تغییر را به شکلی که من داشتم سپری نمی کنند اما هر اتفاقی که برای من افتاد مثل رها شدن برای عشق ورزیدن ، از شکل جنسی درآمدن نیازهای احساسی برآورده نشده، شکستن قدرت عادتهایم ، برآورده شدن نیاز عمیق قلبی ام در مورد مردانگی توسط عیسی مسیح و رشد مردانگی ام ، همه و همه میتوانند توسط مردی که قلب خود را برای غلبه بر همجنسگرایی باز می گذارد تجربه شوند. من این را می دانم زیرا این را چند صد مرتبه دیده و تجربه کرده ام .

در سال 1979 ، پنج سال بعد از شفای ابتدایی من موسسه "تولد دوباره" را برای مردان و زنانی که میخواستند همجنسگرایی شان را بهبود بخشند تاسیس کردم. ویلا در درمانش بهبودی حاصل شده بود و با من مشغول به خدمت شد. دو دختر ما بزرگ شده بودند ازدواج کردند و برای ما شش نوه دوست داشتنی آوردند. استیو ، پسری که ما انتظارش را داشتیم برای خود مرد قوی شد و جدیدا ازدواج کرد و در مدرسه تدریس می کند.

امروز ، بعد از 25 سال ، اگر خداوند زیباترین مرد دنیا را برای من بیاورد و بگوید " اینجا تو میتوانی هر کاری بخواهی با او انجام دهی" من جواب خواهم داد " نه ، متشکرم ، من علاقمند نیستم." وقتیکه به عقب نگاه می کنم و آنچه را که میرفت برای من اتفاق بیفتد را با زندگی ام در حال حاضر مقایسه می کنم به ندرت حس میکنم که شکر رحمت خداوند را به جا آورده باشم.

آلان مدینگر ، ماریلند ، 2000

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید