کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

فرانک

تغییر یافتن

وقتیکه من درمان جبرانی خودم را تقریبا دو سال و نیم قبل شروع کردم من هیچ عقیده ای در مورد نعمتهایی که من می رفتم برای خودم به ارمغان بیارم نداشتم. مسیر خیلی طولانی و پرزحمت بود ، اما همانند همه وجوه زندگی هیچ چیز دارای ارزش واقعی بدون زحمت به دست نمی آید. این پند ، نیروی پیشبرنده و نور راهنمای من در زمانهای نومیدی و تاریکی بوده است. اگر انجام کاری سخت است ، سطح سختی کار دقیقا شاخص من برای انجام دادن آن بود وقتیکه من می خواستم از انجام آن شانه خالی کنم. این مساله شجاعت ، غرور ، ثبات و منش رو طلب می کنه تا فرد بتونه بر روی احساسات عمیق که باعث تغییر گرایشات جنسی شده اند کار بکنه. و این اشتباه نیست که این خصوصیات ، دقیقا مشابه خصوصیات یک مرد قوی است .

هیچ چیز با ارزشی آسان به دست نمی آید.

من با پنج برادر و خواهر بزرگ شدم. من دومی بودم و اولین فرزند پسر. ساختار خانواده در دوران کودکی دقیقا مشابه موردهای کتابهای مرسوم در مورد فرم گرفتن یک فرد همجنسگرا بود . خانواده ای با یک پدر غایب و یک مادر قوی و سلطه جو. پدرم از نظر فیزیکی خانواده را ترک نکرده بود ، اما اون یک الکلی بود و از نظر احساسی کاملا غایب بود. هیچگونه ارتباطی بین من و پدرم وجود نداشت. اون هیچ وقت من رو بغل نکرد یا اینکه من رو شونه هاش نگذاشت ، تائیدهایی که معمولا یک پسربچه از پدرش میخواد. در مقابل ، به شکل تدافعی من خودم را از اول جوانی از پدرم جدا کردم. من هرگز قبل از اینکه درمان جبرانی را شروع کنم متوجه زخمهای پدری عمیقی نشده بودم که دست کم گرفته شده بود و من آنها را همیشه با خودم حمل می کردم.

حکایات تغییر

ریچ وایلر : یک تغییری در قلب
دیوید ماتسون: رها شدن
آلان مدینگر: بازتابی از 25 سال زندگی بعد از بهبودی
باب: قرار دادن امیال ناخواسته در محراب
دن: سفری به سوی آرامش
فلوید گادفری: سفری برای بهبودی
فرانک: تغییر یافتن
جیسون پارک: رفع تعارض
جری آرملی: بازگشت به خانه
جان: بهبودی به کمک عشق
پیتر هالو: تبدیل نقاط ضعف به نقاط قوت
ریچارد کوهن : هویت دگرجنسگرای خود را اعلان عمومی کن.
راب: یک معجزه دشوار

روابط مادرم با پدرم در یک دعوای همیشگی بر سر مصرف الکل ، قمار بازی و دیر آمدن خونه تعریف میشد. پدرم تو خونمون "آدم بده" بود. ما همه طرف مادرمون بودیم. ما همه در یک راس مثلث روابط بین اون و مادرم گیر کرده بودیم. مادرم مطمئن تر بود به این خاطر که او بیشتر در دسترس بود و آسایش و توجهی بیشتری نسبت به پدرم به ما داشت. اما مادرم همیشه از میگرن ، تغییر خلق ناگهانی و مشکلات دیگر رنج می برد. من مطمئن هستم که بزرگ کردن پنج تا بچه به دوش خودش برای اون از نظر فیزیکی و احساسی خیلی سخت و دشوار بود. مادرم هم از نظر فیزیکی و هم از نظر احساسی ناسزاوار و بد زبان بود. او خیلی جیغ میزد و نعره می کشید. اون همه ما رو تو خونه تنها ول میکرد در حالیکه می رفت بیرون تا اینکه شوهرش را پیدا کنه. در اوج عصبانیت و ناکامی اش ما را با چوب لباسی کتک می زد تا اینکه دعوا را بخوابونه و جر و بحث هایی که بچه داشتند را ساکت کنه. آنجا هیچ مرز سالمی در خانه ما وجود نداشت. اون از عهده ما بر نمی آمد. و اون یک رابطه ناسالم با همه غریبه ها داشت.

هنگامیکه به سن بلوغ رسیدم من به شکل یک مرد جوان با رفتار بسیار عالی بودم. من در مدرسه نمرات اول را می گرفتم و می کوشیدم که همیشه مورد موافقت مادرم باشم و از ناراحت کردن اون اجتناب کنم. من هرگز یک آدم بی نظم و بی قاعده نبودم و بهمین خاطر فکر میکردم از دیگر پسرها متفاوت هستم. من کلا زندگیم را بدون هیچگونه رابطه دوستانه سالم با جنس مذکر گذروندم. در طول مدرسه ابتدایی و دبیرستان دوستان دست اول من رو دخترها تشکیل می دادند. من به خاطر ترس و شرمی که از خودم داشتم از شوخی های دوران دبیرستان اجتناب می کردم و با وجود این من یک شیفتگی همزمان نسبت به مردان داشتم. مدت زمان زیادی طول نکشید که این احساسات من به شهوت تبدیل شد. من اولین دوست دختر خودم را داشتم ، روابط جنسی بود اما سالم نبودند. من از نظر احساسی نمیتونستم به اون عشق بورزم و فقط از اون برای لذت خودم استفاده می کردم. من اون را خیلی لمس نمی کردم و احتیاج به گفتن نداره که بعد از یک مدتی به خاطر نومیدی از روابط یکطرفه تصمیم گرفتم که رابطه ما تموم بشه.

یک مرد جوان با رفتار بسیار عالی

اولین سالهای دانشگام برای من خیلی هراسناک بود. من به دخترها کششی نداشتم و همزمان از همسالان پسر خودم می ترسیدم. من ترس و خجالت زیادی رو با خودم داشتم. من با بردن سرم تو کتابهام زندگیم رو ادامه می دادم. به مرور زمان من با هم اتاقی دانشگام احساس راحتی داشتم و ما هر از گاهی با هم رابطه سکس داشتیم. برای اون این روابط یکجور حالت کنجکاوی داشت اما برای من به یک وسواس تبدیل شد. این اولین رابطه جنسی من با یک مرد بود. او نیازمندی من رو دید و احتیاط آمیز رفتار کرد. اون رک از من پرسید که آیا من گی هستم. من به خاطر اینکه اون من را ممکنه رد بکنه از این مساله امتناع کردم. بزودی رابطه ما قطع شد. بعدها اون در زندگی ازدواج کرد و صاحب سه تا بچه شد.

من با خودم مقدار زیادی ترس و خجالت را حمل میکردم.

سر و کله دوست دختر دوم من در سال دوم دانشگاه پیدا شد. در طی آنها سالها ما از نظر جنسی به هم نزدیک بودیم ، اما من عمیقا تشنه مردان در خوابگاه و محوطه دانشگاه بودم . این مساله من را بستوه آورده بود. من برای اون خودم را فاش کردم چرا که ما خیلی به هم نزدیک بودیم و در مورد همه چی با هم صحبت کردیم. جای تعجب داشت که اون خیلی خوب با این مساله برخورد کرد و هر دو ما این ماموریت را پذیرفتم تا اینکه به انتهای گم گشتی جنسی من برسیم . اون رشته اصلی اش روانشناسی بود من رشته ام جامعه شناسی بود بنابراین ما می دونستیم که چطور تحقیق کنیم اما کار بسیاری در پیش رو داشتیم.

کتابهای زیادی راجع به همجنسگرایی وجود داشت. آنها به طور خلاصه درباره تربیت شخصی در مقابل طبیعت  شخصی بودند. اما حقیقت این بود که گرایش من به مردان خیلی زیاد بود و این مهم نبود که تحقیقات چه می گویند. به خاطر اینکه گرایشات من خیلی قوی بودند من مصمم شدم که گرایشات جنسی من منشاء ژنتیکی دارند. و این مساله روشن شد که سه تا از برادر و خواهر های من هم گرایش به همجنس داشتند. بحث ژنتیکی پیروز شد .

من مدرک دانشگاهیم را گرفتم. من و دوست دخترم دنبال زندگیهای خودمون رفتیم. من نمی تونستم گرایشم رو به مردان امتناع کنم. من "آزاد" شدم و شروع به برقراری رابطه جنسی با مردان و پذیرفتن زندگی گی کردم. در دو سال اول زندگیم من آشکارا تعداد زیادی دوستان گی داشتم. اوقات خوب ما را رفتن به هالیوود غربی ، شرب خمر و بلند کردن آقایان تشکیل می داد.

در طول ده سال گذشته من دو تا پنج ساله با مردان گی رابطه داشتم. اولی آنها یه آدم متقلبی بود و شکر خدا من هرگز ایدز نگرفتم. من تماما از نظر جنسی به این مرد وابسته شده بودم و این برام خیلی سخت بود که این روابط را بشکنم. دومی آنها یک مرد پر ابهت بود. من تا به امروز عاشق اون بوده ام اما حالا در یک سطح عمیقتر به عنوان یک برادر. ما یک خانه در مرکز مکزیکو ساختیم. من آنچه را که بدنبالش می گشتم یافته بودم.

اما به زودی یک احساس سرزنش در من شروع به شکل کردن گرفت. اینکه هنوز چیزی در زندگی من کم بود. من همه چیز داشتم ، اما هنوز زندگی من تهی بنظر می رسید. من احساس کامل شدن رو نمی کردم. من این احساس را امتناع کرده و تونستم برای یک سال آن را سرکوب کنم. تا اینکه یک روز قلب من دقیقا با تپیدن نامنظم شروع کرد تا با من صحبت بکنه. من به پیش یک دکتر در مکزیکو رفتم و او یک زن تیزهوش بود. او به صدای قلب من گوش داد و ترس رو در چشمان من دید و سپس از من پرسید آیا چیزی وجود داشت که من را آزاد می داد. بله وجود داشت . من از پوچی داشتم می مردم. بله من به امتناع قلبم ادامه می دادم در حالیکه حقیقت را می دانستم. من فکر می کنم که از مادرم یاد گرفته بودم که فقط با همه موقعیتها مقابله کنم.

هنوز چیزی رو در زندگی کم داشتم.

سپس در حدود دو سال و نیم پیش بود در حالیکه به خونه برگشته بودم و داشتم رادیو گوش می دادم. دکتر لارا داشت در مورد کتابی بنام " همجنسگرایی : یک رهایی بسیار مشکل" نوشته "سکاریدز" صحبت می کرد . او در مورد این صحبت کرد که چطور همجنسگرایی طبیعتا یک مشکل ژنتیکی نیست و چطور از لیست رفتارهای منحرف دنیای روانشناسی بواسطه فشار یک گروه روانشناس همجنسگرای افراطی کنار رفت. او توضیح داد که سکاریدز با صدها مرد همجنسگرا صحبت کرده و در مطالعات بالینی اش دریافته است که رفتار همجنسگرایی یک هویت هسته ای و مشکل احساسی است.

رفتار همجنسگرایی یک هویت هسته ای و مشکل احساسی است.

موضوع مرا در بهت و حیرت فرو برد بنابراین من کتاب سکاریدز رو خریدم. کتاب مستقیما با قلب من صحبت می کرد. سه ماه طول کشید تا آن را بخونم ، زیرا که با گذراندن هر فصلی من متوجه حقایقی در مورد همجنسگرایی ، علل و معانی اون می شدم. با گذراندن هر فصلی قلبم به من می گفت که من باید روابط خودم را با دوست پسرم قطع کنم. اگر من واقعاً  طالب شادمانی می بودم می بایستی مردی با تمام قدرت می شدم وبا برخی بارهای احساسی سنگینی که از بچگی تا به حالا حمل می کردم روبرو میشدم.

روابط من با دوست پسرم قطع شد. این سخت ترین کاری بود که من در زندگیم انجام داده بودم. اما من دیگر نمی توانستم این حقیقت را کنار بگذارم که در زندگی من چیز مهمتری درباره من وجود دارد که من باید آن را کشف کنم.

من از خوندن متنفر بودم اما من یک تشنگی سیرنشدنی برای دانستن حقیقت داشتم. من کتاب ریچارد کوهن بنام " دگرجنسگرا ظاهر شو" را خوندم. من "چالشی برای بهنجاری" را از وان دن اردویگ خوندم. من کتابهای نیکولوسی و تعداد بیشماری از مقالات را مطالعه کردم. من دیگر نمی تونستم به دنبال حقیقت در بیرون بگردم. همه کتابها داستان من را در خود داشتند. من کاملا در مورد زخمهای پدر ، زخمهای مادر ، روابط سه گانه، جداسازی تدافعی و گمراهی در رشد هویت اصلی ام آگاهی و دانش پیدا کرده بودم. همجنسگرایی من فقط یک نشانه ژرف و عمیق از وقفه احساسی من بود. این واقعاً  نوک یک کوه یخی بود. من شروع به درمان با کمک دیوید ماتسن از گروه "نارس" کردم و هرگز تابحال به عقب برنگشته ام . 

این سالهای آخر من با کمک مردانی که انتخاب کرده اند احساسات همجنسگرایی را نپذیرند ، بهبودی احساسی عمیقی در خودم یافته ام. مهمتر از همه حالا من مردانی دیگر در زندگیم دارم که گرایش به همجنس ندارند. هر دو گروه این مردان ، برادران من هستند. آنها پدران من هستند. آنها هم سالان من هستند. همه آنها ارتباط من با دنیای مردان را تشکیل می دهند که حال به آن تعلق دارم ولی قبلا بخشی از آن نبودم. بسیاری از این مردان برادران "جنگجوی جدید" و "سفری به مردانگی" من هستند. آنها به من کمک کردند تا یک مردانگی حقیقی تر را در پیش بگیرم. با ایجاد روابط سالم با مردان من یاد گرفته ام که مردان چه کاری انجام می دهند ، چطور عمل می کنند ، چگونه احساس می کنند و چطور خودشان را ابراز می کنند.

من تغییر کرده ام. من تغییر فیزیکی در صدام را احساس کرده ام. و از همه مهمتر من تغییرات احساسی را تجربه کرده ام. من حالا بیشتر از هر زمانی در زندگیم بیشتر در خودم احساس آرامش دارم. انرژی شیدایی (حالت ناپایدار خوشحالی بسیار همراه با ناراحتی عمیق) که سابقا داشتم حالا دیگر رفته است حالا یک حالت پایدارتری دارم. انرژی من واقعی است و من خود را بیشتر نسبت به قبل متصل به بدنم احساس می کنم. من با شرایط خودم احساس راحتی دارم. من دوستان مذکری دارم که همیشه آرزوی آن را داشتم. روابط من با پدرم به بهترین حالت ممکن تا بحال تغییر کرده است. از همه مهمتر گرایش من به خانمها هر روز بیشتر می شود. من واقعاً  یک مرد شده ام.

انرژی شیدایی (حالت ناپایدار خوشحالی بسیار همراه با ناراحتی عمیق) که سابقا داشتم حالا دیگر رفته است

حالا من در مسیر یک سفر جدید هستم. من دستم را برای کمک به سمت مردانی با گرایش به همجنس دراز میکنم که مشتاق تغییر میباشند. مردانی که به تازگی سفر بهبودی را آغاز کرده اند. ماموریت من این است که یک راهنما و یک الگو برای این برادران باشم. من میخواهم چیزی که سخاوتمندانه در اختیار من قرار گرفت را در اختیار دیگری قرار دهم. من بهبودی یافته ام و به جایی رسیده ام که بیشتر از هر زمانی خوشحال هستم.

من با انجمن بهبودی گرایش ناخواسته به همجنس کلیسای محلی ام شروع کردم. من به عنوان یک عضو اختیاری در برنامه های "جنگجوی جدید" و "سفری به مردانگی" خدمت میکنم. من کمک کردم  تا اینکه یک شبکه پشتیبانی محلی برای مردانی که گرایش به همجنس دارند و در جستجوی کمک هستند را ایجاد کنیم.

گاهی اوقات از خودم می پرسم کجا من متوقف می شوم؟ خیلی خوب ، دنیا نیاز دارد تا حقیقت را بشنود. این کار تنها جوابی است به دروغهای ژنتیکی که در رسانه ها پخش شده است. دروغهایی که یکبار من آنها را پذیرفتم. بواسطه افزایش پذیرش ازدواج گی ، مردان و زنانی که از نظر جنسی گم گشته هستند و از خانواده های مشکل داری مثل من می آیند ، نومید میگردند. افراد جوان تشنه حقیقت هستند.

بنابراین ، کی من کارم را متوقف می کنم؟ جواب من این است : هیچوقت. این کار غذای روح من است.

فرانک ،  2000

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید