کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

 

جان:

بهبودی به کمک عشق

من در سال 1992 در سن 29 سالگی تصمیم به خودکشی گرفتم.

برخلاف دفعات قبلی ، اینبار من موفق شدم. اعلام شد که من مرده بودم . اما یک پرستار تلاش برای نجات من را رها نکرد و من نجات یافتم.

یک دکتر در بیمارستان من را متقاعد کرد که این بهتر بود که من همجنسگرایی را که با آن می جنگیدم می پذیرفتم تا اینکه خودم را می کشتم. برای اولین بار من با اون موافق شدم: بهتر می بود گی می بودم تا اینکه می مردم. او من را متعهد ساخت که یک سگ و یا گربه بگیرم تا اینکه یک موجود زنده در زندگیم داشته باشم و بتونم به عشق بدون قید و شرط آنها اعتقاد پیدا کنم. وقتی من از بیمارستان مرخص شدم ، من یک گربه گرفتم و اسم آنرا نوادا گذاشتم. آن روز ، روزی بود که من پذیرفتم گی هستم. من دیگه نمی تونستم با این بجنگم.

بهتر می بود گی می بودم تا اینکه می مردم.

برای پنج سال آینده من نسبتا به عنوان یک مرد گی زندگی کردم که شریک های جنسی ام را یکی پس از دیگری عوض می کردم. من هنوز به خدا اعتقاد داشتم اما ارتباط معنوی من با اون شروع به خاموش شدن کرد.

حکایات تغییر

ریچ وایلر : یک تغییری در قلب
دیوید ماتسون: رها شدن
آلان مدینگر: بازتابی از 25 سال زندگی بعد از بهبودی
باب: قرار دادن امیال ناخواسته در محراب
دن: سفری به سوی آرامش
فلوید گادفری: سفری برای بهبودی
فرانک: تغییر یافتن
جیسون پارک: رفع تعارض
جری آرملی: بازگشت به خانه
جان: بهبودی به کمک عشق
پیتر هالو: تبدیل نقاط ضعف به نقاط قوت
ریچارد کوهن : هویت دگرجنسگرای خود را اعلان عمومی کن.
راب: یک معجزه دشوار

من برای مادرم یک نامه هشت صفحه ای نوشتم که به اون بگم برای چی من سعی کرده بودم که خودکشی کنم. من به اون در مورد افسردگی ام به خاطر جدایی اون از پدرم وقتیکه من 10 سالم بود گفتم و همینطور حس خیانت و ترک کردنی که من نسبت به پدرم احساس می کردم. من به اون در مورد مشکلات پنهانم با همجنسگرایی گفتم و تعارضی که وجدانم با احساس گی بودن با آن مواجه شده بود. من به اون درباره عشق بازیهای کوتاه مدتم با مرد دیگری گفتم و اینکه چطور اون من را ترک کرد و من بیشتر از همیشه احساس غم و گناه کردم. من متقاعد شده بودم که یک مرتبه که این نامه را بفرستم من دیگر از مادرم چیزی نخواهم شنید. در عوض ، من کاملا پاسخ مخالفی را از جانب اون دریافت کردم. او به من گفت که به من عشق می ورزد و مسائل دیگر برای او مهم نمی باشد.

در سال 1994 من یک شغل در عربستان سعودی گیر آوردم. آنها هنوز افراد را در عربستان سعودی برای همجنسگرایی و زنا سنگسار می کنند. یکبار من واقعاً  زنی را شاهد بود که سنگسار می شد. شما فکر می کنید که این مساله شاید من را برای پیدا کردن شریک جنسی مرد بی جرات ساخت. اما من بزودی دریافتم که رابطه جنسی بین مردان در آنجا چیزی کاملا عادی است. دخترها نقاب می زدند و بعد از سن 12 یا 13 سالگی از پسرها جدا نگه داشته می شدند و مردان و زنان حق هیچگونه تماسی را با هم ندارند تا اینکه با هم ازدواج کنند. این برای مردها غیر معمول نبود که با هم فعالیتهای جنسی داشته باشند. بعضی از این افراد هرگز این عادتشون را ترک نکردند ، بنابراین آنها یک زن و بچه در خانه دارند و یک شریک گی در حاشیه زندگی.

بنابراین حتی در بحرین ، من در کنار خیابون حرکت می کردم و دعوت به سکس می شدم. رابطه جنسی گی برای من یک عادت شد ، راهی برای اینکه آسایش و هیجان را پیدا کنم. اما من از این بیزار بودم. من از مردان می ترسیدم. اما با وجود این من هوسی داشتم که بوسیله مردان لمس بشم ، عشق و محبت را دریافت کنم و خواستنی باشم .

سپس من با یک خانواده امریکایی در عربستان سعودی آشنا شدم که من را در خانواده شون پذیرفتند. آنها یکچنین عشق و گرمایی را ابراز می کردند که من فقط با بودن با آنها حس بهبودی پیدا می کردم. گذراندن زمان با پدر و پسرها که در اوایل بیست سالگیشون بودند به من این احساس را می داد که من داشتم یک حفره عمیق درونی را که در اشتیاق پذیرش و همراهی مردان بود را پر می کردم. من به پدر در مورد مشکلم با همجنسگرایی گفتم و او با عشق و حمایت بدون قید و شرط به من پاسخ داد. او یک خوبی و ارزشی در من می دید که من نمی تونستم ببینم.

بعد از بازگشت به ایالات متحده من تصمیم گرفتم که با یک درمانگر دیگر ملاقات کنم تا اینکه بر افسردگی مداوم خودم غلبه کنم. من دکتر دین بیرد را پیدا کردم که در درمان جبرانی همجنسگرایی متخصص بود. من فکر می کردم که اون آدم خوبی بود و مسائل را می فهمید اما این شش ماه طول کشید قبل از اینکه من بتونم دیوارهای بی اعتمادی را ور دارم و به اون اجازه بدم وارد زندگیم بشه.

برای اولین سال ما هرگز در مورد همجنسگرایی صحبت نکردیم مگر اینکه من موضوع را پیش می آوردم. ما بر روی مواردی که مربوط به عزت نفس ، رابطه با خانواده ام ، ترس من و بی اعتمادی من نسبت به شخصیتهای صاحب قدرت و به طور کلی مردان بود کار کردیم در حالیکه تعارضات را بررسی می کردیم و با آنها مواجه می شدیم.

مهم نبود چقدر من بدبختانه نسبت به خودم فکر می کردم ، دکتر بیرد همیشه به من میگفت که من بهتر از آنچیزی بودم که من درباره اش فکر می کردم. اون تاکید کرد که چیز نادرستی در مورد من وجود ندارد ، آنجا فقط مشکی بوجود آمده بود. او متوالیا به من میگفت که ما این را با همدیگه انجام می دهیم. بالاخره من به اون امیدوار شدم. بالاخره من اعتقاد پیدا کردم که من می تونستم از عهده اینکار بربیام اگر کسی به من کمک می کرد نه بعنوان یک فرمانده بالای سر من بلکه بعنوان یک دوست و یک راهنما در کنار من .

هیچوقت دکتر بیرد به من نگفت که مردان گی را نبینم. او هرگز من را تهدید نکرد که اگر من فعالیتهای گی را رها نکنم او کار کردن با من را متوقف میکنه. او با ملایمت حس کرد زمانی را که من به اندازه کافی قوی شدم و به اندازه کافی رشد کردم تا اینکه بخواهم برای رفتن به فاز بعدی در زندگیم از روابط همجنسگرایی بیرون بیایم . او هرگز کلماتی مثل شکستن عادت و یا اعمالی که همراه با ترس و عصبانیت بودند و مفید واقع نمی شدند را استفاده نکرد. او کلماتی را استفاده می کرد که نرم بودند و تهدید آمیز نبودند و در عین حال به رشدی که من تجربه میکردم احترام می گذاشت.

همینکه من خودم را یک مرد بیشتر احساس می کردم و با کمکهای یک درمانگر با محبت که من میتونستم به اون امید داشته باشم من شروع کردم تا عادتها و روابط همجنسخواهی خودم را رها کنم. به جای این ، روابط من با مردان دگرجنسگرا و مردانی شبیه خودم که در حین رهایی از همجنسگرایی در پی صمیمیت احساسی غیرجنسی بودند ، بیشتر و بیشتر شد. من زندگی معنوی خودم را احیاء کردم و خودم را به خدا نزدیکتر احساس کردم.

خصوصا من دوباره رابطه خودم را با خانواده ای که قبلا من را به عنوان یک عضو در عربستان سعودی پذیرفته بود و حالا به ایالات متحده برگشته بود دوباره برقرار ساختم. پیوند من با آنها خصوصا با پدر و پسرها تقویت شد حتی بیشتر از زمانیکه من با آنها به عنوان جایگاهی امن برای مردانگی و نیکی وصل میشدم. یک عمر آرزوی من برای مورد محبت قرار گرفتن و پذیرفته شدن بوسیله مردان بالاخره محقق شد ، و حالا من می تونستم تا تائید مردان را در اعماق وجودم پیدا کرده و بپذیرم.

حالا من می تونستم تا تائید مردان را در اعماق وجودم پیدا کرده و بپذیرم.

در این زمان بود که من احساس خاصی نسبت به دختر این مرد پیدا کردم. ما با یکدیگر به شکل زن و مرد به جای خواهر و برادر ارتباط برقرار می کردیم. من احساس عاشقانه نسبت به اون پیدا کردم و همچنین در احساسات عاشقانه اون نسبت به خودم تائیدی به عنوان یک مرد پیدا کردم. هنگامیکه روابط ما پیشرفت کرد من خودم را برای اولین بار از نظر جنسی جذب یک زن یافتم.

ما در سال 1998 ازدواج کردیم و حالا ما یک نوزاد زیبای کوچک داریم. بالاخره من با خودم به عنوان یک مرد احساس خوبی دارم. من در دنیای مردان آرامش داشته به آنها وصل هستم. من بالاخره عشق بدون شرط را برای همسرم ، مادرم ، درمانگرم ، پدر خوانده ام و برادران و خانواده ام تجربه کردم.

اینها مردان و زنانی هستند که رازهای من را می دانند و با اینحال بیشتر به من عشق می ورزند. من دیگر در آرزوی تجربه جنسی برای لمس عشق نیستم. شبیه یک کودک که باید در ابتدا عشق را دریافت کرده تا اینکه بتواند به عشق اعتماد کند و در نهایت عشق خود را نثار کند ، به من هدیه ای از عشق بدون شرط از طرف مردان و زنان خدایی داده شد. به خاطر اینکه من آن را دریافت کرده بودم حالت می توانستم به آن اعتماد کنم و عشق خودم را نیز به آنها نثار کنم.

جان سی ، 2000

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید