کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

دن

سفری به سوی آرامش

هفت سال پیش یک فاصله زیاد بین نیازها و امیال ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه من وجود داشت. هر چند که من از نظر جنسی به مردان دیگر گرایش داشتم ، بیشتر اوقات این مساله را انکار میکردم و به شکل کامل آن را تشخیص نمی دادم. من به شکل مرتب از یک پارکی را که مردان همجنسباز(گی) اغلب از آن بازدید می کردند ، دیدن می کردم به این خاطر که "من میخواستم مقداری آفتاب بگیرم." من تشنه توجه دیگر مردان بودم و یکبار در پارک هنگامیکه در خودم توان ترک را نمی دیدم یک نفر آمد و مقداری توجه را که من طالبش بودم به من پیشنهاد کرد. هوسهای من برای رابطه جنسی نبود ، آنها برای توجه مردان بودند. متاسفانه افرادی که معمولا آن توجه را ابراز میکردند مایل نبودند که مساله را صرفا به توجه ختم کرده و اغلب در این رابطه سماجت می کردند.

این مساله خیلی قبل تر در زندگی من شروع شده بود زمانیکه من بی تقصیر برای اینکه از آفتاب به توصیه دکترم برای درمان وضعیت پوستی ام استفاده کنم ، تعدادی از مردان بزرگتر از آسیب پذیری من سوء استفاده کردند. هر چند که این مساله نام سوء استفاده را به خود می گیرد اما برای نوجوانی که خواستار توجه مردان است مثل سوء استفاده به نظر نمی رسد. هر چند که قسمتی از درون من احساس کرد که این کار اشتباه است ، بخش دیگری در درون من وجود داشت که تشنه عشق و توجه از یک پدر-نماد بود.

من هر شب دعا می کردم برای اینکه قدرت کافی برای مقابله با ضعفهایم ( بدون اینکه به آنها نامی بدم ) را داشته باشم . هر چند که من سالیان سال دعا کردم اما آن دعاها به نظر می رسیدند که بی پاسخ ماندند. من با موضوع مشابهی هفته ها و هفته ها سالها و سالها جنگیدم.

حکایات تغییر

ریچ وایلر : یک تغییری در قلب
دیوید ماتسون: رها شدن
آلان مدینگر: بازتابی از 25 سال زندگی بعد از بهبودی
باب: قرار دادن امیال ناخواسته در محراب
دن: سفری به سوی آرامش
فلوید گادفری: سفری برای بهبودی
فرانک: تغییر یافتن
جیسون پارک: رفع تعارض
جری آرملی: بازگشت به خانه
جان: بهبودی به کمک عشق
پیتر هالو: تبدیل نقاط ضعف به نقاط قوت
ریچارد کوهن : هویت دگرجنسگرای خود را اعلان عمومی کن.
راب: یک معجزه دشوار

یک پاسخ به دعاهایم

سپس یک روز ، با وجود اینکه هنوز نسبت به مشکلات واقعی ام بی تفاوت بودم هنگامیکه تعمق میکردم متوجه شدم که من با زندگی ام شاد نیستم ، من متوجه شدم که به یک دوست نزدیک احتیاج داشتم. یکجوری می دونستم که این باید یک دوست مذکر باشه و همسر من نمیتونه جای آن فرد را بگیره. من در ذهنم فهرست مردهایی را که می شناختم مرور کردم و در آن فهرست نتونستم مردی را پیدا کنم که با آن وجه اشتراک زیادی داشته باشم تا اینکه بتونم دوستی نزدیکی را شروع کنم. بعضی اوقات من یک نفر رو پیدا می کردم اما همسر آن فرد با همسر من سازگاری نداشتند و رابطه ما زیاد رشد نمی کرد. هنگامیکه من احساس نیاز به چنین دوستی را کردم عمیقا دعا کردم ، مشتاقانه تر از همیشه و شفاعت عیسی مسیح را خواستم تا اینکه شخصی را در زندگی من قرار دهد تا اینکه بتوانم یک دوستی عمیق با او ایجاد کنم. 

مدت زمان زیادی از این مساله نگذشته بود که یک خانواده جدید وارد کلیسای ما شدند. من احساس یک محبت سریع نسبت به پدر این خانواده پیدا کردم. ما دقیقا هم سن بودیم و بچه های هم سن و سال داشتیم. هر چند که من به سمت او کشیده شده بودم اما مطمئن نبودم که آیا او نسبت به من همین احساس را دارد یا نه. اما به شکل باور نکردنی او عشق مرا جواب داد و نزدیکترین و عزیزترین دوست من شد. او بعضی از چیزها را راجع به عمیقترین افکار و مشکلاتش با من در میان گذاشت ، چیزهایی را که او با هیچ کس خارج از خانوادش در میان نمی گذاشت.

چیزی که من رو خیلی متعجب می کرد این بود که هنگامیکه من چیزهای زیادی در اون برای تحسین پیدا کردم و به آنها جذب شده بودم او هم چیزهای زیادی در من پیدا کرد که آنها را تحسین می کرد و به خوبی آنها را به من می گفت ، خیلی دقیق ، چیزهایی در مورد من که او آنها را تحسین میکرد و میخواست که آنها را در خودش هم رشد بده. گرایش من به او یک گرایش فیزیکی نبود هر چند که او یک مرد خوش چهره بود. گرایش من به او در سطح عمیقتری بود. شناختن اون و گذراندن وقت با اون اولین قدم من برای رشد عزت نفس من بود.

بیرون آمدن از صندوق خانه ذهنم

در این مدت من سعی می کردم که بر رفتار همجنسگرایی خودم غلبه کنم که تبدیل به یک عادت شده بود. من در کلیسای خودم مشغول به خدمت داوطلبانه بودم و همزمان این مشکل در من افزایش می یافت و من نمی دونستم که چه کاری در مورد آن میتونم انجام بدم. من نمی فهمیدم چرا انجام دادم آنچه را که انجام دادم و نمی دانستم که چطور آن را متوقف کنم.

مسائل در زندگی من از بد به بدتر تبدیل شدند. زندگی زناشویی من به یک خلاء تبدیل شده بود. من احساس یک شکست خورده را به عنوان یک پدر و یک شوهر داشتم. من مشکلاتی که از زمان کودکیم توسعه پیدا کرده بودند را میتونستم ببینم. شغل من به گونه ای نبود که من می خواستم.و من بیشتر و بیشتر منزوی شدم ، من بیشتر و بیشتر غمگین شدم. من برای یک دفتر دور دست یک سازمان غیر ایالتی کار میکردم ، و وقت نهار به دنبال شریک همجنسگرا گشت می زدم و این معمولا ساعتها طول می کشید. هر چند که من می دونستم که من به مشکل خواهم خورد اگر کسی در این رابطه مطلع میشد اما من ناتوان بودم از اینکه بتوانم رفتارم را تغییر بدم و بعد از آن من به جایی برای گشت زدن می رفتم من حس میکردم که کنترلم رو بر زندگیم از دست داده بودم . این طور به نظر می رسید که یک نفر دیگه مسئولیت بدن من را به عهده گرفته بود. من می دونستم که چه اتفاقی در حال رخ دادن بود اما از کنترل و تغییر آن عاجز بودم.

در یکی از این گشت زدنها بود که من به سرعت به طرف مردی رفتم که از آشناهای کلیسای من بود. او متاهل بود و چندین بچه داشت. این مساله آنقدر برای هر دو ما شرم آور بود که تصمیم گرفتیم صحبت کنیم. برخلاف من ، او پذیرفته بود که یک مشکل داره. او یک درمانگر را دیده بود و در جلسات گروهی شرکت میکرد و با پیشوای روحانی اش هم صحبت کرده بود. من آگاهانه تشخیص دادم که من هم یک مشکل دارم و نیاز به کمک دارم . من از صندوق خانه ذهنم بیرون آمدم.

من یک نگاه به خودم انداختم و متوجه شدم که من نمی تونم با یک دروغ زندگی کنم. من از خودم برای چیزهایی که احساس کرده بودم و انجام داده بودم متنفر بودم. من مصمم شدم که یک چیز باید تغییر کند یا اینکه من دیگر قادر به ادامه زندگی نیستم. برای ساعتها گریستم.

چیزی باید تغییر میکرد یا اینکه من دیگر قادر به ادامه زندگی نبودم .

بعد از اینکه تشخیص دادم که احتیاج به کمک دارم به پیشوای مذهبی ام مراجعه کردم و راز زندگی دوگانه خودم را برای او فاش کردم. در طول شش ماه بعدی من بر روی یک برنامه توبه با او کار می کردم ، در حالیکه خودم را در یک موقعیت آسیب پذیری احساسی و مسئولیت پذیری قرار میدادم گزارش پیشرفت خودم را به او می دادم. من نگرانی و توجه او را می پذیرفتم اما از این ترسیدم که او این کار را به خاطری غیر از حس وظیفه شناسی انجام میدهد.

شفای کودک درون

یک جایی در این مسیر ، پیشوای من مشاوره حرفه ای را به من پیشنهاد کرد. دو درمانگر ابتدایی که من ملاقات کرده بود تجربه های تیره بختی برای من بودند. بالاخره من یک درمانگر محلی یافتم که به من یاد داد که چطور درمان کودک درون خود را انجام دهم. من حس کردم که به دلیل هزینه ها من نمی تونستم که او را دیگه ببینم اما من ادامه دادم به اینکه درمان کودک درون خود را بوسیله خودم انجام دهم. 

اگر من بخواهم فواید درمان کودک درون را توضیح دهم من این مساله را اینگونه بیان میکنم: قبل از این من با بسیاری تعارضهای درونی روبرو میشدم. آنجا وجدان من ، قسمت بالغ من وجود داشت که میخواست یک زندگی را بر اساس کتاب مقدس زندگی کنه و یک دلاور شجاع از کلیسای عیسی مسیح باشه. اما قسمت دیگری در درون من وجود داشت که من اسمش رو کودک درون زخمی خودم میگذارم. کودک درون من آنقدر عمیقا سرکوب شده بود که رنج را احساس نمی کرد.

این مثل یک کودک میشد وقتیکه من تنها رها شده و یا مورد سوء استفاده قرار می گرفتم. به عنوان یک بچه من نمی تونستم با چنین سوء استفاده ای برخورد بکنم زیرا من احساس می کردم که این موضوع مستقیما به هویت من مربوط می شود. اگر من مورد سوء استفاده واقع می شدم این باید بخاطر این می بود که من سزاوار آن بودم.

این آنچنان احساس رنجوری بود که من این مساله و هر آنچه را که مربوط به آن میشد را سرکوب می کردم. اما احساسات هنوز آنجا به سمت عمیقترین قسمتهای ضمیر ناخودآگاهم دور شده بودند. نگه داشتن احساسات در آنجا شبیه نگه داشتن یک توپ بادی در زیر آب است. همیشه فشار دائمی وجود داشت برای اینکه آنها به سطح آب بیایند. بنابراین وقتیکه بعضی رخدادها به ناحیه ای که زخمی بود برخورد میکرد ، زخم مربوطه به سطح می آمد. به این دلیل که من از عهده این زخم بر نمی آمدم بدنبال روشی می گشتم که آن را بی حس کنم. بعضیها الکل یا مواد مخدر استفاده می کنند اما من از گشت زنی برای پیدا کردن شریک همجنس استفاده میکردم.

وقتیکه من تجربه گشت زنی را می داشتم ، ضمیر ناخودآگاه من خودش مسئول میشد و صحت و مهربانی را جستجو میکرد. هر چه زمان میگذشت ، او بیشتر و بیشتر در تلاشش برای محافظت از خودش شجاعتر میشد. وقتیکه ارضاء میشد خودش را به سمت ذهن ناخودآگاه من عقب می کشید و ضمیر خود آگاه من را برای پاسخگویی به رفتارش تنها می گذاشت.

به کمک ایجاد رابطه با این ضمیر ناخودآگاه و کودک درون من توانستم که دریابم همه روزه کودک درون من چطور احساس میکرد و احتیاجاتش چه بودند. سپس من میتوانستم آگاهانه راههایی را پیدا کنم که به کودک درون من کمک کنه تا اینکه با خواسته های نامناسبش برخورد کنه یا اینکه راههای را پیدا کنم که نیازهای او به یک روش سالم برآورده بشه. به عبارتی دیگر من یک والدین برای خودم شدم. من متعجب شدم که خود بزرگسال من چقدر میتونه چاره ساز باشه وقتیکه از آن خواسته بشه که از کودک درون مراقبت بکنه. همینطور من متعجب شدم که تا چه میزان کودک درون من میتونه در مورد مسائلی که سرکوب شدند به من بگه . در طول ماهها من تونستم که آن احساسات و ترسهای ناخودآگاه را به سطح خودآگاه بیارم جائیکه من می تونستم از عهده آنها برآمده و از آنها گذر کنم.

کودک درون من میتونست در مورد چیزهایی به من بگه که سرکوب شده بودند.

پیدا کردن یک گروه پشتیبان و برنامه 12 قدم :

چندین ماه بعد از اینکه من درمان رو شروع کردم یک گروه مسیحی که روی موارد جنسی مردان کار میکردند پیدا کردم. در ابتدا من در مورد رفتن به این گروه یک مقدار بیمناک بودم. اما همه شجاعتم را یکجا جمع کردم و تصمیم گرفتم که برم. من فکر میکردم این مردان مشکلات من را نمی فهمند به این خاطر که آنها از من متفاوت هستند ، اما از اولین جلسه من افرادی رو پیدا کردم که متوجه می شدند من کجا بودم و چه احساسی داشتم. برای اولین بار در زندگیم احساس تنهایی نمی کردم. من این ملاقاتها را خیلی مفید احساس کردم بطوریکه در طول پنج سال هنگامی که در شهر بودم هیچوقت ، هیچکدام از آنها را از دست ندادم. بعضی مردان با موردهای متفاوتی برخورد می کردند ، با اینهمه من متوجه شدم که همه ما از کمبود عزت نفس رنج می بریم و هر فرد در گروه به گونه ای با پدرش مورد داشته است. این خیلی شگفت انگیز بود چرا که حالا من نیز یک پدر بودم !

گروه کم کم بر اساس برنامه معنوی 12 قدم الکلی های گمنام شکل گرفت و به تدریج بر اساس عادات جنسی تغییر شکل یافت. چیزی که برای من شگفت انگیز است این است که حتی بعد از اینکه من یک فرایند درمان را شروع کردم ، من تشخیص نمی دادم که من از یک عادت جنسی رنج می بردم. هنگامیکه به عقب برمیگردم تعجب می کنم که چقدر من کور بودم ، اینکه چقدر من موضوعات را انکار میکردم. من قبلا نمی تونستم با این موضوعات در زندگیم برخورد کنم چرا که من منکر آنها بودم. من آگاهانه نمی دونستم که من مشکلی دارم که باید با آن برخورد کنم. من آنقدر آن رو به شدت سرکوب کرده بودم که نمی تونستم با آن روبرو بشم.

یاد گرفتن بخشیدن

در نهایت من برنامه معنوی 12 قدم را با کمک یک راهنما شروع کردم و کم کم همه احساسات سرکوب شده در طول سالها را از خودم بیرون ریختم. در طول این فرایند من در ابتدا مقدار زیادی عصبانیت رو احساس کردم که همیشه وجود داشت ولی من همیشه آنها را سرکوب می کردم هرچند که ظاهرشون عوض شده بود. بعضی از آن عصبانیت خطاب به رهبران کلیسای من و بعضی خطاب به همسرم بودند. اما همینکه من شروع کردم به اینکه قدمها را کار کنم، من تونستم که بر روی آن احساسات کار کنم.  

اول من شروع کردم آنهایی رو ببخشم که این چرخه رنج رو در زندگی من به راه انداخته بودند افرادی مثل پدر ، مادر ، ناپدری و دیگر افرادی که از من سوء استفاده کرده بودند. این مشکل بود اما من راههایی را پیدا کردم که این کار را انجام بدم. پدرم فوت کرده بود بنابراین من مجبور بودم یک نامه به آن بنویسم تا اینکه احساساتم را ابراز بکنم. هنگامیکه کارم رو در این محدوده شروع کردم عصبانیت من فروکش کرد و من در مورد خودم احساس بهتری داشتم. اما من راحتتر تونستم کسانی که در گذشته سهوا من را رنجونده بودند ببخشم.

بالاخره من متوجه شدم که انتظارات من از بعضی مردان در زندگیم حتی مردانی که در راه درمان پشتیبان من بوده اند کاملا غیرواقعی است. خصوصا وقتیکه من از اسقف کلیسا خواسته بودم که آن مرد خاص در زندگیم شود تا اینکه من بهتر بشوم. او نمی تونست برتر از آن مردی بشه که من هنگام گشت زنی پیدا کرده و یا احساس کامل شدن را با آن داشتم.

بهبودی با مردان

در این زمان بود که من تحت تاثیر قرار گرفتم تا اینکه ناراحتیهام را با یکی از آشنایان در میان بگذارم. من در طی سال گذشته به اون اعتماد کرده بودم و حس کردم که اون واقعاً  به من توجه میکنه. ما همدیگر را ملاقات کردیم و من داستانم را براش گفتم. اون همه آنچه را که شنیده بود با توجه و مهربانی پذیرفت و قبول کرد که در صورت لزوم هر هفته مرا ملاقات کند تا اینکه به من در بعضی موارد کمک کند. ما اغلب همدیگر را ملاقات می کردیم و عشق و علاقه او نسبت به من ، من را کمک میکرد تا بگونه ای بهتر ببینم.

اندکی بعد من با "گروه همیشه سبز" آشنا شدم که یک گروه پشتیبان برای مردانی بود که مشکلات گرایش به همجنس را داشتند و میخواستند زندگیشان به گونه ای موافق با انجیل عیسی مسیح باشد. اگر من حسی از تعلق در گروه های پشتیبان دیگر داشتم این احساس تعلق در این گروه چند برابر شد. داستانهای زندگیمان بطور قابل ملاحظه ای به هم شبیه بودند همانطور تجارب مان با رهبران کلیسا. این خیلی خوب بود که می دیدم مردان مسیحی دیگری هم وجود دارند که چنین مشکلی دارند و من تنها نبودم.

بعد از کارکردن بر روی برنامه بهبودی من به مدت پنج سال ، حالا من میتونم ببینم که چطور همه منابعی که از آنها نام بردم به من کمک کردند تا مردی باشم که هم اکنون هستم. با وجود اینکه من مقداری زیادی بهبودی و رشد در زندگیم را تجربه کرده بودم اما متوجه شدم که بعضی اوقات متمرکز بر روی برخی چیزها بودم که سدی در برابر پیشرفت من بود.

مهمترین آنها ترس از مردان بود. به خاطر ترک ، سوء استفاده فیزیکی ، سوء استفاده جنسی و سوء استفاده احساسی از جانب یک گروه از مردان خصوصا در سالهای ابتدایی زندگیم ، من از مردان خود را سوا کرده بودم. من از آنها می ترسیدم. آنها من را به زور به سوء استفاده وا می داشتند.

در ابتدا به شکل ناخودآگاه من از آنها بیزار بودم و تصمیم گرفته بودم که هرگز مثل آنها نباشم. سپس ، هنگامیکه به سن بلوغ رسیدم من خودم را جذب مردانی می دیدم که بیشترین نفرت را از آنها داشتم. با وجود اینکه این گرایش همراه ترس بود. ترکیب گرایش و ترس این کار را برای من خیلی دشوار میکرد که به مردی اعتماد بکنم ، حداقل تا مدت زیادی. ممکن بود که من بخاطر اینکه مردی به من مهربانی کرده و عشق ورزیده شاد و خوشحال شوم اما مدت زیادی طول نمی کشید که من در مورد صداقت محبت او دچار شک و تردید میشدم و از این رابطه دوستانه کنار می کشیدم به خاطر اینکه مبادا با اعتماد حقیقی به او ، او مرا ترک کرده و یا حتی از من سوء استفاده کند. این ترس من کمک طلبیدن از مردان را در بهبودی من مشکل می ساخت.

در این هنگام بود که روح القدس ، روح مرا تحت تاثیر قرار داد که من احتیاج به برنامه آموزشی جنگجوی جدید در آخر هفته دارم. هر چند که دوستم بن تجربه اش را در مورد جنگجوی جدید در حدود یک سال قبل در میان گذاشته بود اما در آن زمان من آماده نبودم تا آن موقعیت را بپذیرم. اما حالا در این زمان من تقریبا مجبور بودم که برم.

من نمیتونم عمق تجربه خودم را در آنجا با کلمات ابراز کنم. من یک تشکل از مردان مردان دگرجنسگرا را یافتم که به من بدون قید و شرط عشق می ورزیدند ، کسانی که به چشمان من نگریسته و فورا اندوه را در آنها خواندند. این اندوهی بود که سالیان سال در چشمان من وجود داشت و مردان زندگیم به نظر نمی رسیدند که آن را دیده باشند. اما این مردان آن را دیدند ، آن را شناختند و آن را هرآنچه بود صدا زدند.

من یک گروه از مردان دگرجنسگرا را یافتم که بدون قید و شرط به من عشق می ورزیدند.

 هنگامیکه آنها احساسات من را کنکاش کرده و تجربه های زندگی که باعث آنها شده بود را متوجه شدند ، آنها ویژگیهایی را در من برای تحسین کردن شناسایی کرده و سپس آنها را در برابر همه گروه عنوان کردند. گروه آنها را تصدیق کردند و با احترام و حیرت آنها را معتبر شناختند. هرگز مردان قبل از این بدین شکل خوبی را در من تصدیق نکرده بودند. این به من خیلی قدرت می داد.

آنها به من کمک کردند تا با سایه خودم مواجه بشم ، چمدانی که من یک عمر آن را با خودم حمل می کردم. آنها من را به سمت تجربه هایی راهنمایی کردند که به من اجازه میداد آن سایه را لمس کرده و آن را شکست بدم. من با سایه خودم ، با دیو خودم مواجه شدم و به شکل یک مرد جدید از این مرحله بیرون آمدم. مردی که دیگر گرفتار زنجیر ترس نبود.

مسیر بهبودی ، قدم به قدم

حالا بیش از پنج سال بعد از شروع بهبودی ام ، متوجه می شوم که من همیشه نمی دانستم که چه چیزی برای من بهترین است و من نمیتونستم توقع داشته باشم که همه چیز یکدفعه در اختیار من قرار داده بشه. با وجود این من میتونستم دست عیسی مسیح را در زندگیم در چندین سال گذشته ببینم. خصوصا احساس کردم که وقایع ذیل شواهدی بودند که مسیح برای من پیش آورده بود تا اینکه نجات یابم.

         بوجود آوردن دوستیهای جدید که همراه با بهبودی ، حمایت ، عشق و راهنمایی برای من بود.

         ملاقات با یک فرد مشکل دار با همجنسگرایی در کلیسا که به من کمک کرد تا اینکه انکار خودم را کنار بگذارم.

         راهنمایی شدن به یک درمانگری که به من یاد داد که چگونه کودک درون و عدم کارکردهای خانوادگیم را التیام بخشم.

         راهنمایی شدن به سمت یک گروه پشتیبان که با مساله رفتار جنسی مخرب برای مردان سر و کار داشتند.

         راهنمایی شدن به سمت گروه پشتیبان همیشه سبز.

         راهنمایی شدن به سمت برنامه آموزشی جنگجوی جدید در آخر هفته ها

         مسیح به من آموخت که به سفر شفابخش او به شکل قدم به قدم و خط به خط برای رسیدن به آرامش معتقد باشم.

من نمیتونم تغییراتی که در چند سال گذشته در زندگی من اتفاق افتاده را به زبان بیارم. و این سالهای زیادی طول کشیده است. هیچکدامیک از آنها یک شبه حاصل نشده است. حالا اینکه مجبور شدم تمام کینه و عصبانیت خودم را رها کنم آرامش عمیق درونی را احساس میکنم. من خودم را پر از عشق برای همه مردان احساس می کنم. من زمان زیادی می گذرانم برای اینکه با انجام کاری کوچکی به فردی کمک کنم تا احساس بهتری داشته باشد. و هر روز خود را با همراهی روح القدس می گذرانم.

آیا این به بدین معنی است که دیگه من به مردان نگاه نمی کنم؟ خیر ، من هنوز خود را در حالیکه به آنها نگاه میکنم ، می یابم. بعضی وقتها حتی آرزو دارم که شبیه آنها باشم. اما احساس شهوت نسبت به آنها ندارم و فکر جنسی هم در مورد آنها ندارم. من با استمناء مخالفت کرده و حتی به آن علاقه ای هم ندارم.

آیا این حالت دوام خواهد داشت؟ من صمیمانه امیدوار هستم. من عاشق این هستم که به روح القدس وصل شوم. من نمی دانم که این سفر چه مقدار طول می کشد. اما این برای من مهم نمیباشد. در خود سفر نیز لذتی وجود دارد.

دن ، 2000

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید