کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

جیسون پارک:

رفع تعارض

جیسون پارک مولف سه کتاب است: حل مشکلات همجنسگرایی مردان با اعتقاد مذهبی مورمن  ، درک مشکلات مردان همجنسگرا : یک مقدمه ای برای مورمن ها و کمک کردن به مردان  مورمن برای حل مشکلات همجنسگرایی شان : یک راهنما برای خانواده ، دوستان و رهبران کلیسا.


حدوداً هفده سال است که مشکلات همجنسگرایی ام را حل کرده ام . من این لغت را از عمد استفاده می کنم. من احساساتم را سرکوب نمی کنم. من نیازهای در زیر قرار گرفته را که گرایشات همجنسگرایی را بوجود آورده بود برآورده ساخته ام و مشکلات حل شده اند. من خوشحال هستم که می گویم که دیگر با همجنسگرایی مقابله نمی کنم. دیگر اون زندگی مرا کنترل نمیکنه.

من نیازهای در زیر قرار گرفته را برآورده ساخته ام.

ندرتا من گرایشات به همجنس را تجربه می کنم اما با کمترین کوششی میتونم آنها را خاتمه بدم. این من را از داشتن روابط دوستانه سالم ، زندگی زناشویی و آرامش فکری منع نمی کنه. در گذشته وقتیکه من از کنار یک مرد خوش چهره می گذشتم من دور می زدم و اون را تعقیب میکردم و اون را در ذهنم لخت می کردم. من در مورد اینکه رابطه داشتن با او چگونه خواهد بود خیال پردازی می کردم. در عرض چند ثانیه در ذهنم ، من به سمت آپارتمانش حرکت کرده بودم و برای بقیه روز زندگیم را با اون در ذهنم می گذروندم.

حکایات تغییر

ریچ وایلر : یک تغییری در قلب
دیوید ماتسون: رها شدن
آلان مدینگر: بازتابی از 25 سال زندگی بعد از بهبودی
باب: قرار دادن امیال ناخواسته در محراب
دن: سفری به سوی آرامش
فلوید گادفری: سفری برای بهبودی
فرانک: تغییر یافتن
جیسون پارک: رفع تعارض
جری آرملی: بازگشت به خانه
جان: بهبودی به کمک عشق
پیتر هالو: تبدیل نقاط ضعف به نقاط قوت
ریچارد کوهن : هویت دگرجنسگرای خود را اعلان عمومی کن.
راب: یک معجزه دشوار

حالا هنگامیکه من از کنار مرد مشابه ای در خیابان می گذرم ، من ظاهر خوبش را تصدیق می کنم و بعد آن را در همان جا رها میکنم. این موضوع مشکلی ندارد که متوجه یک مرد یا زن بشوید و جذب کیفیتهای خوب آنها بشوید. اما من دیگر در مورد خوابیدن با او در رختخواب خیال پردازی نمی کنم. من ممکن است که خصوصیات خوب آنها را تحسین کنم و یک علاقه ای به شناختن آنها داشته باشم اما موضوع فقط به یک رابطه دوستانه سالم ختم میشود.

امروزه من تعداد زیادی دوستان خوب دارم و کاملا از روابط دوستانه با جنس مذکر احساس رضایت می کنم. من با مردان در سر کار و همینطور در کلیسا احساس راحتی دارم. من از ازدواجم و از نقشم به عنوان یک شوهر و یک پدر راضی و خوشحال هستم. از میان تجربه هایی که من داشته ام من صبر ، رحم و توبه را یاد گرفته ام. من یک مقدار درباره کارهای یک پدر آسمانی دوست داشتنی در زندگیم آموخته ام. من خیلی کمتر از قبل در مورد دیگران قضاوت می کنم. من یاد گرفته ام که گاهی مردم درگیریهای درونی فاحشی دارند و من آنها را به خاطر شجاعتشون تحسین می کنم هر چند که بر حسب ظاهر آنها ممکن است فکر کنند که در حد و اندازه بقیه مردم نیستند. من فکر نمی کنم که من می تونستم این درسها را یاد گرفته باشم اگر گرفتاریهایی را که گریبانگیر من بودند نداشته بودم.  

من آرامش دارم.

من میخواهم این مطلب را به مردم نشان بدهم که این ممکن است تغییرات مهم در زندگیشان بوجود بیاورند. ما امروزه در مطبوعات می شنویم که می گویند اگر شما گی هستید شما اینگونه به دنیا آمده اید و نمی توانید تغییر کنید. بعضی افراد با این مطلب خرسند هستند اما عده ای دیگر هستند که با موضوع خوشحال نبوده و چیز دیگری برای زندگیشان می خواهند. من برای کسانی تاسف می خورم که فکر می کنند در این مساله حبس شده اند و راهی برای انتخاب ندارند. من بالاخره جوابها را یافتم ، گزینه ها را کشف کردم و تصمیم آگاهانه ای برای خودم گرفتم.

سالهای اولیه زندگی

من در یک خانواده معمولی کلیسا برو بزرگ شدم. من جز آن دسته از پسرها بودم که نیاز داشت که در آغوش پدرش بنشینه اما پدرم یک تاجر همیشه در حال مسافرت بود و اغلب خونه نبود. من یک بچه حساس بودم که نیاز به دوستهایی داشت و نیاز داشت به اینکه سرگرمی داشته باشه. من یک یا دو دوست در دوران کودکی داشتم اما بیشتر آنها را از پنجره نگاه می کردم و آرزو داشتم که می تونستم بیرون برم و با آنها بازی کنم.

من در مدرسه خوب کار میکردم و بخاطر اینکه همه چیز در زندگیم به نظر می رسید به خوبی پیش میره ، پدرم هیچ دلیلی نمی دید که نگران من باشه یا درگیر زندگی من بشه. من اون را از نظر احساسی وارد زندگیم نکردم ، بنابراین اون هم از نظر احساسی درگیر نشد. من همچون یک موج صبورانه غوطه ور شدم با امید به اینکه چیزی احساسی اتفاق بیفتد. والدین من مرا وادار به ورزش یا دیگر فعالیتها نکردند که این شانس رو به من بدهند تا اینکه بیشتر با دیگر پسرها رابطه برقرار کنم.

من خود را پس کشیدم و یک آدم منزوی شدم و خودم را متقاعد می کردم که من به کسی احتیاج ندارم. در زنگهای تفریح در مدرسه من به ندرت با بچه های دیگه بازی میکردم اما در کنار علفزارها حرکت می کردم و برای خودم خیال پردازی می کردم. به این خاطر که من با دیگر بچه ها تعاملی نداشتم به همین خاطر با آنها عقیده ، فکر و سئوالهام را رد و بدل نمی کردم.آنها برای من ناشناخته بودند. و بعد من در زندگیم گرایش به چیزی پیدا کردم که برایم ناشناخته بود.

  به چیزی پیدا کردم که برایم ناشناخته بود.

تا 9 سالگی من به این شکل رشد پیدا کرده بودم که از عشق امتناع کنم. من در اشتیاق دوستی با برادرم که چهار سال از من بزرگتر بود ، بودم اما وقتیکه اون من را از فعالیتهاش با دوستاش جدا کرد من احساس تنهایی کردم. من التماس می کردم که با اون بازی کنم یا با اون برم و وقتیکه اون قبول می کرد من امتناع می کردم. حتی وقتیکه اون رابطه دوستانه رو پیشنهاد داد من به خاطر ترس از آسیب یا طرد شدن آن را رد کردم. همزمان من عصبانی بودم به خاطر اینکه موقعیت دوستی و مورد توجه قرار گرفتن را از دست داده بودم. من فکر می کردم که من یک ترس مرموز رو داشتم که من ارزش دوستی و مورد توجه قرار گرفتن را نداشتم. بنابراین من انتخاب کردم که در یک موقعیت ایمن و آشنا قرار بگیرم به جای اینکه ترس خودم را تجربه بکنم و متوجه بشم که واقعاً  من مشکلی ندارم.

من در فعالیتهای ورزشی در مدرسه و یا محله شرکت نمی کردم من تعداد کمی از قوانین بسکتبال ، فوتبال و بیسبال رو یاد گرفتم. من از آموزشهای فیزیکی در مدرسه و تمرینهای بی معنی و مسابقات دو امدادی متنفر بودم. من آخرین نفر برای انتخاب شدن در تیم بیسبال بودم (حتی بعد از دخترها!) در صف تیمی برای ضربه زدن من میگفتم که من همین الان ضربه زدم و به آخر صف می گریختم.

اولین خاطرات من در مورد گرایش پیدا کردن به مردان به سن 12 سالگی بر میگرده. وقتیکه وارد دوران بلوغ شدم هرگز به خودم عنوان همجنسگرا را ندادم. من فکر می کردم که من گرایشات جنسی معمولی داشتم. حالا که به عقب نگاه می کنم من میتونم ببینم که گرایشاتم مستقیما به سمت مردان بودند و من سی ساله بودم که پذیرفتم که گرایشی که من داشتم گرایشات همجنسگرایی بوده است.

من با هرزه نگاری از سن 15 سالگی آشنا شدم و با تصاویر سکسی زنان برانگیخته می شدم. ولیکن خانواده و کلیسای من به من یاد دادند تا به زنان احترام بگذارم بنابراین من از نگاه کردن به تصاویر لخت زنان احساس گناه می کردم. وقتیکه من یک مجله پسربازی پیدا کردم من آن را به اندازه دختر بازی جالب دیدم و من بگونه ای از دیدن تصاویر مردان لخت احساس گناه نمی کردم. این معمولی تر به نظر می رسید چرا که مردان همدیگر رو لخت در رختکن می دیدند. من احتمالا به مردان بیشتر از زنان گرایش پیدا کردم به خاطر اینکه بدن مردان ذاتا چربی کمتری نسبت به بدن زنان دارد و من جذب بدنهای بدون چربی و با استیل شدم. (حتی امروزه ، من نمی دونم که آیا من واقعاً  گرایشم به مردان بیشتر از زنان بود یا نه ، و یا اینکه من بر روی بدن مردان متمرکز شدم به خاطر اینکه احساس گناه کمتری نسبت به نگاه کردن به زنان در من ایجاد می شد.  بنابراین ، تمرکز کردن روی این قضیه ، مطمئنا تاثیر زیادی در شکل گیری هویتهای جنسی من داشت. )

من در سن 16 سالگی بوسیله یک فروشنده لباس مردانه در اتاق پرو دعوت به مراقبه جنسی شدم. هر چند که من به آن پیشنهاد جذب شدم اما می دونستم آنچکه پیشنهاد شده اشتباه است و من هیچ علاقه ای به ملاقات اون در اتاق پرو نداشتم. من مغازه اون را به سرعت ترک کردم.

در دانشگاه به خاطر اینکه من بین 30-40 ساعت در هفته را تمام وقت کار میکردم وقت زیادی را با هم اتاقی هام نمی گذروندم. شنبه ها وقتیکه من آنها را می دیدم که مسابقه بسکتبال را از تلویزیون تماشا می کردند من فقط به همه تکالیفی که باید انجام می دادم فکر میکردم و کار آنها را یکجور وقت تلف کردن می دیدم. من به شکل ناخودآگاه از صحنه مردانه دانشگاه خودم را عقب کشیده بودم. و وقتیکه این شکاف بین ما بزرگتر شد من آنرا بیشتر و بیشتر می خواستم.

من اعتقاد دارم که من در تمام عمرم آسیب پذیر بوده ام. اما من فقط پشتیبانی کافی و محیط خوبی را از جانب خانواده و همسالان دریافت کردم تا اینکه من را در سالهای جوانیم به پیش ببره. ولیکن وقتیکه من خانه را برای رفتن به دانشگاه ترک کردم و روی پای خودم ایستادم من با کنار آمدن با هویتم مشکل داشتم و احساسات همجنسگرایی که پنهان بودند کم کم خودشان را نشان می دادند.

من همینطور با هویت خودم می جنگیدم تا اینکه در 27 سالگی مسئولیت ازدواج را پذیرفتم. من بحران میانسالی ام را در سن 30 سالگی داشتم وقتیکه من با این قضیه کنار آمدم که من دیگه یک جوان بیست و خوردهی ساله بی خیال نیستم. من احساس خلاء میکردم نسبت به بعضی چیزها که می خواستم در نوجوانی و یا جوانیم تجربه کنم.

عمیقا درگیر احساسات همجنسگرایی شدم

در سن 31 سالگی بعد از چهار سال ازدواج و سه تا بچه من بالاخره پذیرفتم که من یک سری مشکلات همجنسگرایی دارم و باید تصمیم بگیرم که با آنها چه کنم. من خیلی سخت و به مدت زیادی در اینباره فکر می کردم که آیا این چیزی بود که من از زندگی می خواستم. این مساله با ازدواج کردن و بچه دار شدن مناسب نبود و من زن و بچه هام را می خواستم. این مساله با ارزشهای شخصی من یا درک من از هدف ابدی خداوند برای ما سازگار نبود. اگر من می خواستم که متاهل باقی بمانم می بایستی متعهد و فقط دارای یک همسر (یک زندگی) می بودم. بنابراین احساسات جنسی نسبت به مردان دیگر برای من مناسب نبود. من نمیتونستم به این فکر کنم که همسر و بچه هام را در مقابل زندگی با مرد دیگری از دست بدم.

با اینهمه برای سه سال آینده من زندگیم را در تاریکی می گذروندم نمی دونستم که چه کاری باید انجام می دادم و یا از چه کسی کمک می گرفتم. من فکر کردم که صحبت کردن درباره این موضوعات با یک درمانگر میتونه کمک بکنه. من چندین ملاقات را با دو درمانگر داشتم. هر دو آنها چیزی را که برای من بهترین بود تصمیم گیری کرده بودند ولی من حس نمی کردم که در این تصمیم گیری من باید مفعول باشم . اولی نمی تونست تعارضی که من بین این احساسات و مذهب و ارزشهای شخصی ام داشتم را متوجه بشه. او پیشنهاد کرد که من به سادگی خودم را بپذیرم همانطور که بودم و آنچکه احساس خوبی به من میداد را انجام بدم. اون من را تشویق نمی کرد تا چیزی را که از زندگی می خواستم تعریف کنم و یا برای چیزی بهتری تلاش کنم. درمانگر دیگر در اولین ساعات اولین جلسه درمانی ام به من گفت که ارزشهای مذهبی من مشکل آشکار من هستند و آنها باید مورد توجه قرار نگیرند. اما من به سادگی نمی تونستم ارزشها و اعتقاداتی را که عمیقا در خودم داشتم را انکار کنم.

در طول این سالها من عاشق چندین مرد شدم. یکی از آنها مرد ایده آل من به نظر می رسید و من جدا تصمیم گرفتم تا اینکه بعد از سه هفته از اولین آشنایی مون زندگیم را با آن تشکیل بدم. من از نظر احساسی عمیقا نیازمند بودم و اسیر نوازشهای مثبتی که از آن میگرفتم شده بودم جوریکه من فکر می کردم که من همدم ایده الم را پیدا کرده ام.  من مایل بودم به اینکه زن و بچه هام و کلیسای خودم را ترک بکنم برای مردی که فقط سه هفته با آن آشنا شده بودم.

مقصد خودم را پیدا کردم

نزدیکی های تولد 34 سالگی ام بود که از رادیو در مورد مردی شنیدم که می گفت کارش مشاوره افرادی است که مشکل همجنسگرایی دارند. وقتیکه چند هفته بعد به اون زنگ زدم ، او گفت که مردان مشابه با کار کردن با درمانگر و گروههای پشتیبان به موفقیت رسیده اند. تئوریهایی در زمینه روانشناسی وجود داشت که به همجنسگرایی از دید یک مشکل احساسی نگاه میکرد و بر دلایل آن به جای گرایشات متمرکز می شد. این به نظر من منطقی به نظر می رسید و من امیدوار شدم. بالاخره این من را به سمت و سویی راهنمایی کرد تا اینکه جواب سئوالهایی را که یک عمر داشتم بتونم پیدا بکنم.

درمان با این مرد خیلی مفید بود. از آنجائیکه من نسبتا یک شخص تحلیلی هستم او از من خواست که به طور موقت خودم را در شرایط قرار بدم و انتخابهای خودم را سبک و سنگین کنم. من کسی را داشتم که با اون صحبت کنم و تبادل عقیده بکنم. من کسی را داشتم که به اون اعتماد بکنم تا اینکه این موردهای خصوصی را مطرح بکنم. او صمیمانه نگران من بود و من اصلا نگران تحت کنترل قرار گرفتن طوری که از جانب درمانگران قبلی ام تجربه کرده بودم ، از جانب اون نبودم.

ما روابطی را که من داشتم مورد کنکاش قرار دادیم. این به من کمک کرد تا متوجه بشم آنها چقدر رضایت بخشی یا نارضایتی برای من داشته اند و من چه از آنها می خواستم. من متوجه شدم که این برای من یک نقصان اصلی بود و من نقشه ریخته بودم تا این نوع روابط را که من متوجه نیاز به آنها شده بودم را توسعه بدم. ما در مورد مهارتهای ارتباطات و اینکه چطور با دیگر مردان رابطه برقرار کنیم صحبت کردیم. من متوجه شدم که من به شکل ناخودآگاه افراد دیگر را از خودم طرد می کردم و درمانگرم به من عقیده ها و مهارتهایی را آموخت که من برای برقراری ارتباط به آنها احتیاج داشتم. بعد از اینکه بعضی از این مهارتها را تمرین کردم و موفق شدم ، اعتماد به نفس من بیشتر شد و بیشتر با مردم ارتباط برقرار کردم.

ما در مورد مهارتهای ارتباطات و اینکه چطور با دیگر مردان رابطه برقرار کنیم صحبت کردیم.

درمانگرم به من پیشنهاد کرد که در جلسات یک گروه پشتیبان از مردانی که مشکلات گرایش ناخواسته به همجنس داشتند شرکت کنم. من برای مدتی در فونیکس شرکت می کردم سپس بعد از اینکه گروه "همیشه سبز" در سال 1989 شکل گرفت به آنها پیوستم. تجربه گروه پشتیبان به من کمک کرد تا اینکه از نظر احساسی درد و دل کنم و با دیگر مردان تا حدی رابطه ای برقرار کنم ، کاری که من قبلا هرگز آنرا انجام نداده بودم . این یک محیط ایمن و محافظت شده از مردانی بود که رازهای تاریک و عمیق من را می دانستند و من رازهای تاریک و عمیق آنها را می دانستم. من می تونستم با آنها در یک محیط ایمن درد و دل کنم و بعدا این کار را با مردان دگرجنسگرا در دنیای واقعی انجام بدم.

مردانی که در گروه من بودند احساسات من را می فهمیدند و به من کمک میکردند تا اینکه راه حل هایی برای مشکلاتم پیدا کنم. وقتیکه احساس دلتنگی میکردم با آنها تماس می گرفتم و آنها بدون خواسته ای برای رابطه جنسی با من صحبت می کردند. من دوستان خوبی از بین آنها پیدا کردم و این را می دونستم که آنها واقعاً  برای من نگرانند و من واقعاً  برای آنها نگران بودم. من برخی تجارب بزرگ را از شرکت کردن در این جلسات به مدت سه سال و نیم به دست آوردم .

در طول چهار سال آینده من کتابها و مقالات زیادی را خوندم و از تجربیات دیگران در این زمینه استفاده کردم. نه اینکه همه تئوریهایی که من مطالعه می کردم برای من کاربردی بود اما من از هر کدام آنها چیزی را یاد می گرفتم. من همینطور خیلی دعا کردم و بر روی ساختن یک رابطه بهتر با خداوند کار کردم. من صادقانه در دفتر خاطراتم می نوشتم. من این را یک راه سالم یافتم برای اینکه احساسات و تجربیات خودم را تجزیه و تحلیل کنم. من همینطور این را خیلی مفید دیدم که مطالب قبلی خودم را بخونم تا اینکه متوجه پیشرفتم بشم. من بسیار سعی کردم تا اینکه برای برقراری روابط سالم با مردان موفق بشم.

درمانگر من همینطور یک گروه ورزشی را راه انداخت که در آن مردانی که مثل من هرگز خیلی درگیر ورزش نشده بودند بتونند قوانین بازی را یاد بگیرند و و مهارتهایی را در یک محیط ایمن و بدور از تهدید بدست بیارند. این مساله خیلی برای من مفید بود زیرا دانش و مهارت کم من نسبت به ورزش ، یکی از چیزهایی بود که من را از اکثریت مردان جدا می کرد. درگیر ورزش شدن ، من را واداشت تا اینکه با خیلی از ترسهای کودکی ام روبرو بشم و این یک تجربه بزرگ شدن بود که من با اون روبرو بشم و آن را شکست بدم . این همچنین به من کمک کرد تا عزت نفس و اعتماد به نفس خودم را برای تعامل با دیگر مردان افزایش بدم.

دانش و مهارت کم من نسبت به ورزش ، یکی از چیزهایی بود که من را از اکثریت مردان جدا می کرد.

آنچه من یاد گرفتم

در این تجربه من یاد گرفتم که همجنسگرایی من در اثر عوامل زیادی بوجود آمده بود. ممکن است که آنجا مقداری زمینه های ژنتیکی وجود داشته باشه اما این عامل مهمی برای خیلی از افراد نمی باشد و برای من اینگونه به نظر می رسد که شخصیت و محیط نقش مهمی ایفا کردند. من یک بچه نسبتا حساس بودم. من نیازمند مقدار زیادی پشتیبانی و روابط بودم در حالیکه در حین رشدم مقدار خیلی کمی از آنها را دریافت کردم.

من همچنین فهمیدم که همجنسگرایی من ضرورتا یک مشکل جنسی نبود. این یک مشکل احساسی بود. مشکلات من وجود داشتند به خاطر اینکه نیازهای احساسی نرمال و اساسی من برآورده نشده بودند. من متوجه شدم که خیلی از مردان همجنسگرا در برقراری ارتباط با دیگر مردان مشکل دارند. مثل من ، آنها احساس می کردند که به گونه ای کاملا به عنوان یکی از آنها خودشون را نمیتوانند انطباق بدهند. بنابراین من سعی کردم (به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه) تا این نیازهای احساسی را به هر طریقی که میتونستم برآورده کنم. من نیازهای سالم و نرمالی برای برقراری رابطه با دیگر مردان داشتم ، تا اینکه احساس کنم توسط آنها پذیرفته شده ام و بوسیله آنها مورد تائید قرار بگیرم اما چیزهایی سر راه من قرار گرفت و من بزرگ شدم به گونه ای که این نیازها برآورده نشدند. هر چند که من بر اثر مرور زمان یک فرد بالغ شدم ولی من هنوز از نظر احساسی یک نوجوان بودم و نیازهای ارتباطاتی داشتم که هنوز احتیاج داشتند برآورده شوند.

خیلی از مردان همجنسگرا در برقراری ارتباط با دیگر مردان مشکل دارند.

وقتیکه من متوجه شدم مسائل من چه بودند و شروع به مورد توجه قرار دادن کمبودهای احساسی پنهانم کردم ، گرایشات و اضطرارهای جنسی من کاهش پیدا کردند. وقتیکه من راههای غیرجنسی  و سالم برای برآورده سازی نیازهای احساسی ام پیدا کردم من دیگر نیازی نداشتم که به تصاویر مردان نگاه کنم یا اینکه به غریبه ای بپیوندم. آنچه من واقعاً  میخواستم و نیاز داشتم روابط دوستانه مشروع با مردان بود. وقتیکه من نیازهای احساسی پنهانم را برآورده کردم ، همجنسخواهی من ناپدید شد.

من متوجه شدم که من تعدادی نیاز دارم که فقط بوسیله مردان دیگر میتواند تامین شود. من نیاز داشتم که به مردان نزدیک شده و بوسیله آنها تائید بشم. من نیاز داشتم تا دوستان نزدیکی داشته باشم که با آنها رابطه برقرار بکنم و کارهای مردانه با آنها انجام بدم. من همچنین نیازهایی داشتم که فقط بوسیله زنان میتوانست تامین شود. هر مردی هم به زن و هم به مرد احتیاج دارد و این به خاطر ماهیت مکمل بودن دو جنسیت است. مردان هرگز تکمیل نمی شوند اگر آنها منحصرا فقط با مردان دیگر ارتباط داشته باشند. زنها یک بخش لازم از این معادله را می سازند. چیزی در مورد مفهوم مریخ و ونوس وجود دارد که به طور طبیعی زنان و مردان را بسمت یکدیگر جذب می کند زیرا این به ما کمک می کند رشد کنیم ، به ما تعادل می بخشد و ما را کامل می کند.

من همچنین متوجه شدم که این یک فرایند مشکل است که به زمان احتیاج دارد. گرایشات و تجاربی که در عرض دهها سال شکل گرفته اند نمی توانند در عرض چند ماه تغییر کنند. وقتیکه بالاخره من تصمیم گرفتم به اینکه مشکلاتم را کنترل کنم و نقصهای خودم را برطرف کنم من در یک ترن هوایی احساسی بودم زیرا که من از نظر احساسی درد دل می کردم ، با مسائل جدید روبرو می شدم و بعضی احساسها را برای اولین بار تجربه می کردم. من بالا و پائین می شدم بعضی وقتها حتی در عرض چند ساعت.

زمان فشرده شده بود. من از نظر احساسی به شکل ماهیانه و یا هر دو ماه یکبار رشد میکردم. من سعی می کردم تا با مردان دیگر رابطه برقرار کنم در ابتدا با آن دسته از مردهایی شروع کردم که در گروه پشتیبانی مثل خودم کمبودهای احساسی مشابه ای داشتند ، به عبارت بهتر من داشتم از نظر احساسی در محدوده هایی رشد می کردم که باید در سالهای نوجوانی ام آنها را تجربه می کردم و انجام دادن بعضی کارها بعنوان یک فرد بالغ برای من مشکل بود وقتیکه آنها میبایستی در دوران بلوغ من انجام میگرفت.

این سفر سخت ترین کاری بوده است که تابحال من انجام داده ام. امروز من یک فرد متفاوت هستم ... قویتر ، سالمتر ، شادتر ، دوست داشتنی تر، با اعتماد به نفس بیشتر و پخته تر. من یک پدر بهتر ، یک شوهر بهتر ، یک دوست بهتر و یک بنده بهتری برای خداوند هستم. من هرگز این آرامش ، رشد و بهبودی را که تجربه کردم با هیچ چیز در دنیا عوض نمی کنم.

جیسون پارک ، سپتامبر 2010

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید