کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

جری آرملی:

بازگشت به خانه

جری ای آرملی ، او مدیر یک موسسه در مورد گی-سابق و گروه راهنما برای افراد مبتلا به ایدز به نام موسسه متمرّد  میباشد ، که او آنرا در سینسیناتی اهایو در سال 1986 تاسیس کرد. او و همسرش میا در سال 1994 ازدواج کردند. جری در بسیاری از نمایشهای تلویزیونی و رادیویی شرکت کرده و اعتقاد راسخ خود را در مورد اینکه همجنسگرایی میتواند درمان شود بیان کرده است.


داستان آسپ بنام " روباه و انگورها" یک تمثیل کامل از سالهای ابتدایی زندگی من و چگونگی رشد شخصیت جنسی من است. در داستان یک روباه چندین مرتبه سعی می کند تا انگورهایی را که به شکل دلفریبی از بالای یک درخت تاک آویزان بودند را بچیند. او می پرد و می پرد اما دستش به آنها نمی رسد. او بالاخره این کار را رها می کند و با نفرت خاصی می گوید. " اوه ، اصلا آنها شاید انگورهای ترشی باشند. چه کسی انگور ترش میخواهد؟ آنها ارزش چیدن ندارند. "

این دقیقا داستان من با دنیای مردان بود. انگورها در این داستان برای من نزدیک شدن ، پذیرش و دخول در دنیای مردان بودند. آنها تائید مردانگی را نشان میدادند که من با اشتهای زیادی نومیدانه در جستجوی آن بودم و هرگز آن را نیافتم. من میخواستم که یکی از مردها باشم ، اینکه کیفیت آنها را داشته باشم ، شخصیت آنها را و بالاخره فیزیک بدنی آنها را. تحسین به رشک تبدیل شد و من بالاخره طمعکار شدم نسبت به آنچه آنها داشتند ولی من نداشتم یعنی نسبت به مردانگی.

حکایات تغییر

ریچ وایلر : یک تغییری در قلب
دیوید ماتسون: رها شدن
آلان مدینگر: بازتابی از 25 سال زندگی بعد از بهبودی
باب: قرار دادن امیال ناخواسته در محراب
دن: سفری به سوی آرامش
فلوید گادفری: سفری برای بهبودی
فرانک: تغییر یافتن
جیسون پارک: رفع تعارض
جری آرملی: بازگشت به خانه
جان: بهبودی به کمک عشق
پیتر هالو: تبدیل نقاط ضعف به نقاط قوت
ریچارد کوهن : هویت دگرجنسگرای خود را اعلان عمومی کن.
راب: یک معجزه دشوار

وقتیکه من نتونستم از آنها بگیرم چیزی رو که سالها در انتظارش بودم ، من عصبانی و بی میل شدم و من گفتم " اوه ، آنها به هر حال پسرهای احمقی هستند. آنها بازیهای مسخره ای دارند. آنها از خودشان جدا هستند. همه چیزی که آنها می دانند در مورد ورزش است چقدر کم مایه. آنها روابط را نمی خواهند. آنها فقط یک گله احمق هستند. من از آنها متنفرم." من با خودم گفتم که انگورهای مردانگی ، انگورهای ترشی است من آنها را همزمان که مشتاقشان بودم طرد کردم . هر دو این احساسات در حالیکه در تضاد کامل با یکدیگر بودند به شدت قوی بودند و از اغتشاش صحبت می کردند.

همانطور که شما می بینید ، همجنسگرایی مشکل با جنس مخالف نمی باشد. این مشکل با جنس موافق است. این اولین چیز اساسی است که باید فهمیده شود. تلاشها در جهت اصلاح همجنسگرایی در دهه های ابتدایی با شکست مواجه میشد زیرا آنها بر چیزی نادرست تمرکز می کردند. روابط یک مرد با زن. این آنجایی نیست که بهبودی اولیه بوجود می آید.

همجنسگرایی مشکل با جنس مخالف نمی باشد. این مشکل با جنس موافق است.

دوگانگی عشق-نفرت و ترس-غبطه در سراسر سالهای رشد در من وجود داشت. مردان یک تاثیر ترسناک در من داشتند. آنها به نظر عضلانی به نظر می رسیدند که با پیکر عضلانی خودشون آنها به نظر می رسیدند که به راحتی می توانند با دیگری ارتباط برقرار کنند. من خیلی کوچکتر و ظریف الجثه تر بودم. ورزش برای من جالب نبود. شخصیت من رقابتی و یا پرخاشگر نبود. من دوستانه و وابسته بودم. من یک مصلح بودم.  من اجتماعی و نسبت به احساسات دیگران حساس بودم.

من به بازی تئاتر و تمرین رخس پرداختم. پدرم ، برادرانم و همسالانم نمی دانستند که چطور با آنها ارتباط برقرار کنند بنابراین دوباره من از پسرهای دیگر متفاوت شدم. من به خاطر چیزهای مختلف مورد استهزاء  و آزار و اذیت قرار می گرفتم مثل طرز راه رفتم ، خندیدنم و کارهایی که من انجام می دادم مثل طناب بازی. من اغلب نگاه های تحقیر آمیز را از پسرها دریافت می کردم که به من می گفت من یک ننگ هستم. من آن نگاه ها را می دیدم و فکر می کردم که آنها به من می گفتند که " تو مایه خجالت همه مردان هستی." من احساس میکردم که من دقیقا ارزش زیادی ندارم. آنچه من از آنها ساخته شده بودم برای مردان مورد پذیرش نبود. من به این نتیجه رسیدم که مردان واقعی بدنهای بزرگتری دارند و این کارها را انجام می دهند مثل فوتبال ، کشتی ، دعوا و ... و من انجام نمی دادم. یک جای کار من اشکال داشت. اما آن چه بود؟ مشکل من چه بود که آنها مرا دوست نداشتند و من نمی توانستم مثل آنها باشم؟ وقتیکه آنها من را نپذیرفتند ، من برای اینکه از خودم محافظت کنم آنها را طرد کردم.("به هر جهت انگورها شور بودند.") روانشناسان به این انفصال تدافعی می گویند که فرد برای اینکه از خودش محافظت بکنه منشاء ناراحتی را از بین میبره. اگر منبع عشق به عنوان چیزی مضر شناخته بشود شما خواهید گفت که من به شما اجازه نمی دهم که به من عشق بورزید و خودم هم به شما عشق نخواهم ورزید. من به طور کلی با مردان اینگونه برخورد کردم. من آنها را خارج از خودم قرار دادم تا از خودم محافظت بکنم. من گفتم که شما برای من خیلی مضر هستید. من فقط میخواهم در را به روی رابطه با تمامی مردان ببندم. آنها من را بیش از اندازه آزار می دادند و من از بی کفایتی و ترسی که در مجاورت آنها به دست می آوردم بیزار بودم.

به جای اینکه با این مشکلات سرشاخ شده و برای جایگاهم در بین مردان بجنگم من تمایل پیدا کردم تا اجتناب کنم از هر فعالیت و کشمکشی که احساس نابسندگی را در من ایجاد می کرد ، احساس اینکه با دیگران متفاوت هستم و یا از مردان دیگر کمتر هستم. من سعی میکردم تا از فعالیتهایی که در قلمرو مردان بود اجتناب کنم. در محدوده تئاتر من راحت بودم. هیچ استهزائی آنجا نبود و افراد حساس و علاقه مند به ایجاد رابطه بودند و استعدادها و ویژگیهای من را به جای طرد کردن ، تحسین می کردند.

هر چه بیشتر و بیشتر خودم را از مردان برای جلوگیری از احساسات نابسندگی و طردشدن دور می کردم بیشتر خودم را به جذب زنان می دیدم. دخترها ایمن و بدون تهدید بودند. آنها از من انتظار نداشتند که گنده و پرخاشگر باشم. در حقیقت آنها دوست داشتند که من اجتماعی و هماهنگ باشم تا اینکه با آنها طناب بازی و خانه بازی کنم و نقش پدر را بازی کنم. بودن با دختران احساسات نابسندگی ، ترس و ارعاب را در من آشکار نمی ساخت. من خیلی ایمن بودم.

هر چه که بیشتر در سالهای رشدم با دوستان دخترم وقت گذراندم بیشتر حرکاتم شبیه به آنها شد. من بیش از اندازه زنانه شدم. البته این مساله من را خیلی بیشتر از پسرها متفاوت ساخت و باعث شد که آنها بیشتر از قبل من را طرد بکنند. من "اوا خواهر" ، خفت آور و عجیب و غریب نام گرفتم. همچنانکه شکاف بین من و آنها بزرگ و بزرگتر می شد من بیشتر از آنها متنفر می شدم. حالا آنها بیشتر مستقیما به من آسیب می رساندند.

هر چه که بیشتر در سالهای رشدم با دوستان دخترم وقت گذراندم بیشتر حرکاتم شبیه به آنها شد.

بعدا به عنوان یک فرد بالغ من دیدم که این تلخیها در اجتماعات گی (همجنسبازان) جشن گرفته میشه. چیزهایی مثل بیزاری از مردان ، تنفر از مردان ، استهزاء مردان. من این را در زن صفتی افراطی در مسخره بازیها ، نمایشهایی با پوشیدن لباسهای زنانه و نمایشهای همجنسبازان می دیدم. من اعتقاد داشتم که بی حرمتی آنها یکجوری عصبانیت آنها را از جامعه سنتی نشان می داد. آنها می گفتند "من مردانگی تو را نمی خواهم. این بوی گند میدهد. این احمقانه است. تو من رو طرد کردی و حالا من میرم تا تو و مردانگی تو رو طرد کنم. رنجهایی عمیق از این نوع میتواند به مبدل پوشی و ترانس سکشوالیتی ( اعتقاد به اینکه شما یک زن هستید و در بدن یک مرد گرفتارید) منجر شود. اما حتی در مسخره کردن بیش از حد مردانگی بیشتر مردان گی هنوز اسیر یک حالت دوگانه عشق-نفرت هستند در حالیکه در هوس مردانگی هستند که خودشان ندارند همزمان از آن می ترسند. 

من میتونم خودم را با آن بشناسم. در حین رشدم من آنچنان احساس متفاوت بودن نسبت به مردان میکردم که آنها کم کم به جنسیت مخالف من تبدیل شدند. یک راز. من در شگفت بودم که آنها که هستند؟ در مورد چه هستند؟ من آنها را نمی فهمیدم. آنها چجوری هستند؟ احساس مرموز بودن ، شگفتی و تعجب را معمولا مردان نسبت به زنان خصوصا در دوران بلوغ و سالهای ابتدایی جوانی تجربه می کنند. و همین احساس را زنان نسبت به مردان پیدا میکنند که باعث سوق پیدا کردن علاقه های جنسی آنها به یکدیگر میشود. متضاد جذب میشود. اما من آنچنان از همسالان مذکرم جدا افتاده بودم که من اینچنین حس مرموزی را نسبت به آنها داشتم به جای اینکه این حس را نسبت به دخترها داشته باشم. این احساسات قبل از بلوغ شکل گرفت و بعد از اینکه وارد دوران بلوغ شدم این احساسات حالت شهوانی به خود گرفت.

جایی برای پذیرفته شدن

در 11 سالگی پسری که من آنرا تحسین می کردم و به اون احترام میگذاشتم از من سوء استفاده جنسی کرد. او عضوی از گروه پسرهایی بود که من آنها را تحسین میکردم و از آنها تنفر داشتم. من اون را تحسین میکردم به این خاطر که اون فیزیک بدنی ، افتخارات ورزشی ، موقعیت و دوستان مذکری داشت که من نداشتم. من واقعاً  دوست داشتم به گونه ای با او دوست باشم که پسرهای دیگر با هم دوست بودند ، اما ما هرگز این نوع رابطه واقعی را با هم نداشتیم.

من به این نتیجه رسیدم که " آهان ، اینجا جایی برای پذیرفته شدن است. اینجا جایی است که من کامل هستم. من خوب هستم . به من عشق ورزیده میشه." من در دوران پیش از بلوغ بودم و این فکر قدرتمندی بود که برای چندین سال بطول کشید. من مجبور نمی شدم من اغواء  شده بودم. من به این رفتار عادت کردم. این روابط جنسی به سرگشتگی من افزود. رابطه جنسی با اون من را وادار میکرد تا کمتر شبیه به یک فرد معمولی احساس کنم ، چرا که من میدونستم که افراد معمولی این کار را انجام نمیدهند. با وجود این برای اولین بار به مرد دیگری احساس نزدیکی کردم و این احساس درست از آب درآمد. من رابطه جنسی را میخواستم ، ما هر دو آن را میخواستیم. اما وقتیکه ما کاری با هم نمی کردیم من اون را با هوشیاری از ذهنم بیرون می گذاشتم. من هرگز در مورد آن فکر نکردم. من هرگز به اون فکر نکردم و ما در اوقات دیگه با هم اصلا دوست نبودیم. هیچ کس دیگه ای نمی دونست که چی بین ما میگذره. این راز بین ما بود. بالاخره بعد از چندین سال من به اندازه کافی قوی شدم تا اینکه با در دسترس قرار ندادن خودم برای اون ، خودم را از این رابطه کنار بکشم.

از آنوقت به بعد من یاد گرفتم که یک رابطه قوی بین همجنسگرایی و تجربه جنسی اولیه با مردان بزرگتر وجود دارد. من حالا می دیدم که قلبم هم اکنون یک احساس همجنسخواهی داشت. این واقعاً  یک نیاز مشروع برای نزدیک شدن و تائید جنس موافق است که همه پسرها اون را تجربه می کنند. این مساله بهتر در دوره سنی ابتدایی پسربچه ها به چشم میاد. وقتیکه پسر بچه ها دخترها را منزجر کننده میبینند. جائیکه دخترها شپشو هستند پسرها آقا هستند. این یک مرحله رشد اساسی است به این خاطر که در آن هویت مهم "ما"(پسرها) و "آنها"(دخترها) شکل میگره. در حین رشد من این مرحله را جدا انداختم.

بعد از مدرسه من به یک کمپانی رخس پیوستم و برای تبدیل شدن به یک رخسنده باله حرفه ای آموزش دیدم. شاید مضحک باشه که این تجربه به شکل زیادی در تائید حس مردانگی من موثر واقع شد به خاطر اینکه تمرینهای فیزیکی سخت و شدیدی برای رخس وجود داشت و به طور واضح نقش مرد و زن در رخس تعریف میشد. نمایش قدرت مردانگی و پویایی مرد و زن در حین رخس خیلی نیرو زا و تائید کننده بود.

آیا شما گی هستید؟

وقتیکه من 23 ساله بودم در یک نمایش مرد دیگری به من توجه زیادی نشان می داد. من متوجه شدم که این من را هیجان زده میکرد. سپس یک دوست اون به سمت من آمد و گفت " جری ، جو گی هست و تو را دوست داره. آیا تو گی هستی؟" و یادم میاد که برای مدتی مکث کردم و بعد گفتم "نمی دونم."

من نمی دونم. برای اولین بار این عقیده از ذهن ناخودآگاه من بیرون آمد که شاید من همجنسباز باشم. شاید باورتون نشه که با همه سرگشتگی ام در سرتاسر رابطه جنسی من با یک مرد دیگر در دوران بلوغ ، من هرگز به خودم لقب همجنسگرا ندادم. من می دونستم که من متفاوت بودم اما من به خودم لقب "گی" را نداده بودم. حالا این سئوال مستقیما از من پرسیده میشد در حالیکه من جوابی نداشتم.

من هرگز به خودم لقب همجنسگرا ندادم.

فورا ، من دو پرسش را برای خودم مطرح کردم. اولی این بود که واقعاً  متوجه بشم که آیا همجنسگرا هستم ، یا اینکه فقط از یک مرحله در حال گذر هستم. من فکر کردم اول از همه بهتر است من بهفمم چه چیزی درون من میگذره قبل از اینکه کار دیگه ای انجام بدم که بعدش بخوام یک عمر افسوس و تاسف بخورم. من یک روانشناس پیدا کردم که یک زن یهودی بود و با اون صحبت کردم. من اساسا داشتم از خودم بیرون می آمدم. من صحبت می کردم و در کل این فرایند نتیجه شفاف به نظر می رسید : "من همجنسگرا هستم." او مرا یک همجنسگرا خطاب نکرد من خودم به این نتیجه رسیدم هنگامیکه داستان روابط جنسی بلند مدت خودم را با یک مرد بزرگتر از خودم و احساسات در آن زمینه را با فرد دیگری برای اولین بار مطرح کردم.

من تسلیم خودم شدم که من سرگشته نبودم بلکه واقعاً  یک هجنسگرا بودم. این خیلی تالم آور بود که من هرگز نمی تونم ازدواج کنم و یا بچه دار بشم.

بعد از اینکه به خودم برچسب همجنسگرا زدم به دنبال دومین پرسش خودم رفتم که بیابم خداوند چه کاری از من انتظار دارد که در اینباره انجام دهم. من گفتم " خداوندا اگر تو بگویی که این مشکلی ندارد که وارد زندگی گی بشوم من خواهم رفت وگرنه ، من نخواهم رفت." این خیلی ساده بود . سیاه یا سفید.

من یک کاتولیک وابسته به کلیسای روم بودم. من به مدرسه و دانشگاه کاتولیکها رفته بودم . خانواده من مرا با اخلاقیات و ارزشهای بالایی بزرگ کرده بودند و من آنها را درونی سازی کرده و آنها خیلی برای من مهم بودند. من مجبور بودم بدانم که مسیر زندگی که خداوند برای من انتخاب کرده است مورد پذیرش خداوند است.

من راز خودم را برای یکی از دوستانم که گی بود فاش کردم و اون مرا به یک کافه گی و یک میهمانی گی برای اولین بار برد. این خیلی ترسناک ولی هیجان انگیز بود. من شروع به قرار گذاشتن با مردان کردم. من از سازمانهای گی ملاقات کردم و در فعالیتهاشون شرکت کردم ، همیشه این سئوال را از خودم می پرسیدم که خداوند چه چیزی از من درباره همجنسگرایی میخواهد. من همانطور که در جستجوی مسائل جنسی ، احساسی و اجتماعی بودم به همان اندازه در یک جستجوی معنوی نیز بودم. میخواستم با همه سئوالهایی را که در ذهنم داشتم روبرو بشم دقیقا همان وقت و همان جا ، قبل از اینکه با شخص دیگری به شکل جنسی رابطه برقرار کنم.

من می پرسیدم که مردان و زنان همجنسگرا : " بدنهای ما ، آنها واقعاً  برای همدیگر ساخته نشده. شما در اینباره چه فکر میکنید؟" آنها در اینباره صحبتی نمی کردند.  "نظر شما راجع به کتاب مقدس چیست؟ آن راجع به یک شوهر و یک همسر صحبت میکنه اما هیچ وقت راجع به یک شوهر و یک شوهر صحبت نمیکنه." آنها نمی خواستند که در اینباره صحبت کنند. من این قاعده دوگانه درباره مسائل اخلاقی را متوجه نمی شدم که میگفت عفت و مونوگومی (گزینش تنها یک همسر) برای دگرجنسگرایان مورد قبول است اما بی بند و باری جنسی برای همجنسگرایان مورد قبول است.  و این چیزی بود که من در دنیای گی دیدم : مقدار زیادی بی بند و باری اخلاقی. آنها درباره عشق ، گزیدن تنها یک شریک و وفاداری صحبت می کردند اما این چیزی نبود که اتفاق می افتاد و من آنرا می دیدم.

در تجمعات "گی" من مقدار زیادی غیبت ، شایعه و تلخی را می دیدم. من مردهایی را می دیدم که مثل زنها رفتار می کردند و زنهایی که مثل مردها رفتار می کردند و با وجود اینکه من زن صفت بودم این برای مردان و زنان درست به حساب نمی آمد که آنگونه رفتار کنم.  من مقدار زیادی دروغ ، فریب و طرد شدن را می دیدم. من تعارضات شخصی و تعارضات ارتباطاتی را می دیدم. آنها جوری رفتار می کردند که انگار چیزی اتفاق نمی افتاد انگار که همه چیز خوب پیش می رفت و آنها سالمتر و خوشحالتر بودند به خاطر اینکه آنها گی بودند.

من به خودم میگفتم که " خیلی چیزهای نادرست اینجا وجود داره. میتونه این چیزها در نظر خدا درست باشه؟" این چیزها ، چیزهایی بودند که من را به خودشون خیره میکردند ، من زمانی را احساس کردم که وارد آنها شده بودم. به من یک هدیه کوچک در یک جعبه دادند و گفتند همه چیز تو مورد حمایت قرار میگره. تو فقط اینگونه صحبت کن. تو به این جاها برو. تو با این مردها بخواب. من نسبتا شجاع بودم به این علت که من هدیه ای که تشکل گی به من داد را قبول نکردم. من فکر کردم که " اگر این دقیقا درست است ، اگر شما عقیده دارید که این واقعاً  حقیقی است ، اگر این معتبر است پس چرا شما نمی توانید درباره این صداقت و جامعیت صحبت کنید؟"

این خیلی به نفع من شد که من این چیزها را امتناع نکردم و من از والدینم به خاطر اخلاقیات و ارزشهایی که در من نهادینه کردند تشکر می کنم. در این فرایند من کلا با هیچ کس هم بستر نشدم ، این موضوع از من یک فرد عجیب و غریب حتی در نظر جماعت گی ساخت. در حقیقت ، حتی یک مرد گی به من گفت که" اگر نمیخواهی رابطه جنسی برقرار کنی دیگه اینجا نیا." به رغم همه سالهای دوران بلوغ که من در آن روابط جنسی پنهان داشتم من تصمیم گرفته بودم که من هرگز با مردی هم بستر نخواهم شد مگر اینکه ما واقعاً  عاشق یکدیگر باشیم و یا اینکه با همدیگر پیمان ابدی مثل ازدواج بسته باشیم. آنها فقط نمی تونستند این را متوجه بشند.

یک فرد عجیب و غریب حتی در جماعت گی

من فکر میکنم به این خاطر که من تا آن موقع مجرد بودم ، امیال جنسی من با ابهامات معنوی من بهم پیچیده نشدند تا اینکه قلب و ذهن مرا سرگشته کنند. من می تونستم خرده فرهنگ گی را واضحتر از آنچه هست ببینم. و من از آنچه دیدم خوشم نیامد.

بعدا من سعی کردم جواب سئوالهام را از یک جای بلند مرتبه بگیرم یعنی از گروه کاتولیک طرفدار گی که گرایشات همجنسخواهی مرد و زن را مورد قبول قرار میده. اما من متوجه شدم که پیغام این مقامهای بلند مرتبه نه درباره پاکی بود نه درباره تجرد ، نه درباره اعتقاد و نه درباره رابطه با خداوند. این حتی درباره اصول مذهب کاتولیک هم نبود. آنجا دقیقا شبیه یک کافه گی بدون الکل برای من بود. این وحشتناک به نظر می رسید. بعد از رفتن به آنجا احساسی حتی بدتر نسبت به کافه گی ها به من دست داد.

جستجوی جواب از افراد دیگر هم بهمین شکل گیج کننده بود. بعضی از افراد معمولی به من می گفتند که " این درست است که گی باشی و این مساله مهمی نیست." دیگران می گفتند " این نادرست است. من متوجه نمی شوم ولی این نادرست است." همینطور بعضی از افراد مذهبی می گفتند که این درست است و بعضی از آنها می گفتند که این درست نیست. روانشناسان می گفتند که این درست است ، فقط با خودت رو راست باش. و البته گی ها به من می گفتند که این درست است. اما چیزی در درون من میگفت که این درست نیست و من هنوز جوابم را از خداوند نگرفته بودم.

من یک افسردگی عمیقی گرفتم. من فکر کردم که " من همجنسگرا هستم و گی شدن تمام چیزی است که وجود دارد؟ من اینگونه زندگی را نمی خوام! این برای من نیست. هیچ زندگی در آن وجود نداره." من میخواستم که زمان را به عقب برگردونم درست مثل زمانی که هرگز آفتابی نشده بودم ، اما من نمی تونستم. من حالا آفتابی شده بود و دیگه نمیتونستم به درون صندوقچه برگردم. من احساس نومیدی می کردم. من فکر کردم اهمیتی نداره که من چه می کنم ، من هرگز خوشحال نخواهم بود. و بعد این فکرها به سرم زدند: " فقط زندگی خودت را داشته باش. اگر تو به درون خودت برگردی ، تو ناراحت نخواهی بود اما اگر به جماعت گی بپیوندی تو هرگز شاد نخواهی بود. فقط زندگی خودت را داشته باش."

نقطه عطف : "شما در خانه هستی"

من بیاد میارم زمانیکه را که با افسردگی زیاد زیر دوش بودم. حس میکردم که دارم میافتم. من فکر کردم که من داشتم یک شکست روانی پیدا می کردم. اما به یکدفعه دستان بزرگ غیرطبیعی معنوی را در پشتم احساس کردم که مرا بر روی پاهایم بلند نگاه داشت. من یک نوسانی از انرژی را احساس کردم و زمزمه ای که به من گفت " ادامه بده." من متوجه شدم که این مولایم مسیح بود که پادرمیانی میکرد و قدرتش را به من میداد تا به آن تکیه بزنم وقتیکه من نمی توانستم آن کار را دیگر توسط خودم ادامه بدهم.

بنابراین من ثابت قدم شدم و جستجویم را ادامه دادم. من با کشیشی که در دبیرستان قبلی ام بود صحبت کردم و او مرا به یک گروه دعای کاتولیک جذاب دعوت کرد. من گفتم "بله ، من همه چیز را امتحان میکنم." وقتیکه من از راهروی کلیسا عبور کردم و به سمت در مکان مقدس اصلی وارد شدم ، من حس کردم که یک صدای کوچکی از درون با من صحبت کرد و گفت "شما خانه هستی ، جنگ تمام است ، شما بالاخره در خانه هستی." انگار میخهایی در پشتم فرو رفته بود و مرا برای مدت زیادی در آنجا نگه داشت و به شکل ناگهانی همینکه پایم را در مکان مقدس گذاشتم مرا رها کردند.

شما خانه هستی ، جنگ تمام است ، شما بالاخره در خانه هستی.

در این گروه بود که من مسیح را به عنوان یک فرد باتوجه ، فعال و واقعاً  زنده ملاقات کردم. در عرض چند هفته آینده من مسیح نجات دهنده ام را شناختم. من از اون دعوت نکردم به زندگیم بیاد که فقط من را از همجنسگرایی نجات بده ، بلکه من می دانستم که من یک گناهکار هستم و از او میخواستم که شفاعت گناهان مرا بکند و همینطور من قدرت ، راهنمایی و عشق او را برای همیشه برای خودم می خواستم. من به تدریج او را مولای زندگیم ساختم. زندگی من شروع به تغییر کرد. من تصمیم گرفتم تا اینکه از اصول و دستورات کتاب مقدس پیروی کنم که خیلی شفا بخش بودند. 

عشق در آن گروه نیایش قابل لمس بود. در طول یک نیایش قدرتمند ویژه من کلماتی را به آرامی اما با اعتقاد راسخ از درونم شنیدم که می گفت: " جری ، همجنسگرایی نادرست است. عمل به آن نادرست است. رفتار آن نادرست است و شرایط چیزی نیست که من برای تو در نظر داشته باشم. جری از من با یک رابطه نزدیک پیروی کن و من زندگی تو را تغییر خواهم داد." و من گفتم " ای مولای من ، من شما را چوپان زندگیم قرار میدهم. من شما را اولین مردی میشناسم که تابحال به  او اعتماد کرده ام که به من آسیبی نمی رساند. بنابراین من به شما اجازه خواهم داد که به من عشق بورزی."

چه بهبودی باورنکردنی این رخداد در قلب من ایجاد کرد. بالاخره من یک منبع عشق مذکر را به درون قلبم دعوت کردم ، و این مردانگی واقعی بود ، مردانگی الهی ، نه مردانگی ساختگی یک نسل شکست خورده. بالاخره من یک مرد واقعی داشتم تا اینکه او را برای خودم الگو قرار دهم و یک نفر را که مرا به خاطر مردانگی بی نظیرم مورد تائید قرار بدهد.

با بازکردن قلبم به عشق مردانه و یک حس جدیدی از شجاعت در روبرو شدن با آنهایی که یکبار من مخالف خودم می پنداشتم یعنی دیگر مردان من آموختم تا ببخشم. من آن کسانی را که احساس میکردم علیه من مرتکب گناه شده بودند بخشیدم و همینطور از کسانی بخشیده شدم که با تنفر و تلخی بر علیه آنها مرتکب گناه شده بودم. من خودم را نسبت به مطیع خداوند بودن متعهد دانستم ، اهمیتی نداشت که احساسات من چه می گفتند. فکر جدید من می گفت تا از خودم بیرون آمده و با مردان ، زنان و خانواده رابطه سالمی ایجاد کنم.

من رویاها و اهداف زندگیم را تعقیب کردم و از تمرکز کردن بر روی فقط یک جنبه زندگیم یعنی جنسیتم خودداری کردم. من متوجه بهبودی زیادی شدم. افکار و احساسات من درباره هویتم شروع به تغییر کردند.

در یک نقطه من به زندگی ابراهیم و فرزندش اسحاق فکر کردم و اینکه ابراهیم حاضر شد فرزندش اسحاق را با اطاعت از خداوند قربانی نماید. من متوجه شدم که من باید مشتاقی اینچنینی باشم یعنی اینکه اگر خداوند از من خواست روابط جنسی و روابط عاشقانه خودم را قربانی کنم ، حاضر به انجام آن باشم. فکر اینکه هرگز به کسی عشق نورزم چه مرد و چه زن همانطور که شرح دادم مرا عمیقا ناراحت میکرد. من گریه کردم. اما من مصمم شدم که همانند ابراهیم عمل کنم و بزرگترین آرزوهام را قربانی کنم. و همانطور که او با ابراهیم این کار را انجام داد خداوند مداخله کرد و به اشتیاق من برای قربانی شدن احترام گذاشت. او نیتهای قلبی من را می دانست. و در پاسخ او زندگی ام را با لذت پر کرد. او سالهای زندگی من که پر از  پریشانی ،  غم و اندوه بودند را جایگزین کرد و به جای آن لذت را در زندگی و در قلبم جاری ساخت.

لذتی که من از رابطه ام با عیسی مسیح احساس میکردم یک خطی مشی برای من بود که بگویم "اگر او به من عشق بورزد و مرا بپذیرد ، سپس من هیچ دلیلی برای ترسیدن از مرد دیگری ندارم و یا احساس مرعوب شدن بوسیله مردان را نخواهم داشت. " بنابراین من شروع کردم تا این ریسک را بپذیرم و با مردان دیگر رابطه ایجاد کنم. درنهایت ، من تونستم مردان دیگر را به قلبم راه بدم. قبلا من آنها را دور نگه داشته بودم زیرا آنها مضر بودند. اما من اینچنین تصور کردم " آنها نمیتونند به من آسیبی برسانند زیرا رابطه من با مسیح قدرت را از آنها دور کرده. آنها کلید زندگی من را در دست ندارند. من به آنها احتیاج ندارم که من را تائید بکنند تا اینکه مورد قبول باشم. "

پذیرفتن خودم به عنوان یک مرد

یک مانع مشکل در این رابطه غلبه کردن من بر اشتیاقم نسبت به تحسین و پذیرش از جانب مردان بود بخصوص برادران من. وقتیکه من در اولین کمپانی باله حرفه ای پذیرفته شدم و گواهی آن را گرفتم ، با خودم فکر کردم " بالاخره برادرانم خواهند دید که چقدر من به عنوان یک رقاص ماهر و ورزشکار هستم. مطمئنا من افتخارات ورزشی که آنها داشتند را نداشتم ، اما آنچه من به آن دست یافته بودم برتر بود. من یک رقاص حرفه ای هستم یک ورزشکار حرفه ای. آنها به من خواهند گفت که من چقدر با ارزش هستم همانطور که به آنها در مورد افتخاراتشان گفته شده بود."

اما برادران من به گونه ای که از آنها انتظار داشتم به من پاسخ ندادند. و قلب من شکست. من آزرده و عصبانی بودم. اما هنگامیکه دعا کردم آرامشی بر من جاری شد هنگامیکه به من گفته شد " جری ، تو تائید برادرانت را میخواهی اما تو بدان احتیاجی نداری. عیسی مسیح به تو هر تائیدی را که نیاز داری داده است."

از آن روز به بعد من یاد گرفتم که میتوانم در بین مردان رفته و همانند آنها احساس لیاقت و کامل بودن را داشته باشم ، بی نظیر و همچنین برابر! من متوجه شدم که "من شبیه آنها هستم و آنها واقعاً  شبیه من هستند." حس من درباره ناهمبستگی نسبت به مردان شروع به از بین رفتن کرد. من دیگه انگورها را چیزهایی ترش و خارج از دسترس نمی دیدم. من داشتم رها میشدم.

به زودی من چندین دوست مسیحی پیدا کردم که مرا شاگرد خود کردند. یکی از آنها خصوصا که مردی متاهل و رقاص به نام مایکل بود من را همچون مردی در زیر پر و بال خودش گرفت. او بی چون و چرا به من عشق می ورزید. او به عنوان یک مرد و یک مسیحی راهنما و مرشد من شد. من احساس کردم که نیازهای من برای همراهی و هویت مردانه در حال برآورده شدن است. علیرغم همه سرگذشت سختم ، علیرغم وابستگی و باقی بودن زن نمایی من ، او با من یک رابطه سالم را برقرار کرد. من حس میکردم که در مردانگی و نرینگی در حین رشد بودم .

من حس میکردم که در مردانگی و نرینگی در حین رشد بودم.

همزمان من در یک مراسم اعتقادی مسیحیت در کلیسای دیگری شرکت کردم جائیکه من حس میکردم خونه خودم است و احساس میکردم که بیشتر تشویق می شدم به اینکه دگرجنسگرایی من رشد کند. وقتیکه من بلند شدم برای این تعمید شوم به سمت میکروفون رفتم و شجاعانه گفتم ، "شیطان سعی میکرد تا مرا به سمت همجنسگرایی سوق دهد ، اما من عیسی مسیح را صدا زدم و او مرا نجات داد." جمعیت با شادی و تحسین برخاست و مرا تشویق کردند. من بینهایت احساس قدرت میکردم. من آفتابی شده بودم دیگر من خود را پنهان نمیکردم. من از گذشته ام پشیمان نبودم و من میخواستم پیغامی را با بقیه تقسیم کنم که هیچ کس احتیاج ندارد چیزی را پنهان کنه. هیچ شرمی وجود ندارد اگر شما گرایش به همجنس خود را اعلام کنید. این باید فریاد زده بشود!

هیچ شرمی وجود ندارد اگر شما گرایش به همجنس خود را اعلام کنید. این باید فریاد زده بشود!

آن پنج سال با شادکامی بهبودی را برای من بهمراه داشت. مایکل به من کمک کرد تا متوجه بشوم و روح القدس تائید کرد که من بوجود آمده بودم تا مردانگی بی نظیری را که خداوند در من آفریده بود اظهار کنم ، صورتی از مردانگی که خداوند به شکل بی همتا به من داده بود. من به دنبال هیچکس دیگری نبودم و یا اینکه طمع نسبت به مردانگی دیگری نداشتم و هیچ کس نمیتوانست مرا خجالت زده کند چرا که خداوند این وجه از مردی را به من داده بود تا اینکه انعکاسی از او باشم.

بعدا من با دو هم اتاقی به مکان جدیدی نقل مکان کردیم و آن دو نفر گذشته من را می دانستند اما این موضوع مهمی برای آنها نبود. من دقیقا یکی از مردها بودم ! بالاخره من از نظر احساسی به موقعیتی رسیدم که می تونستم به عنوان یک مرد برابر با آنها رابطه ایجاد کنم.

تسهیم لذت

هنگامیکه من داستانم را با دیگران تسهیم کردم ، یکنفر به من گفت آیا تو باب را ملاقات کرده ای؟ آیا تو ژوزف را ملاقات کرده ای؟ آنها هم همچنین همجنسگرایشان را فاش کردند. من گفتم ، اوه خدای من ، آنجا افرادی هستند که همجنسگرایشان را فاش کرده اند؟ خیلی زود ما همدیگر را ملاقات کردیم و داستان زندگیمون را با هم تقسیم کردیم. ما احساس کردیم که خداوند از ما میخواست بیشتر از تجارب همدیگر بدانیم. ما می دانستیم که آنجا صدها و هزاران مرد و زن بودند که اعتقاد داشتند امیدی در تغییر نمیباشد ، کسانی که به سمت جاده مرگ حرکت می کردند. کسانی که نومیدانه زندگی غمگینی داشتند. خداوند از ما چه میخواست که در این رابطه انجام دهیم؟

پاسخ داده شد: یک خط تلفن گرفته و یک گروه پشتیبان راه بیاندازید. ما این کار را در سال 1986 انجام دادیم ، و بعدا این کار بخشی از گروه "اگزدوس بین المللی" در امریکای شمالی شد. من لیسانسم را گرفتم. من به دانشگاه مدارک عالی رفتم و مدرک فوق لیسانسم را در مشاوره گرفتم. من سپس در یک نمایندگی مشاوره حرفه ای محلی مشغول به کار شدم ، جائیکه من خیلی مورد راهنمایی و تائید توسط مدیرش قرار می گرفتم. من بعدا برای کار تمام وقت به موسسه متمرّد  پیوستم.

در موسسه متمرّد  من یک دوست جدید موسیقیدان پیدا کردم او از من دعوت کرد که برای یک قطعه از موسیقی اش به نام "جبران" طرح رقص و باله ایجاد کنم. این کار برای من مایه افتخار بود. همراه رخس من خواهرش میا بود که او هم همچنین یک رقاص حرفه ای بود.

من بزودی خودم را علاقه مند به لیا یافتم به گونه ای که قبلا هرگز علاقه مند به زنی نشده بودم. ما با همدیگه قرار میگذاشتیم. اما اون به من اعلان کرد که او علاقه مند به ایجاد رابطه نمی باشد زیرا اون به تازگی از یک رابطه پنج ساله با مردی که در نهایت خیلی بد خاتمه یافته بود بیرون آماده بود. این مساله برای من مشکلی نداشت. من خیلی خوشحال بودم از اینکه تونسته بودم در ابتدا با اون دوست بشم. سپس به ندرت حس میکردم که عاشق اون میشدم. دو سال بعد از اولین قرار ما با همدیگه من از اون خواستم تا با من ازدواج کنه. ما شش ماه بعد ازدواج کردیم. امروزه ما هر دو یک دختر خوشگل داریم.

حالا من در نقطه ای از زندگیم هست که همجنسگرایی دیگه برای من مشکلی نیست. من مجبور بوده ام که از موانع زیادی عبور کنم موانع روانشناسی ،  روحانی و احساسی تا اینکه پاسخ عکس العمل خودم را نسبت به هر وسوسه ای پیدا کنم. من در زندگی خیلی احساس رضایت میکنم. من دیگه همجنسگرایی را در زندگیم نمی خوام. من دیگه به آن احتیاج ندارم. امروزه من خودم را مثل مردان دگرجنسگرای دیگر می دونم و آنها را به عنوان هم سالان ، برادران و برابران خودم به حساب میارم. من عاشق همسرم هستم. من عاشق این هستم که یک شوهر و یک پدر باشم. و بیشتر از همه من عاشق پدر آسمانی ام هستم که مسیر خانه را به پسر متمرّد ش نشان داد و سپس او را با آغوش باز پذیرفت.

جری آرملی ، 2000

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید