کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

ریچ وایلر

یک تغییری در قلب : دو سال درمان جبرانی من

ریچ وایلر بنیانگذار "پی سی سی"  در سپتامبر 2000 بود و اولین "سفری به مردانگی" را در ژانویه 2002 پایه گذاری کرد. بعنوان یک راهنمای زندگی حرفه ای او پدر یک دختر جوان و یک پسر نوجوان است . آنها در ویرجینیا زندگی می کنند. و ریچ تجربیات زندگی خود را در در قالب سازمان "افراد میتوانند تغییر کنند" ( (www.peoplecanchange.com و "راهنمایی در مسیرهای دشوار" ( www.higherpathcoaching.com) ر خدمت کسانی قرار می دهد که یک گرایش ناخواسته نسبت به همجنس خود دارند.

 

 


 در می 1997 ، من در یک بحران کامل بودم که درمان- جبرانی را شروع کردم. همسر من ماری دروغ مرا جهت مخفی کردن زندگی دوگانه ام متوجه شده بود. فقط همین رو دیگه کم داشتیم. بله این دفعه او مرا ترک کرد و هرگز بازنگشت در حالیکه بچه هایمان را با خود می برد. من کاملا ترسیده بودم.

وقتیکه برای اولین بار به اتاق درمانگر وارد شدم هیچ احساسی ناراحتی نداشتم ، نگرانی من در مورد زندگی خانوادگیم هرگونه تنشی که ممکن بود من در مورد درمان داشته باشم را تحت الشعاع خود قرار داده بود. من درمانگر خود دیوید را 6 هفته قبل در یک گروه کمک- بخود که برای مردانی با امیال همجنسگرایی ناخواسته ترتیب داده شده بود ملاقات کردم. او اولین مردی بود که من تابحال ملاقات کرده بودم که خودش قبلا مشکلات میل به همجنس را داشته بوده است اما آنها را حل کرده بود.

حکایات تغییر

ریچ وایلر : یک تغییری در قلب
دیوید ماتسون: رها شدن
آلان مدینگر: بازتابی از 25 سال زندگی بعد از بهبودی
باب: قرار دادن امیال ناخواسته در محراب
دن: سفری به سوی آرامش
فلوید گادفری: سفری برای بهبودی
فرانک: تغییر یافتن
جیسون پارک: رفع تعارض
جری آرملی: بازگشت به خانه
جان: بهبودی به کمک عشق
پیتر هالو: تبدیل نقاط ضعف به نقاط قوت
ریچارد کوهن : هویت دگرجنسگرای خود را اعلان عمومی کن.
راب: یک معجزه دشوار

این موضوع به من اعتماد به نفس و امید زیادی میداد. من یادداشتهای زیادی در مورد افرادی که به شکل عمومی ادعا می کردند که " دیگران از همجنسگرایی رهایی یافته اند ، بنابراین شما هم می توانید" را خوانده بودم اما هرگز این افراد همجنسگرای-سابق را نشناخته بودم و برای سالها نسبت به وجود آنها شک و تردید داشتم. دیوید اولین انسان واقعی بود که من تابحال دیده بودم که بگوید ، "من احساس کردم گی هستم و فکر کردم که باید یک زندگی آنگونه داشته باشم اما راهی را یافتم که به من شادی و آرامش بیشتری داد از طریق اینکه آن امیال را التیام بخشم به جای اینکه با آنها مخالفت نکنم." من نمی دونم که در آن موقع چه احساسی داشتم اما من اطمینان داشتم که او بیشتر از هر کس دیگری که تابحال دیده بودم میتوانست به من برای یک پیدا کردن یک راه حل برای رهایی از گودالی که در آن بودم کمک کنه.

اما این یک گودال خیلی عمیقی بود. من کاملا یک زندگی دوگانه داشتم. من یک شوهر و پدر خوشحال ، یک کلیسا برو و شاغل موفق بودم اما از طرفی به شکل پنهانی به رفتارهای همجنسگرایی معتاد بودم. بعد از 14 سال اینگونه زندگی کردن من همه امیدم را از دست داده بودم ، متقاعد شده بودم که من مجبور خواهم بود بقیه عمرم را بدین شکل زندگی کنم و از این می ترسیدم که این دو زندگی من هرگز به هم برخورد نکرده و من را نابود نکند.

حالا ، هنگامیکه به اتاق دیوید وارد شدم ، زندگی پنهان من در جریان برخورد مستقیم با ظاهر دروغین من بود. من میتوانستم ببینم که زندگیم به همراه خودم داشت می رفت که بخاک کشیده بشه. خودکشی داشت برام تبدیل به یک انتخاب جذاب میشد.

رفع مسئولیت از سازمان روانشناسی آمریکا: این به کار نمی آید و ممکن است آسیب برساند.

اولین دستور جلسات درمان من با دیوید امضاء کردن فرم رفع مسئولیت انجمن روانشناسی امریکا بود: فرم میگفت که درمان جبرانی ثابت نشده است ، جملات رسمی انجمن روانشناسی امریکا میگفت که آنها اعتقاد ندارند که تغییر گرایش جنسی ممکن باشد بلکه تلاش برای چنین تغییری امکان دارد آسیبهای روانی داشته باشد.

بله ، درست است ، من فکر کردم مثل اینکه زندگی دوگانه ای که من داشتم به اندازه کافی آسیب روانی برای من نداشته است.

من به شدت از این پیشنهاد  بسیار منزجر شدم که تنها انتخاب صحیح من (هر چند از نظر سیاسی صحیح است) رها کردن همسر و فرزندانم و پذیرفتن یک زندگی همجنسگرایی (گی) است. اما این چیزی نبود که من احتیاج داشتم. من این شانس را داشته بودم که قبل از اینکه ماری را ببینم و بچه دار بشیم وقتیکه ریسک خیلی کمتری داشتم اون رویه رو در پیش بگیرم. من متوجه شدم که اون چیزی نبود که من احتیاج داشتم. درحالیکه قرار گذاشتن با مردها ، پذیرفتن یک هویت گی و قراردادن خودم در زندگی گی در ابتدای امر جذاب به نظر میرسید اما به زودی متوجه شدم که من داشتم روحم رو از بین می بردم ، خودم رو از هدف زندگیم دور میکردم ، خودم رو با خدا - یک قدرت برتر بیگانه میکردم. من متوجه شدم که من نمیخوام به عنوان یک گی خودم را تائید کنم . من می خواستم که بعنوان یک مرد خودم را تائید کنم.

من نمی خواستم که بعنوان یک گی تائید بشم من می خواستم به عنوان یک مرد تائید بشم.

در اولین جلسه مان ، من همه داستان را با یک صداقتی از خودم بیرون ریختم و آنچرا که تابحال انجام نداده بودم انجام دادم. دیوید یک آدم مطمئن برای صحبت بود. هیچ نگرانی برای گرفتن موافقتش وجود نداشت یا اینکه فاش کردن داستان زندگیم برای آن هیچ عواقبی را در زندگی من به دنبال نداشت. او با خلوص پاسخ داد: " زندگی تو در وضعیت بدیست" من نسبت به بی پردگی او متعجب شدم ، اما می دونستم که این حقیقی است. او گفت " من نمیتوانم به شما کمک کنم تا از پس این بحرانهایت به شکل فوری بربیایی." او گفت "شما به سر جای اول خود بازخواهی گشت و فقط بازگشت حتمی الوقوع خودت را عقب میندازی و شاید حتی دفعه بد با عواقب وخیمتری به آن بازگردی مگر اینکه شما کاملا عمیقتر با این مساله برخورد کنی."

من قبول کردم . من به آخر خط رسیده بودم. من حاضر بودم هر کاری انجام بدم که زندگیم رو از آن آشفتگی نجات بدم. در طول هفته های آینده من مرتبا هر سه شنبه غروب به دفتر دیوید می رفتم و جای امن و آرامی را پیدا می کردم که در آنجا میتونستم راجع به تاریکترین رازهای زندگیم کمک و راهنمایی بگیرم. من با او در مورد رنج شدیدی که برای ماری ایجاد کرده بودم و همینطور خشم و ناراحتی برحق ماری در برخورد با من با او درد و دل کردم. چقدر من راحت شدم هنگامیکه متوجه شدم ماری بعد از دیدن تصمیم من و با یافتن امید در منابع جدید تصمیم گرفته که من رو ترک نکنه حداقل نه حالا.

پرده برداشتن از زخمها

در طول درمان ، دیوید و من یک عمر طرد شدن از جانب مردان را مشاهده کردیم. در جلسات درمان متوالی من گریه کردم و آتیشی شدم. تعجب کردم وقتیکه دیوید من رو تشویق کرد که همه این عصبانیتها رو در جلساتم با او بیرون بریزم. اما به جاش خشکم زده بود و از ترس و خجالت فلج شده بودم. من فکر کردم که آیا عصبانیت بد بود؟ آیا غیر قابل کنترل بود؟ بچه های خوب عصبانی نمی شوند. از همه بدتر چه چیزی امکان داشت من زیر این حالت عجز از خودم فاش کنم؟ اما دیوید به من یاد داد که این شرم و ترس مخفی بوده که من به شکل خود تخریبی روی خودم داشتم روشن میکردم و باعث میشده که من به سمت رفتار جنسی برم. عصبانیت احتیاج داره که به شکل مشروع ابراز بشه. این احتیاج دارد که محترم شمرده بشه.

بنابراین عصبانیت از من بیرون ریخته شد ، عصبانیت از پدرم که از نظر احساسی از زندگی من بیرون رفته بود. خشم من نسبت به مایک قلدر دبیرستان که همیشه من رو ریشخند میکرد. عصبانیت من از مادرم به خاطر اینکه همیشه من رو به خاطر مرد بودنم شرمسار میکرد. همینطور که دیوید من رو راهنمایی میکرد من تصور کردم که دارم جواب آن حمله ها رو میدم. درحالیکه طرد شدن ، شرم و زخمها را از قلبم بیرون میریختم و سپس آنها را نابود میکردم. ماه های متوالی ما این کار را تکرار کردیم تا اینکه من متوجه شدم که دیگر هیچ خشمی در من جوشش نمی کنه. حداقل بعد از اینکه یک عمر خشم پایمال شده رو از روح مجروحم بیرون می ریختم ، من آماده بودم که رها کنم و ببخشم.  

در زمانهای دیگر ، دیوید بر سیکل عادتهای من کار کرد. ما عمیقا یافتیم که چه چیزی باعث برانگیختگی رفتارهای جنسی من میشد ، آنها عبارت بودند از استرس ، خشم  ، ترس ، تقریبا هر احساس ناخوشایندی که من رو وا میداشت که آرامش خودم را در یک برانگیختگی جنسی ممنوع همانند استفاده از مواد مخدر بدست بیارم. من تصمیم گرفتم که به گروه معتادین جنسی گمنام باز گردم ، جائیکه یکبار سعی کرده بودم در شکستن چرخه عادتهام پیشرفت کنم. همینطور که من این کار را انجام می دادم و همینطور که من زندگی احساسی ام را عمیقا با دیوید هر هفته مورد تجزیه و تحلیل قرار میدادم ، سیکل عادتهام ابتدا کند شد و سپس به شکل تدریجی تا حد زیادی ناپدید شد.

وارد شدن به دنیای مردان

دیوید در مورد جداسازی تدافعی به من یاد داد ، و من دیدم که چطور به شکل تدافعی مردان را طرد می کردم برای اینکه خود را از آسیب دیدن بوسیله آنها حفاظت بکنم. من یک کتاب از دکتر ژوزف نیکلوسی درباره "درمان جبرانی مردان همجنسگرا" را به دقت مورد مطالعه قرار دادم و تعجب کردم از اینکه نمایه روانشناسی دقیق خودم را در آن می دیدم ، جداسازی تدافعی به نظر میرسید که به شکل کامل در آن توضیح داده شده است.

دیوید به من کمک کرد تا بتوانم ذهن و قلب خود را باز کنم برای یافتن مردان دگرجنسگرایی که من میتوانستم به آنها برای کمک و پشتیبانی در طول هفته مراجعه کنم. این هولناک بود ، اما من به مارتین نزدیک شدم ، مردی در کلیسایمان که هشت سال از من بزرگتر بود. من از او خواستم که راهنمای معنوی من باشد. او سریعا توافق کرد. او هیچ چیز در مورد همجنسگرایی نمی دانست اما او درباره خدا می دانست و درباره رنج می دانست و او خیلی مشتاق بود که راهنمای من باشد. من حداقل هر هفته با او صحبت می کردم ، بعضی اوقات چند بار در هفته در حالیکه روح خود را صفا می دادم. وقتی که از نظر جنسی وسوسه میشدم با او تماس میگرفتم. وقتیکه لغزش می کردم با او تماس می گرفتم و او به من کمک میکرد که دوباره بلند شوم.

خوشحالی دیوید نسبت به دوستی نوظهور من کاملا ملموس بود. او گفت " من دوست داشتم بتوانم او را ببینم." "ای کاش من میتونستم از مثل اون برای دیگر درمانجوهام تکثیر کنم."

یک چیزی در مورد دیوید وجود داشت که من عاشقش بودم . با همه صداقت جلا نخوردش درباره اشتباهات من و خود تخریبی هام ، من میتونستم لذت حقیقی اون رو درباره موفقیت و رشدم را متوجه بشم. من واقعاً  داشتم  مثل یک برادر به او عشق می ورزیدم درحالیکه هیچ وقت در زندگیم به یک برادر عشق نورزیده بودم.

باوجود این ، دفعات زیادی بود که من از ترس نزدیک شدن به دیگر مردان برای ساختن یه رفاقت خشکم زده بود. من متقاعد شده بودم که مردان دگرجنسگرا دوست ندارند آنها حتی دوست احتیاج ندارند. همسران و دوست دخترهای آنها برای آنها کافی به نظر می رسید. قطعا پدر من هیچوقت دوستی نداشت و در هیچ مناسبت اجتماعی بدون مادرم شرکت نکرد. من فقط از یک دوست یاد دارم که سه برادر بزرگترم به طور مشترک داشتند. چطور من میتوانستم به مردان دگرجنسگرا برای اینکه دوستان من باشند و نیازهای من را در رفتار و تائید شدن برآورده بکنند اعتماد بکنم؟ من همیشه این باور رو داشتم که تنها مردهایی که می خواستند کاری رو با مردهای دیگه انجام بدهند همجنسگرا (گی) بودند.

دیوید از من خواست که چشمهام رو باز کنم تا اینکه بتونم ماورای آگاهی فاسد شدم رو ببینم. "روح تو ارتباط با جنس مذکر رو می طلبد و این آرزو خودش رو به هر شکل ممکن نشون میده . سرکوب کردن آن فقط برای یک مدت کوتاه کاری است بعد این سرکوبها یک سد میسازه که میخواد منفجر بشه. اگر تو نتونی ارتباط صمیمی حقیقی با جنس مذکر بدون رابطه جنسی رو تجربه بکنی ، نیازت تو را وادار میکنه که آن را از نظر جنسی پیدا کنی. نیاز از هر راهی که ممکن باشه برآورده میشه. "

نیاز یکجوری برآورده خواهد شد.

این کلمات دوباره در من طنین انداختند: از هر راه ممکن نیاز برآورده خواهد شد. من میدونستم که این در مورد من درست بود. من سعی کردم که خودم را از پوسته ام بیرون بکشم. من شروع کردم که مردان دگرجنسگرای بیشتری رو ببینم. من به مردهایی توجه کردم که بیرون می رفتند برای اینکه با هم غذا بخورند ، با همدیگر به سینما می رفتند ، با هم به تشکلهای مردونه میرفتند و با همدیگر بر روی ماشین کار می کردند. در میهمانیها من توجه کردم که مردهای یک گروه مجزا از زنها رو چند لحظه بعد از رسیدن تشکیل می دهند. آنها دور هم جمع میشدند برای اینکه یک بازی رو از تلویزیون تماشا بکنند در حالیکه با هم صحبت می کردند یا اینکه با همدیگر بیلیارد بازی کنند یا فعالیت دیگه ای داشته باشند.

انگار که من برای اولین بار دنیای مردان را تجربه میکردم. من جلسات درمان خود را با دیوید داشتم و در عین حال تجارب خودم را در مورد آنچه از دنیای مردان فهمیده بودم به او در میان میگذاشتم. ما در مورد کارهایی که مردان انجام میدادند صحبت کردیم ، اینکه آنها در میهمانیها چجوری اند، اینکه آنها با همدیگر و با زنها چجوری اند. من شروع کردم که آنها رو بفهمم و سپس آنها رو درک کنم. و سپس بعد از یک مدت به این باور برسم که من از آنها خیلی متفاوت نیستم.

یکی از سخت ترین قدمهایی که برداشتم این بود که از یکی از مردان کلیسا به نام ریچارد بخواهم که به من بسکتبال یاد بدهد. دیوید این موضوع رو به من پیشنهاد نکرد ، اما ترسی که من از ورزش داشتم دست کمی از یک ترس بیجا (فوبیا) نداشت ، و چیزی درون من میگفت که باید با این ترس روبرو بشم. این به اندازه کافی سخت بود که به ریچارد نزدیک بشم و از او بخواهم که به یاد بده ، اما اینکه برای اولین بار در زمین بسکتبال حاضر بشم برای من خیلی ترسناکتر بود. من واقعاً  از عدم کفایتم در ورزش بیشتر از گذشته همجنسگرایم خجالت می کشیدم. بنابراین من داشتم خودم رو کاملا در معرض آسیب از ریچارد قرار میدادم وقتیکه این مساله رو برای او فاش کردم که من الفبای بسکتبال رو هم بلد نیستم.

ریچارد هر روز شنبه صبح برای چندین هفته به من بسکتبال یاد داد و من ترسها و موفقیت هام رو برای دیوید گزارش میکردم. بالاخره من برای چندین مسابقه دوستانه به ریچارد پیوستم. اولین بار واقعاً  آسیب زا بود. همه متلکهای قلدرهای مدرسه به طرف من سرازیر شدند. اما هفته آینده بهتر بود و هفته بعد به مراتب بهتر. یکبار با افتخار در ایمیلم به دیوید نوشتم " من میتونم یک امتیاز پرشی بدست بیارم ، برای اولین بار در زندگیم یک امتیاز پرشی به دست آوردم." او به من جواب داد که برای من خیلی خوشحال شده. چه کسی به غیر از اون میتونست اهمیت این مساله رو برای یک مرد 36 ساله متوجه بشه.

همه متلکهای قلدرهای مدرسه داشت به طرفم سرازیر میشد.

همینطور که ما به کار کردن با همدیگر ادامه می دادیم. دیوید مورد یک سازمان مردانه به نام جنگجویان جدید را به من معرفی کرد که یک برنامه آموزشی راه یابی خیلی سخت را در آخر هفته برای مردان در کمپ کوهستانی در مدت دو ساعت داشتند. اولین لحظاتی که او به من این مطلب رو گفت من مقداری دودل بودم. اما همینکه ترس من از مردان کمرنگ شد من تصمیم گرفتم که بروم. من مخصوصا بعد از اولین جلسه ام و بعد از بازگشت از آن آخر هفته در اگوست 1998 به پیش دیوید رفتم. من به او گفتم که این فوق العاده بود. من مردها رو شناختم. آنها مثل من بودند من مثل آنها بودم. من یک مرد در بین آنها بودم. این واقعیت را طوری من پذیرفتم که قبلا آن را هرگز اینجوری تجربه نکرده بودم.

من مثل آنها بودم ، آنها مثل من بودند . من یک مرد در بین مردان بودم.

آنجا بالا و پائین ، سر خوردن و افتادن و شجاعت و ترس زیادی وجود داشت اما حالا من منابع مقاومت زیادی داشتم. دیوید ، مارتین ، ریچارد ، یک برنامه هفتگی جدید برای تشکیل گروهی یکپارچه در روابط اجتماعی ام ، گروه معتادین مسائل جنسی گمنام و برای همیشه ماری. او در کنار من ایستاد و به من عشق ورزید و من رو تشویق کرد وقتیکه او تغییرات واقعی را نه فقط در رفتارم بلکه در قلب من دید.

مرد خودم

در آخرین ماهی که با دیوید جلسات درمانی رو داشتم اینجوری به نظر می رسید که نیاز من برای درمان حرفه ای داشت تموم میشد. من بزرگترین دستورات رو از جلسه ها میگرفتم برای اینکه مطمئن بشم به هر آنچه با کمک او باید انجام میگرفت سر و کار داشته باشم : احساس تردید در مورد طرد شدن که من احتیاج داشتم از آن خلاص شوم ، آسیبهایی که من مجبور بودم ببخشم. من به جلسات درمانی می آمدم و به جای آسیب از لذت صحبت میکردم. من از عصبانیت و ترس صحبت میکردم و همینطور احساس خودم را از هویت و قدرت به عنوان یک مرد مطرح میکردم ، من در مورد دوستیهای جدیدم که تشکیل داده بودم صحبت میکردم و همچنین در مورد ریسکهای جدیدی که برای تست کردن افزایش قدرت درونی ام میپذیرفتم.

 وقتیکه ما تصمیم گرفتیم از همدیگر جدا شیم من بر روی کاناپه نشسته بودم در حالیکه دیوید داشت موزیک ملایمی رو می نواخت. همینطور که او در پشت من نشسته بود سر و شانه های مرا در آغوش گرفت درحالیکه من صدای قوی و مردانه اون رو میشنیدم که میگفت" تو یک مرد هستی." "تو قوی هستی. تو قدرتمند هستی. تو نیرویی که قبلا تو را به هویت مادرت وصل کرده بود شکستی. تو خودت رو به عنوان یک مرد در بین دیگر مردان ثابت کردی. مردان دیگر تو رو تحسین کرده و تو رو تائید میکنند. تو یکی از آنها هستی. تو یک همسر و پدر دوست داشتنی هستی. تو کامل هستی اما نه عالی. و این موردی نداره که عالی نباشی. تو کامل هستی. "

اشکها از صورت من سرازیر شد. من به اون اعتقاد داشتم ، و بالاخره آن را میشناختم. من کامل بودم! من دیگر به مردان نیاز جنسی نداشتم. من یکی از آنها بودم نه مخالف آنها. من احتیاج به یک مرد نداشتم که من رو کامل کنه. جالب اینجاست که من طوری با مردان و مردانگی خودم عجین شده بودم که هیچ وقت قبلا هرگز آن را تجربه نکرده بودم. این چیزی است که همه آن سالها من در بین مردان آنرا جستجو میکردم. این واقعاً  همان چیزی بود که من در همه این مسیر میخواستم. ارتباط واقعی با مردان نه خیالپردازی در مورد مردان. ارتباط با خداوند . ارتباط با مردان. ارتباط با مردانگی خودم. احساس کامل شدن با وجود خودم. من احساس میکردم که قلبم از لذت و شعف میخواد از سینم بیرون بزنه.

 من مطب دیوید رو در 25 اگوست 1999 برای آخرین بار بعد از 27 ماه درمانم ترک کردم. من یک مرد متفاوتی بودم. قویتر. شادتر. محکمتر. کامل. من در مدت دو سال رابطه جنسی نداشته و به همسرم در این مدت وفادار بودم و در این سفر لذت و آرامش عمیقی رو یافته بودم .

وقتیکه آخرین جلسه رو داشتیم من دیوید رو بغل کردم. و بهش گفتم که " من به تو عشق میورزم" "من به او گفتم که من هرگز فراموش نمی کنم کاری رو که تو برای من کردی." او در جواب من گفت " من هم به تو عشق میورزم." هدیه ای را که دیوید به من داده بود و در درون من وجود داشت من از آن وقت به بعد در همه روابطم به همراه داشتم. من دیگه به دیوید به عنوان یک درمانگر احتیاج نداشتم. بخاطر اینکه من الان میتونستم رابطه ای صادقانه ای رو با دیگران برقرار کنم. من میتونستم دوستان جدیدی برای خود بسازم. من میتونستم از آنها کمک بخواهم. من میتونستم واقعی باشم.

و بیشتر از هر چیز دیگه ای. من میتونستم به دیگران عشق بورزم. من یاد گرفته بودم که به دیگر مردان به شکل برادرانه عشق بورزم و همینطور آنها به من به شکل برادرانه عشق بورزند و اینکه به آنها قلبا اعتماد کنم. در این سفر من آنچیزی رو یافته بودم که همه عمرم به دنبالش بودم.

پیوست:

زندگی زناشویی من با ماری به طرز چشمگیری پیشرفت کرد. ما بیشتر از هر زمان دیگه ای به یکدیگر عشق می ورزیدیم. ما دوباره با هم دادرسی ها و منازعات شخصی داشتیم هر چند که اون بیماری سرطان سینه اش تشخیص داده شده بود و در اواخر سال 2006 بعد از 18 سال زندگی مشترک فوت کرد. من خیلی از نیمه دوم زندگیم با اون سپاسگزار بودم چرا که من کاملا یک شوهر وفادار برای اون بودم چیزی که اون واقعاً  استحقاق داشت. من تا ابد از این زن زیبا سپاسگزار هستم که همیشه در کنار من ایستاد و به من اعتقاد داشت و از من حمایت کرد و از جهات زیادی به من کمک کرد که مردی باشم که هم اکنون هستم.

ریچ وایلر ، 2010

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید