کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

پیتر هالو

تبدیل کردن نقاط ضعف به نقاط قوت

من زمانی را نمی تونم به خاطر بیارم که با مشکلات همجنسگرایی سر و کار نداشتم. یک خویشاوند نزدیک خانوادگی شروع به سوء استفاده جنسی از من کرد زمانیکه من فقط هفت یا هشت سال سن داشتم. او من را مجبور کرد که متوالیا با اون سکس از راه دهان داشته باشم. این روابط در حدود یک سال طول کشید تا اینکه او از محله ما رفت.

او یک عضو نزدیک خانوادگی بود و من به اون اعتماد داشتم. در ابتدا من فکر میکردم که چیز نادرستی در مورد کاری که ما انجام می دادیم وجود نداشت. من احساس لذت می کردم و از توجه اون لذت می بردم خصوصا وقتیکه من توجه مثبتی را از جانب پدرم نمی دیدم. پدرم مردی غیرصمیمی ، خصمانه بود و متناوبا خشونت به خرج می داد. اما من درباره محرمانه بودن این موضوع در شگفتم: او به من می گفت که این موضوع را به کسی نگم و الا او با من رابطه جنسی برقرار میکند. بنابراین من همزمان احساس خواسته شدن و طرد شدن را از طرف اون داشتم و همینطور خیلی خیلی درباره عشق خصوصا عشق برادرانه بین مردان سر در گم شدم.

بیشتر از این مساله درباره این سر در گم شدم که معنی مرد بودن چه بود. من دقیقا نمی تونستم که با دنیای مردان و پسران ارتباط برقرار کنم. من مشکلات حرکتی در عضلات کوچک و بزرگم داشتم بنابراین در ورزش نمی تونستم خوب عمل کنم. در مدرسه در روزهای ابتدایی من با پسرها وقت گذروندم اما بعدا این را بهتر دیدم که با دخترها باشم. در خانه من ساکت و فرمانبردار نسبت به مادری ذیعلاقه احساسات بودم . من همیشه سعی می کردم که همیشه پسری خوب و کمک کننده باشم.

حکایات تغییر

ریچ وایلر : یک تغییری در قلب
دیوید ماتسون: رها شدن
آلان مدینگر: بازتابی از 25 سال زندگی بعد از بهبودی
باب: قرار دادن امیال ناخواسته در محراب
دن: سفری به سوی آرامش
فلوید گادفری: سفری برای بهبودی
فرانک: تغییر یافتن
جیسون پارک: رفع تعارض
جری آرملی: بازگشت به خانه
جان: بهبودی به کمک عشق
پیتر هالو: تبدیل نقاط ضعف به نقاط قوت
ریچارد کوهن : هویت دگرجنسگرای خود را اعلان عمومی کن.
راب: یک معجزه دشوار

من سردرگم بودم درباره اینکه مردانگی حتی چه معنی می دهد.

زیر بنایی برای اعتقاد

در بچگی من به شکل موروثی علاقه ای نسبت به مسائل معنوی و مذهبی داشتم و احساس می کردم که خداوند از من مراقبت می کرد و اگر این زیربنای احساسی نبود من مطمئن بودم که من نمی توانستم از عهده مشکلاتی که درباره گرایش به همجنس متحمل شده بودم بربیایم.

وقتیکه 12 ساله بودم من با پسری در مدرسه دوست شدم که پدرش مرده بود. مثل من ، او در سن خودش نپخته بنظر میرسید. من شروع کردم تا اینکه در برنامه های کلیسای او برای جوانان شرکت کنم. از اولین دفعه ای که شرکت کردم من متوجه شدم که من دوست داشتم یک عضو از اعضای کلیسای اون بشم. من خصوصا مجذوب معنویت و جنبه های منطقی مذهب بودم. این جایی بود که من میتونستم احساس رهایی و آرامش داشته باشم که برخلاف خانه و مدرسه بود. من احساس کردم که حقایق معنوی که من درباره شان می شنیدم یک جورایی به نظر من آشنا می آمد و من می خواستم قسمتی از آن تشکل باشم. بنابراین بزودی تعمید داده شدم.

ولیکن خیلی از این موضوع نمی گذشت که در حالیکه یک شب در خانه دوستم بودم او به من یک پیشنهاد جنسی داد و من آنرا قبول کردم. از آن زمان به بعد ما درگیر رفتارهای همجنسگرایی شدیم که شامل استمناء مشترک و سکس از راه مقعد می شد. من احساس لذت و رهایی می کردم اما از نظر احساسی هیچ چیز را احساس نمی کردم. دوست من دوست داشت که مرا ببوسه و بغل کنه اما من یکجورایی می دونستم که مردها اینجوری با معشوقه شان رفتار نمی کنند بنابراین با اون مخالفت می کردم. من مهربانی را با رابطه جنسی مرتبط نکردم.

این فکر به سرم زد که شاید آنچه ما انجام می دادیم اشتباه بود ، اما به خاطر اینکه یک خویشاوند نزدیک با من این رفتارها را در کودکی داشته بود من می خواستم این تجربه را ادامه بدم . بعد از یک مدت متوجه شدم که رفتارهای جنسی ما اضطراری و خالی بودند. من میتونستم معتقد باشم که رابطه جنسی از نظر معنوی تضعیف کننده و کم عمق است و به کاهش عزت نفس و رفتارهای خود تخریبی می انجامد. این رفتارها اعتیاد آور و مجبوری بودند اما درست به نظر نمی آمدند.

این رفتارها اعتیاد آور و مجبوری بودند اما درست به نظر نمی آمدند.

من حدس می زنم که ما خودمون را به عنوان دوستان پسر در نظر گرفته بودیم اما عصبانیت او چیزی بود که به سختی میشد باهاش کنار آمد. روابط ما در حدود هجده ماه بطول کشید و بعد خاتمه یافت به این علت که من دیگه از عهدش بر نمی آمدم و بعد از آن من خودم را دوباره به کلیسایی که هر دو عضو آن بودیم متعهد دونستم. من احساس راحتی داشتم که از رابطه ام با اون دور شده بودم اما هنوز بعد از مدتها ، یک حس خلاء در درون من وجود داشت که نمی دونستم چطور باید آنرا پر بکنم. من دوباره با اون بعد از چند سال ملاقات کردم و او در آن زمان برای یکبار ازدواج کرده و بعد طلاق گرفته بود. او به نرمی پیشنهاد رابطه جنسی را به من داد ولی به اون جواب ندادم. از اون زمان به بعد او دوباره ازدواج کرد و بچه دار شد و حالا از هر زمانی شادتر است هر چند که او دیگر با کلیسایی که ما هر دو عوضش شدیم دیگری رابطه ای ندارد.

ترس از مردان

همینکه سعی در درک اتفاقات گذشته داشتم. متوجه می شدم که به علت روابط جنسی ام با یکی از اعضای خانواده و بعدا با یک دوست و همچنین بیگانگی من از پدرم و همانند سازی بیش از حد خودم با مادرم جای تعجبی باقی نمی گذاشت که من یکجورایی رفتارهای زن صفت داشته باشم. در دبیرستان ، پسرها  به خاطر این و به خاطر ناشی گری من در ورزش، من را اذیت می کردند و متلک می گفتند. یک فرد خوش هیکل بلند قد تصمیم گرفت که من را نجات بده و از من دفاع بکنه. بیش از یکبار او من را از کتک خوردن بدجور محافظت کرد. من از اون مرد تشکر کردم زیرا اون از ندرت افرادی بود که با من مثل یک انسان برخورد میکرد و از من در برابر یک قلدر دفاع کرد. او به نظر می رسید که مسائل را می فهمه.

این زمان از نظر احساسی برای من خیلی سخت بود و من از هر طریق ممکن سعی می کردم که از کلاسهای آموزشی فیزیکی اجتناب کنم که باعث حفظ آبروی من نمی شد. من خصوصا خودم را همیشه نگران و متفاوت از بقیه پسرها در دبیرستان احساس می کردم. من اغلب عقب می ایستادم و به آرامی به حرفهای پسرها گوش می کردم اما به شکلی که آنها صحبت می کردند نمیتونستم با آنها ارتباط برقرار کنم. من هرگز احساس ارتباط با آنها یا اینکه بخشی از آنها باشم را نداشتم. روابط جنسی پنهان من باعث شد که من خودم را بیشتر از آنها دور احساس بکنم.

در 16 سالگی بود که من مدرسه را رها کردم و یک دوره کار آموزی چهار ساله را به عنوان یک تعمیرکار الکترونیک گذروندم محیطی که من در اون استعداد تکنیکی خودم را نشان دادم. قصد من از ترک مدرسه این بود که از سوء استفاده پسرهای دبیرستان در امان باشم اما حالا من وسط یک گروهی از مردان بد دهن و خشن گیر افتاده بودم که قبلا هرگز ندیده بودم. در سایت ساختمان سازی آنجا تعداد زیادی مجله هرزه نگاری دست به دست می شد (که من را برانگیخته می کرد) و مردان همیشه در مورد رابطه جنسی با زنان و روابط جنسی خارج از ازدواجشون صحبت می کردند. من کاملا با آنها احساس بیگانگی می کردم. آنها من را تحقیر می کردند و از من انتقاد می کردند. یکبار حتی یک گروه از آنها بر علیه من شده و تمام لباسهایی من را درآوردند. من فکر کردم تا یک پناهگاهی در یک اتاق نیمه کاره کوچک در یکی از طبقات بالایی ساختمان چند طبقه ای که بر روش مشغول کار بودیم پیدا کنم. اگر یک مرد مهربان که لباسهای من را برام آورد آنجا نبود من نمی دونستم که چکار میخواستم بکنم.

وقتیکه یک مرد تاجر به من پیشنهاد رابطه جنسی داد من به پیشنهاد اون بله گفتم. من به شکل مخفیانه در سر کارم با اون سکس مقعدی داشتم. این اولین تجربه جنسی مستقیم من بعد از رابطه من با دوستم در دبستان بود که تا هنگامیکه آن مرد به سایت ساختمانی دیگری منتقل شد روابط ما به درازا  کشید. وقتیکه دفعه بعد با اون روبرو شدم دیگه به پیشنهاد اون پاسخی ندادم. در آن زمان تعهد معنوی من تاثیرش قویتر از تصمیمات شخصی ام بود.

ماموریت کاری بعدی من در فروشگاه الکتریکی شرکت بود جائیکه من خوشحالتر بودم به خاطر اینکه من مجبور نبودم دیگر در کنار مردان باشم. بنابراین الگوی من به شکل راسخی بر اساس بیرون بودن از ترس و حفاظت شخصی شکل گرفت من سعی می کردم که از مردان تا آنجایی که امکان داشت دوری بکنم هر چند که از نظر جنسی به آنها گرایش داشتم. من دیگر از نظر اجتماعی با مردان وقت نگذراندم تا اینکه بعدا با مردان دگرجنسگرا در کلیسا برخورد اجتماعی داشتم.

من سعی می کردم که از مردان تا آنجایی که امکان داشت دوری بکنم هر چند که از نظر جنسی به آنها گرایش داشتم.

یافتن مردانگی

به خاطر روابط غیر جنسی من با یکی از مردان جوان بود که من فعالانه درگیر کلیسا شدم و اولین ظهور و تجلی معنوی عیسی مسیح را تجربه کردم که در آن زمان آغازی برای نیروی درونی بزرگتری در من گردید.

در این میان برای اینکه شک درباره جنسیتم را کم بکنم و به خاطر اینکه من دوست داشتم با دختران باشم تا احساس ایمنی داشته باشم ، با چندین دختر از کلیسای محل در آخرین سالهای دوران نوجوانی ام قرار می گذاشتم. اما از نظر جنسی این مردان کلیسا بودند که من به آنها گرایش داشتم. من یک شب هماهنگ کردم تا در خانه شان بخوابم و شب هنگام دیر وقت هنگامیکه آنها در خواب بودند من سعی کردم تا آلت تناسلی آنها را بگیرم و آنها را بلند کنم بدون اینکه آنها را بیدار کنم. این هشدار به من رسید که یک زوج از آنها با بزرگترهای کلیسا در اینباره صحبت کرده بودند. من شرمنده شده بودم ، اما بزرگترهای کلیسا و دیگر افراد با من با مهربانی برخورد کردند. آنها به من کمک کردند تا این تشخیص را بدم که رفتار من تجاوزگرانه بوده است و به من کمک کردند تا آن را قطع کنم. تا این موقع یک مردی به شکل یک دوست نزدیک درازمدت برای من باقیمانده مانده بود که راهنما و اطمینانی برای من بود.

در اوایل 20 سالگی بودم که از خانه ام در استرالیا به ایالات متحده برای مدت یک سال و نیم رفتم تا اینکه تعارضاتی که بین احساسات همجنسگرایی و احساسات معنوی من و آرزوی من برای ایجاد خانواده ایجاد شده بود را حل کنم. بخشی از من میخواست که بواسطه خدمت در تبلیغ مذهبی به شکل تمام وقت در خدمت خداوند باشم. بخشی از من می خواستم تا با یک زن ازدواج کنم و صاحب بچه شوم. بخشی از من میخواست که یک دوست پسر پیدا کنم و همه وسوسه های همجنسخواهی خودم را عملی کنم. من به شکل وحشتناکی درگیر بودم و همه آینده من به نظر می رسید که به سختی به تعادل برسد. من حس کردم گمشده ام اما احساس کردم که مسیر معنوی میتوانست بهترین مسیر برای من باشد هر چند که من داشتم پاره پاره می شدم. 

رفتن به سمت خداوند

یک تصادف وحشتناک با موتور سیکلت عمیقترین آرزوهای مرا برای زندگی به زیر ذره بین آورد. هر دو پای من در تصادف شکست و من یک ماه در بیمارستان بستری شدم که بعد از اون شش ماه را برای توان بخشی گذروندم. با ترس از اینکه آیا هرگز میتونم راه برم از خداوند خواستم که مرا از نظر فیزیکی و روحی نجات دهد. من به خداوند قول دادم که اگر او به من توان دوباره راه رفتن را بدهد ، من زندگیم را تغییر خواهم داد ، رابطه جنسی با مردان را متوقف میکنم و تمام وقت به عنوان یک مبلغ مذهبی خدمت خواهم کرد اگر خداوند مرا به عنوان یک مبلغ مذهبی بپذیرد.

وقتیکه به خانه ام در استرالیا برگشتم من قولم به خداوند را اجابت کردم و او به من کمک کرد تا بتوانم دوباره راه بروم. من عمیقا خودم را در نوشته های مقدس غرق ساختم و محکمترین شاهد درستیشان را یافتم خصوصا وقتیکه این مطلب را خواندم که اگر من متواضعانه ضعفهایم را به خداوند با اعتقاد به رحمتش بدهم خداوند ضعفهای مرا به نقاط قوت تبدیل خواهد کرد. (مدتها بعد متوجه شدم که چقدر این اصل مقدس با برنامه معنوی دوازده قدم الکلی ها و معتادین جنسی سازگاری دارد.) این برای من نشانگر دیگر تجلی و ظهور معنوی عیسی مسیح بود. من یکجوری می دانستم که خداوند میتواند به من کمک کند و می دانستم که او به من این قدرت را می دهد که سعی کنم به عنوان یک مسیحی در خدمتش باشم.

در سال 1983 در سن 26 سالگی من یک تماس تلفنی دریافت کردم که در اون از من خواسته شد به مدت دو سال تمام وقت به عنوان یک مبلغ مذهبی در وطنم استرالیا مشغول به خدمت شوم. احساسات و خاطرات همجنسگرایی با هر روشی که امکان داشت ناپدید نشده بودند ، اما من دریافته بودم که با گم شدن در خدمت به خداوند آن احساسات در تناوب و شدت کمتر شده بودند.

وقتیکه تبلیغ مذهبی ام را تمام کردم و به خانه برگشتم ، من به زودی متوجه شدم هنگامیکه من دیگر در حال خدمت به خداوند نیستم ، احساسات همجنسگرایی دوباره شدت می گیرند. اما از سال 1983 من هرگز فریفته نشدم برای اینکه رابطه جنسی با مردان داشته باشم. من دیر از موعد دانشگاه را شروع کردم و در نهایت یک مدرک لیسانس در روابط اجتماعی با گرایش توسعه اجتماعی گرفتم. من یکبار دیگر با زنها قرار گذاشتم و در سن 30 سالگی ازدواج کردم.

من هرگز به همسرم درباره مشکلاتم با همجنسگرایی تا اینکه در حدود پنج سال از ازدواج ما گذشت چیزی نگفته بودم. وقتیکه من بالاخره به اون گفتم ، این نه برای او جای تعجب داشت بلکه در ابتدا یک جدایی در روابط ما بوجود آورد. در نهایت اون حامی من باشد با اعتماد به اینکه این رفتارها در گذشته بوده اند وحداقل احساسی از آنها دیگر وجود نداره.

هر چند که من فعالانه همجنسگرا نبودم اما "همجنسگرایی احساسی" مرا از اینکه بتوانم با همسرم مهربان باشم باز میداشت. همانند وقتیکه همدیگر را هر دو دوست داشتیم. در نهایت ما از نظر احساسی از یکدیگر کناره گیری کردیم. بعد از 10 سال زندگی زناشویی و سه بچه ، من و همسرم از همدیگر جدا شدیم. همانند تصادف موتور سیکلت خیلی سال پیش این تصادف احساسی من را به گونه ای به این حقیقت آشنا ساخت که زندگی من به درستی عمل نمی کرد. رها کردن رفتار همجنسگرایی و خدمت به خداوند هر چند که برای رشد و تکامل من به عنوان یک مرد خیلی مهم بود اما به اندازه ای برای من کافی نبود تا اینکه من بتوانم یک ازدواج دگرجنسگرای سالم را داشته باشم درحالیکه من هنوز به شکل مخفیانه احساس شهوانی نسبت به مردان داشتم.  

این تصادف احساسی من را به گونه ای به این حقیقت آشنا ساخت که زندگی من به درستی عمل نمی کرد.

آشکار ساختن و بهبودی زخمهای پنهان

هنگامیکه ازدواج و خانواده من موقعیتی نامعلوم را در آینده داشت ، من برای درمان رجوع کردم. و اول از همه با سوء استفاده جنسی برادرم از من به عنوان یک پسر مواجه شدم. درمان مرا تا جایگاه واقعی هویت جنسی ام و سرگشتگی جنسی ام بیدار کرد. من متوجه شدم که من نیاز داشتم تا دید خودم را نسبت به خودم و دنیایی که در آن زندگی می کردم بخصوص دنیای مردان عوض می کردم.

من مطالعه درمانی را شروع کردم و خودم را در کتابهایی که راجع به غلبه بر همجنسگرایی بود غرق ساختم تا اینکه به من کمک کند متوجه بشوم چطور سوء استفاده جنسی به سرگشتگی همجنسگرایی من تبدیل شده بود. کتاب ژوزف نیکولوسی بنام " درمان جبرانی همجنسگرایی مردان" به شکل ویژه ای ذهن و قلب مرا باز کرد برای اینکه درکی جدید از رابطه جنسی ام و خودم داشته باشم. من به یک کشف جدید رسیدم که همچنانکه من گذشته را بهبود می بخشیدم زمان حال بهبود پیدا می کرد. برای من مقدر نشده بود که تا ابد احساس همجنسخواهی داشته باشم! من با عضو خانواده ای که مرا مورد سوء استفاده قرار داده بود مواجه شدم و متوجه شدم که او خودش هم مورد سوء استفاده قرار گرفته بوده هر چند توسط فردی خارج از خانواده. 

من با پدرم مواجه شدم از کسی که برای مدت زیادی نسبت به او حس بیگانگی داشتم و او برای اولین بار با من درباره مشکلاتش در زندگی که او را از نظر احساسی فلج کرده بود درد و دل کرد. من به این واقعیت رسیدم که کمبود محبت او در حق من به خاطر من نبوده  بلکه در مورد خودش بوده است ، که این مربوط به رنج عمیق احساسی اش از زمان کودکی میشده است خصوصا زمانیکه هر دو والدینش را در کودکی از دست می دهد. مادرش یک هفته بعد از تولدش فوت میکند و پدرش هم همینطور در حالیکه او فقط 9 سال داشت فوت کرد.  بعلاوه او تجربیات آسیب زایی از جنگ داشت که او را عصبانی و ترسو کرده بود.

مواجه شدن با زخمهای گذشته ام با مواجه شدن با عضو خانواده ام و پدرم و درک کردن آنها ابتدای مسیر رهایی من از احساسات همجنسگرایی و شروع زندگی من به عنوان یک مرد بود.

با بصیرت جدیدی که نسبت به خودم و آرزوهای واقعی ام در زندگی پیدا کرده بودم من با همسرم بعد از سه ماه جدایی آشتی کردیم. ما تصمیم گرفتیم که خانواده مان را مقدم بر هر چیز دیگری قرار دهیم و من متعهد شدم تا ادامه دهم به اینکه با مشکلات زیرین خودم روبرو شوم. مشکلاتی که احساسات همجنسگرایی من با آنها شروع شده بود. هر چه بیشتر من "کار روحی" عمیق بر روی خودم انجام می دادم بیشتر متوجه می شدم که افکار و احساسات همجنسگرایی من ضعیفتر می شدند و راحتتر دفع می شدند. آنها دیگر چیزهای سابق برای من نبودند.

یک کتاب بنام " قدرت اراده همه چیز نمی باشد" نوشته دین بیرد و مارک چامبرلین به کمک کرد تا بتوانم از وسوسه های همجنسگرایی و هرزه نگاری اینترنتی خلاص شوم و اینکار نه بوسیله قدرت اراده انسان بلکه بواسطه تسلیم شدن به خداوند انجام میگرفت. من با سوء استفاده کننده از من دوباره روبرو شدم زیرا من احساس می کردم که او هنوز با من به عنوان یک بچه رفتار می کند. برای اولین بار من با او در شرایط مساوی روبرو شدم که به من کمک می کرد احساس کنم قوی و پخته تر هستم.  

من یاد گرفته ام که به پدرم عشق ورزیده و به او احترام بگذارم. او در می سال 2003 فوت کرد و گذراندن ساعتهای پایانی با او به من کمک کرد تا متوجه این موضوع شوم که ما از جهات بسیاری شبیه به یکدیگر بودیم. من مدحی در تشییع جنازه او خواندم که آن نیز به بهبودی حالم کمک می کرد. همه آن چیزها به من یاد می داد که هر چقدر به عنوان یک مرد احساس قویتری داشته باشم ، آرزوهای جنسی کمتری نسبت به مردانگی مردان دیگر خواهم داشت.

هر چقدر به عنوان یک مرد احساس قویتری داشته باشم ، آرزوهای جنسی کمتری نسبت به مردانگی مردان دیگر خواهم داشت.

 

مردانی که به مردان دیگر در مردانگی کمک می کنند.

همراه با سفر به تاخیر افتاده من در مردانگی ، من مردانی را یافتم که مرا به شکل غیر رسمی راهنمایی کردند هنگامیکه من تک به تک با زخمهای پدری ، ترس احساسی در تمام طول عمر و خیلی موارد دیگر که مربوط به سرگشتگی من در مردانگی میشد روبرو شدم. این راهنماییها به شکل ویژه عمیقا به بهبودی من کمک کردند. من حالا می بینم که فقط مردان دیگر می توانند نوعی از تائید مردانگی و مرشدی را که هر پسری احتیاج دارد برای اینکه سفرش به مردانگی را کامل کند ، به او بدهند. من امیدوارم که من بتوانم این کار را همچنین برای دو پسرم انجام دهم.

هر چند که گوش دادن و حمایت به دو طریق انجام می گیرد ، من رضایت زیادی در حضور پیدا کردن برای مردان دیگر احساس میکردم. مردان دیگر مشکلاتی دارند هر چند که ممکن است دقیقا مشابه مشکل من نباشد اما میتواند به شکل شگفت آوری شبیه باشد و این مهم است که حمایت بشوند. من هنوز عمیقا با مردان دیگر صحبت میکنم در حالیکه یکدیگر را در مشکلات متفاوتمان حمایت میکنیم ، هنوز از بعضی جهات مشکلات مشابهی داریم که سعی می کنیم در آنها به یکدیگر کمک کنیم. بعد از آن همه سال با روابط و سوء استفاده های جنسی با مردان ، من لذت عمیقی در روابط دوطرفه و غیرجنسی با مردان دیگری یافتم که هیچ چیز از من به غیر از دوستی صادقانه و توجه نمی خواستند.

زندگی زناشویی من حالا بهتر از هر زمانی است. من حالا 47 سال سن دارم و جنسیت من به گونه ای در حال تغییر است که من تشخیص می دهم جهت گیری جنسی من چیزی نیست که قبلا بود. که الان برای من یک مشکل نمی باشد. همسرم و من به سطح بالایی از تعهد و درک رسیده ایم که روابطمان بیشتر و بیشتر بهم پیوسته میشود. من لذت مردانگی بیشتری در نقشهای شوهری و پدری خودم یافتم. من از اینکه با بچه هام بیرون برم و با آنها باشم لذت می برم.

 یک دوست نمونه من را تشویق کرد که صلاحیتهای خودم را افزایش بدم. من حالا شرکتی را اراده می کنم که به خیلی از افراد کمک کرده تا از کامپیوتر در خانه ها و دفترهایشان استفاده کنند. من تصمیم گرفته ام که بقیه عمرم را با مردان به شکل حرفه ای کار کنم تا به آنها کمک کنم پتانسیل کامل خود را پیدا کنند هر آنچکه هست. این یک سفر بلند مدت برای من بوده است اما حالا در 48 سالگی ام من اهمیت اینکه مردان باید به مردان کمک کنند تا اینکه به عنوان مردان رشد کنند را متوجه شده ام . قبلا من چنان بیگانگی شدیدی نسبت به مردان احساس می کردم که بدون ترس هر کاری را انجام می دادم تا اینکه از آنها اجتناب کنم. در نتیجه ، نیاز فطری من برای ارتباط با مردان فقط میتوانست به شکل جنسی برآورده بشود. هر وقت که من بتوانم به مردان برای پیدا کردن بهبودی احساسی و معنوی کمک می کنم و عشق من به مردان به عنوان برادرانم مانع از میل جنسی نسبت به آنها میشود.

من به شرکت در کلیسا به عنوان رهبر یک گروه از مردان ادامه می دهم و همانطور که خداوند به من قول داد خیلی سال قبل نقاط ضعف من واقعاً  به نقاط قوت من تبدیل شدند.

پیتر هالو ، جولای 2005

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید