کمک به افرادی که گرایش ناخواسته به همجنس خود دارند.

|صفحه اصلی سایت|   شناخت   |   بهبودی   |   حکایات    |موضوعات مهم|   مقالات   |   کتاب   منابع   | پشتیبانیدرباره ما

ریچارد کوهن

دگرجنسگرا ظاهر شو

گزیده ای از کتاب "هویت دگرجنسگرای خود را اعلان عمومی کن" : "درک و درمان همجنسگرایی" نوشته ریچارد کوهن


در دوران کودکی و بلوغ من بخاطر میارم که پدرم سر ما داد میکشید و مادرم به من می چسبید. من بسیار از پدرم دور بودم در حالیکه به شدت به مادرم نزدیک بودم. وقتیکه پنج سالم بود یک دوست خانوادگی آمد که با ما زندگی کنه. اون اعتماد خودش رو به من جلب کرد ، دل من رو بدست آورد و از من سوء استفاده جنسی کرد. من همینطور یک استعداد ذاتی داشتم. استعداد ذاتی من حساسیت من بود. این باعث میشد که من تجربه های عمیقی در زندگی داشته باشم و به راحتی با موضوعات کنار نیام. من بیشتر حالت هنری داشتم در حالیکه پدرم و برادرم بیشتر حالت ورزشکاری داشتند. پدرم از نظر احساسی به برادرم نیل ضربه وارد میکرد و سپس نیل هم همین کار را با من میکرد. اینها بعضی از عللی هستند که باعث تجربه گرایش به همجنس من شدند.

میگن جاییکه جراحات یک مرد ایجاد میشه همون جائیکه نبوغش هم آنجا قرار میگیره. اگر جراحات در روان ما پدیدار بشه ، اگر از پدر الکلی ناشی بشه ، مادر قلابی ، پدر قلابی ، مادر سوء استفاده گر، اگر این ناشی از انزوا باشه ، ناشی از معلولیت یا بیماری ، اون دقیقا جایی است که ما از آنجا نبوغ خاص خودمون رو به اجتماع می دیدیم. رابرت بلای

 

حکایات تغییر

ریچ وایلر : یک تغییری در قلب
دیوید ماتسون: رها شدن
آلان مدینگر: بازتابی از 25 سال زندگی بعد از بهبودی
باب: قرار دادن امیال ناخواسته در محراب
دن: سفری به سوی آرامش
فلوید گادفری: سفری برای بهبودی
فرانک: تغییر یافتن
جیسون پارک: رفع تعارض
جری آرملی: بازگشت به خانه
جان: بهبودی به کمک عشق
پیتر هالو: تبدیل نقاط ضعف به نقاط قوت
ریچارد کوهن : هویت دگرجنسگرای خود را اعلان عمومی کن.
راب: یک معجزه دشوار

من به دنبال یک پناه به آغوش مردان رفتم. من چندین دوست پسر در دانشگاه داشتم و بعدا یک معشوقه برای مدت سه سال پیدا کردم. ولیکن ، این کافی نبود. من می خواستم که ازدواج کنم و یک خانواده داشته باشم. من یک دگرگونی مذهبی را تجربه کردم که باعث شد سبک زندگی گی را رها کنم. در نهایت من جی سوک را ملاقات کردم و اون همسر من شد. اما اون کافی نبود. من گرایشات به همجنس خودم را سرکوب کرده بودم. من نیاز داشتم که زخمهام را التیام بدم و نیازهام را برآورده کنم. من به این بهبودی به کمک درمان ، گروههای پشتیبان ، راهنمایان ، دوستان و عقیده شخصی ام دست پیدا کردم. بدین طریق من تونستم تغییر کنم و دگرجنسگرا ظاهر بشم. من میخوام داستانم را با شما تسهیم کنم که من کجا بودم و الان کجا هستم و این اطلاع بدم که تغییر امکان پذیره.

دوران ابتدایی کودکی و بلوغ

من در لاور مرین یک ناحیه از فیلادلفیا بزرگ شدم. من جوانترین فرزند یک خانواده یهودی بودم . برادرم نیل چهار سال و نیم از من بزرگتر بود و خواهرم لیدیا دو سال و نیم از من بزرگتر بود. بیشتر اوقات پدرم بعد از برگشتن به خانه سر ما داد میکشید.  به خاطر روحیه حساس ام ، من حس می کردم که او با این کار به روح من خنجر میزنه. پدرم و نیل خیلی روابط خصمانه ای با همدیگه داشتند. این بود که در خانواده کوهن دعوا و گریه مداوم وجود داشت. نقش من یک مصلح بود. من دلقک بازی در میاوردم و سعی میکردم بدین وسیله تنشی که در جو خانه وجود داشت را از اون دور کنم.

از دوران مدرسه راهنمایی بود که من شروع به تجربه گرایش به همجنس کردم. هر چند که دخترها به من توجه می کردند اما من یک علاقه رو به رشد برای نزدیک شدن به مردان داشتم. از کلاس هفتم بود که بعضی از دوستان مذکر من خواستند که رابطه جنسی را با من تجربه کنند. من می خواستم که آنها را در آغوش بگیرم و آنها هم من را در آغوش بگیرند.

من می خواستم که آنها را در آغوش بگیرم و آنها هم من را در آغوش بگیرند.

من شبهای زیادی را در خونه دوستم استیو خوابیدم. این خیلی عالی بود که تو بغل اون بخوابم. این برای من کافی نبود و یک مقدار اشتهای زیاد من برای صمیمیت برای استیو ناراحت کننده بود. گرایشات به همجنس من سال به سال بیشتر میشد. من تجارب جنسی بیشتری را با دوستان مدرسه ایم داشتم. برای آنها این یک چیز تازه بود اما برای من یک عقده در حال رشد بود. همزمان من می خواستم که طبیعی عمل کنم بنابراین من دوست دختر هم داشتم. اما این عقده در حال رشد برای یک مرد مکررا برای من اتفاق می افتاد.

در هفده سالگی بود که من به باشگاه ورزشی پدرم رفتم و مردی را ملاقات کردم که از من خواست به مکان اون برم. قلب من طوری بلند می تپید که من فکر میکردم که اون می خواست از سینم بیرون بزنه. من هرگز چنین کاری در زندگیم نکرده بودم. وقتیکه به آپارتمان اون رسیدیم ، وسوسه ها شروع شدند. من آنچنان نگران بودم که انگار همه اینها برای من جدید بودند. آن کاری که اون آن روز با من کرد فکر نکنم دو تا مرد میتونستند با من بکنند. من احساس کردم که جسم و روح من از هم جدا شدند. بعد از اون من آپارتمان اون را ترک کردم و با مترو به سمت خونه رفتم. وقتیکه زیر زمین منتظر قطار بودم ، من به سمت یک گوشه تاریک رفتم و عمیقا گریه کردم. من احساس کردم که مورد جفا قرار گرفتم و خیلی نا امید بودم. من در جستجوی یک رابطه نزدیک بودم جایی امن که من بتونم در آغوش قرار بگیرم و در آغوش بکشم. آنچکه من تجربه کردم بیشتر شبیه به هتک ناموس بود.

من به خانه رفتم و در مورد آنچه اتفاق افتاده بود به هیچ کس چیزی نگفتم. بالاخره در آخرین روزهای سال آخر دبیرستانم ، من به والدینم در مورد گرایشم به همجنس گفتم. مادرم به من گفت که قضیه را می دونست که این خیلی من را عصبانی میکرد. از اوایل طفولیت من رابطه عشق نفرت با اون داشتم. من نمی دونستم کی اون این رابطه رو شروع کرد و من کی اون را خاتمه دادم. من می دانستم که بخشی از سرگشتگی جنسی من به خاطر رابطه نزدیک نامناسب ما بود. من با آشکار سازی وضعیتم از پدرم که در مدرسه نظامی بزرگ شده بود و یک دریانورد در جنگ جهانی دوم بود خجالت می کشیدم. من درخواست کردم که بتونم یک روانشناس را ببینم که این کار انجام گرفت ولی تجربه بی حاصلی بود. من و اون روانشناس اصلا با همدیگه ارتباط برقرار نکردیم.

دانشگاه

در سال 1970 من برای مطالعه موسیقی به دانشگاه بوستن رفتم. من روان درمانی را دوبار در هفته با یک روان درمان فرویدی شروع کردم. این روان درمانی برای مدت سه سال ادامه داشت. این دوران زمان مشقت باری همراه با رنج و حاصلی اندک بود. من یک مقدار بیشتر راجع به خودم دونستم ، ولیکن من راجع به خواستگاه گرایشاتم چیزی متوجه نشدم. همینطور من از این رنج رها نشدم.

در طول اولین سالهای دانشگام من به یک بار مشروب فروشی گی ها رفتم اما از آن صحنه خوشم نیامد. آن شبیه به یک مغازه گوشت فروشی بود. و من نمی خواستم یک کالا آنجا در مغازه باشم. من در چند قرار ملاقات "گی و لزبین" برای وصلت دانشجویی شرکت کردم. در اولین سال دانشگام من چندین دوست پسر داشتم که هر کدام آنها چند ماه به طول کشید.

بعد از اینکه به دیدن اهل خونه رفتم ، پدرم یک نامه برام نوشته بود که عمیقا من را آزار داد. همزمان من حس می کردم که توسط دوست پسر آن زمانم در حال خفه شدن بودم. علاوه بر آن کارهای دانشگاهیم فوق العاده بیش از حد بودند. من تصمیم گرفتم یک بطری قرص بافرین بخورم و همه چیز را ختم کنم. ولیکن صبح خیلی خسته از خواب بلند شدم و هنوز من زنده بودم. من به خواهرم که در نزدیکی ما زندگی میکرد تلفن کردم. اون به خونه آمد و من را به اتاق اورژانس بیمارستان برد جائیکه آنها محتویات شکم من رو با پمپاژ بیرون ریختند و وضعیت من رو دوباره رو به راه کردند.

من دوباره بهبودی پیدا کردم و درمان را ادامه دادم. به مدرسه برگشتم و به روابطم را با مایک خاتمه دادم و در این حین رشته اصلی ام را به تئاتر تغییر دادم و یک مقدار حس امید تو من زنده شد. در سال دوم دانشگاه من تام را ملاقات کردم که رشته اش هنر بود. ما برای سه سال روابط عاشقانه با هم داشتیم.

از ابتدای کودکیم من سه آرزو داشتم. اولینش این بود که بهترین دوست را داشته باشم کسی که با اون به شکل کلی بتونم خودم باشم بدون هیچگونه معذرت خواهی یا بهانه ای. دوم اینکه من دوست داشتم عضو گروهی باشم که به دور دنیا سفر کنه در حالیکه آموزش به مردم بده و آنها را سرگرم کنه. سوم مورد این بود که من دوست داشتم با یک زن زیبا ازدواج کنم و یک خانواده با محبت را تشکیل بدم.

تیم ، رویای اول من به حقیقت پیوست . ولیکن این مساله به قیمت خودش تمام شد. روابط ما شبیه به بازی ترن هوایی بود. من کسی بودم که اون را تعقیب می کردم و اون کسی بود که از من فاصله می گرفت. این مساله مثل یک جور رقصیدن بین ما بود. زمانهای دوستی ما با همدیگه باورنکردنی بودند و عشقی که ما با هم تسهیم می کردیم اعجاب انگیز بودند. ما بهترین دوستان همدیگه بودیم. من خیلی چیزها را در زندگی از دیدگاه تیم یاد گرفتم. اون یکجورایی عاشق طبیعت بود و من از اون یاد گرفتم که چیزهایی را ببینم که قبلا ندیده بودم. او هنوز در نظر من یک مرد استثنائی است.

سفر معنوی

یک رخداد مهم دیگر در روابط ما به وقوع پیوست. تیم حضرت مسیح را عمیقا دوست داشت. من او را برای اعتقادش مورد اذیت و آزار قرار دادم تا اینکه او گفت " ریچارد دیگر بس است. تو اعتقاد داری به چیزی که تو میخواهی اعتقاد داشته باشی ، بنابراین به من اجازه بده به چیزی اعتقاد داشته باشم که من اعتقاد دارم." من متوجه شدم که حق با اون بود و معذرت خواهی کردم. از آنجایی که من عاشق تیم بودم من می خواستم بدانم که چرا اون عاشق حضرت مسیح است. برای اولین بار در زندگیم من شروع کردم تا اینکه کتب عهد جدید مسیحیت را مطالعه کنم. گذشته از تربیت یهودی من ، من هم مراسم مذهبی بار-میتزوا را گذارنده بودم و به اون اعتقاد داشتم و تا آن موقع فقط کتب عهد عتیق را مطالعه می کردم.

من همیشه در یک جستجوی روحانی بودم و سعی می کردم تا اینکه هدف زندگی را بیابم. من اشکال متفاوتی از اعتقادات را تجربه کرده بودم مثل : یهودیت ، بودایی و روشهای درمانی. سپس من با مسیح برخورد کردم. او یک فرد جالب توجه بود ، او فردی بود که من همیشه دوست داشتم شبیه او باشم. چیزی که من در مورد او تحسین میکردم این بود که افکارش ، احساساتش ، کلماتش و پیمانش همه و همه یکی بودند. او یک مرد متناجس بود همانگونه که در درون بود در بیرون نیز آنگونه بود. او از بخشش و مرحمت خداوندی صحبت می کرد. ایده های جدیدی برای من وجود داشت. من می خواستم که شبیه اون باشم. این بود که من سفرم را به عنوان یک مسیحی شروع کردم. من به کلیسای اسقف در راگزبری پیوستم و شروع به تدریس در مدرسه یکشنبه ها کردم.

بیشتر و بیشتر من و تیم متوجه شدیم که همجنسگرایی با کلام خداوند یکی نبود ، بنابراین ما روابط فیزیکی بین خودمان را قطع کردیم. ما هر دو کلیسای یکپارچه را در مدت زمان اندکی ملاقات کردیم. من اعتقاد داشتم که خداوند از من میخواست که این اعتقاد را تجربه کنم این بود که در سال 1974 من به آن پیوستم. برای مدت 9 سال من مجرد بودم. من یک زندگی خدمت گذارانه داشتم سعی می کردم که برای خودم فکر نکرده و بر خداوند ، کلامش و دیگران متمرکز شوم. گرایشات به همجنس در این حین بر می خواستند که من سعی می کردم با دعا آنها را از خودم دور کنم. من از خداوند ملتمسانه خواستم که آنها را از من دور گرداند.

من رویای دوم خودم را با انجام مراسم کر در کلیسا برآورده ساختم زیرا برای انجام این مراسم به سراسر ایالات متحده و آسیا سفر کردم در حالیکه پیغامی از امید و عشق را با خود می بردم.در حالیکه مراسمات کر را برگزار می کردیم من همسر آینده ام را ملاقات کردم. ما با همدیگه اجرا داشتیم. او در دسته رقص محلی کره ایها بود. او خیلی کم صحبت می کرد اما ما همدیگر را در سالهای بعد خیلی بهتر شناختیم.

ازدواج و درمان

در سال 1982 من و جی سوک با همدیگه  ازدواج کردیم و من به این فکر بودم تا رویای سوم خودم را برآورده کنم. اولین ماهها اعجاب انگیز بودند. من به او درباره گذشته همجنسگرای خودم گفتم. بنابراین مشکل دوباره پدیدار شد. من خیلی نسبت به همسرم خشمگین شدم. من همه خصومت محصور شده ای را که نسبت به مادرم در خودم نگه داشته بودم بر سر جی سوک خالی کردم.

این یک گرفتاری تکان دهنده بود و این حقیقت که در آن زمان من از نظر شغلی موفق بودم وضع را بدتر می کرد. من یک مدیر هنری بودم که تورهایی برای موسیقی کلاسیک و شرکتهای باله در سراسر آسیا برگزار می کرد. خیلی افراد به من عشق می ورزیدند و فکر میکردند که من بهترینم. در خانه دکتر جکیل به آقای هاید (یک مرد عصبانی پنهان) تبدیل میشد. من تبدیل به چیزی شده بودم که قول داده بودم هرگز نشوم ، دقیقا مانند پدرم. همسر من در آن زمان اولین بچه ما را حامله بود. من می دانستم که باید دوباره درمان را شروع کنم.  بنابراین در می 1983 درحالیکه در نیویورک زندگی می کردم رفتم تا یک روانپزشک معروف را ببینم. برای مدت یکسال من در جلسات گروهی و شخصی به شکل هفتگی شرکت می کردم.

این شروع سفر من برای رهایی از همجنسگرایی بود.

یک شب بعد از اینکه جی سوک و من عشق بازی کردیم ، من از او دور شدم. در یک آن من متوجه شدم که روح من از بدنم جدا شده است! من از نظر فیزیکی از بدنم جدا شده ام. قلب من در حال فریاد زدن بود. در آن لحظه من متوجه شدم که نوعی سوء استفاده را در دوران ابتدای طفولیت تجربه کرده بودم.  

من نمی تونستم منتظر جلسه درمان بعدی باقی بمونم. درمانگرم به من چندین تکنیسین بایوانرژی معرفی کرد. من با یک راکت تنیس به چندین متکا ضربه می زدم تا اینکه خشم و نا امیدی محصور شده در خودم را رها کنم. هنگامیکه برای رفع سوء استفاده هایی که فکر میکردم توسط مادرم بر من وارد شده بود ضربه می زدم ناگهان تصویری از گذشته به خاطرم آمد. به شکل ناگهانی من دیدم که آلت تناسلی مردانه به سمت دهانم می آید ،  من جیغ کشیدم. من شکه شده بودم . من به شدت احساس ترس می کردم. بعد گریه کردم و این اشکها تا چند سال بعد ادامه داشت. سپس من بر روی خاطرات سوء استفاده هایی کار کردم که در سنین بین پنج و شش سالگی برای من اتفاق افتاده بود. یک دوست خانوادگی که ما به او عمو دیو می گفتیم در حالیکه پروسه طلاق خودش را می گذروند با ما زندگی می کرد. دیو یک مرد خیلی بزرگ و قدرتمند بود. اون چیزی رو برای من تامین می کرد که پدرم نمی تونست. اون با من وقت می گذروند ، به من گوش می داد ، من رو در آغوش می گرفت. او به من احساسی را میداد که برای من مهم بود و اون به من توجه داشت. او واقعاً  اولین فرد بالغی بود که من به اون انس گرفته بودم. در این موقع بود که قضیه شروع شد او شروع کرد تا با آلت تناسلی من بازی کنه و از من خواست که با آلت اون بازی کنم. این خیلی ترسناک و تکان دهنده بود. البته ، احساس خوبی هم داشتم. خداوند بدن انسان را به گونه خلق کرده است که در منطقه اندام تناسلی احساس لذت داشته باشد.

این یکی از عللی است که سوء استفاده جنسی برای کودک بسیار گیج کننده است. این یک مساله رنج آور و در عین حال لذت بخش برای کودک است. من بسیار اشک ریختم برای آن همه سرگشتگی و زوالی که آن تجربه ها برای من ایجاد کرده بود. من متوجه شدم که عصب شناسی من برنامه ریزی شده بود تا اینکه به مردان از طریق جنسی پاسخگو باشد. برای من ، رابطه نزدیک با یک مرد برابر با رابطه جنسی بود. من یاد گرفتم که برای اینکه با یک مرد نزدیک باشم باید بدنم را به او بدهم. این آموخته های کودکی بود که تشنه محبت پدرانه بود. به خاطر خلق و خوی فوق العاده حساس من و طبیعت عصبانی پدرم ، من هرگز این شانس را پیدا نکردم که به او نزدیک شوم. عمو دیو اولین راهنمای من بود.

سوء استفاده جنسی برای کودک بسیار گیج کننده است. این یک مساله رنج آور و در عین حال لذت بخش برای کودک است.

بهبودی و جهنم

کار بر روی تاثیرات سوء استفاده جنسی از کودک یکجور ویرانی برای زندگی من به بار آورد. ما یک پشتیبانی کوچک احساسی و معنوی در آن زمان داشتیم. چندین سازمان در نیویورک وجود داشتند که به کسانی که خواستار رهایی از همجنسگرایی بودند کمک می کردند. من به یک گروه مسیحی پیوستم اما همزمان آنها مرا از گروه طرد کردند به این خاطر که من هنوز عضو یک کلیسای متحد بودم. من عضو یک موسسه تغییر از همجنسگرایی در ایالت دیگری شدم ، و مدیرش به من نزدیک شد برای اینکه با هم سکس داشته باشیم. این برای من رنج بیشتر و احساس نومیدی بیشتری را به بار آورد.

من می دانستم که این زخمها به علت رابطه ناسالم من با عمو دیو و از طرفی جدایی احساسی من از پدرم اتفاق افتاده بود. بنابراین من دانستم که باید به مردان از راه سالم نزدیک شوم تا اینکه این زخمها را التیام بخشیده و رشد کنم. من نیاز به راهنمایی ، پرورش صحیح داشتم تا اینکه آن اتفاقات اشتباهی را که در طول سالیان سال تجربه کرده بودم را راضی سازد. من با مردان خارج از کلیسا ارتباط برقرار کردم و من برای ایجاد رابطه عاشقانه سالم حریص بودم اما من از بیشتر آنها ترسیده و دور میشدم. من آنها را با نیازهای قدرتمندم تهدید می کردم و آنها نمی دانستند که چه بکنند. من همچنین مطمئن هستم که من می بایستی یک چیزی را در آنها بکار می انداختم آنچنانکه بیشتر مردان در فرهنگ ما یک جور زخمهای عمیق پدرانه را با خود دارند. ( یک دلیل برای ترس از همجنسگرایی )

بالاخره من تصمیم گرفتم که من نمی توانستم اون رو داشته باشم. من نیاز داشتم به اینکه در آغوش کشیده بشم ، راهنمایی بشم و اینکه قدم به دنیای مردان بگذارم. بنابراین من به خداوند ، همسر و بعضی از دوستانم گفتم که اگر من نمی توانم آنچه را که نیاز دارم در دنیای مردان پیدا کنم من به دنیای همجنسگرایی بر خواهم گشت تا اینکه کسی را پیدا کنم که مایل باشد با من بماند.

این مطمئنا برنامه الف نبود برنامه ب هم نبود اما من می دانستم آنچه را که نیاز داشتم و من می دانستم که من متوقف نمی شوم تا اینکه اون را پیدا کنم. پس من دوباره به دنیای گی ناراحت کننده برگشتم. من کاملا احساس یک ریاکار را داشتم که بر علیه همه اعتقادات مذهبی ام عمل کرده بودم ، اما نیاز به عشق قویتر از مذهب است. من همه چیز را با خداوند تقسیم کردم. من می دانستم که او در حال راهنمایی من بود.

دوران خیلی عجیبی بود. این سخت ترین اوقات برای جی سوک و پسر اول ما ، جاریش بود. من در نیویورک در حال گذشت زدن با دوست پسرم بودم در حالیکه او در خانه به تنهایی از پسرمان نگهداری می کرد با اینکه می دانست همسرش بیرون از خانه با مردی دیگر است. من حالا هنگامیکه در حال نوشتن این گفته ها هستم میگریم از رنجی که برای اون و بچه هام بوجود آوردم. من واقعاً  متاسفام ، و من به اون ، بچه هام و خداوند برای آنچکه انجام داده بودم اظهار پشیمانی کرده ام.

من به اون در مورد تعهدم به ازدواجمان گفتم و از اون خواستم که از من جدا نشه. من نیاز داشتم که با مردان بهبودی پیدا کنم. من نمی دانستم که چجوری اینکار را انجام بدم. همزمان من نمی تونستم کسی را پیدا کنم که راه را به من نشون بده ، بنابراین من مجبور بودم بهترین کاری که میتونستم را انجام بدم. من در این دوران غیر معمول از شروع تا پایان در حال دعا کردن بودم.

من کتابهایی را گرفتم که شرح می داد آنچه را که من در طی دو سال و نیم گذشته گذرانده بودم. من متوجه شدم که من واقعاً  به دنبال سکس نبودم بلکه بدنبال صمیمیت بودم. من نیاز داشتم که جبران تمام زمانهایی را که با پدرم نبودم را بکنم ، فقط اینکه با همدیگه باشیم ، بعضی کارها را با هم انجام بدیم ، درباره زندگی با هم صحبت کنیم ، و از او یاد بگیرم. این خواسته را من با یک مرد اعجاب انگیز تجربه کردم. من با اون از همان ابتدا خیلی صادق بودم در مورد اینکه من ازدواج کردم و میخواهم که همجنسخواهی من درمان شود. هیچ وانمود سازی با اون ، همسرم و خداوند نداشتم.

من واقعاً  به دنبال سکس نبودم بلکه بدنبال صمیمیت بودم.

به آرامی ، قلبم التیام یافت هنگامیکه در مورد سوء استفاده های جنسی در جلسات درمانی اندوهگین شدم و با دوستم وقت گذروندم. ولی هنوز یک حفره ای ته قلب من وجود داشت. ما در این اوضاع صاحب دومین فرزند خودمان شدیم ، جسیکا که یک دختر زیبا بود.

من و همسرم بیشتر و بیشتر از ارتباطمان با کلیسای متحد فاصله می گرفتیم. ما از نظر احساسی ، ذهنی و روحی با همدیگه مشکل داشتیم. در سالهای آتی ما بالاخره از کلیسای متحد دست کشیدیم و به ریشه مسیحی خودمون برگشتیم. ( حالا ما در یک کلیسای بسیار خوب در انجمن خودمان شرکت می کنیم. جایی که دوستی ، پشتیبانی و عشق وجود داره.)

پیروزی

با لطف و عنایت خداوند من یک دوست مسیحی پیدا کردم که مایل بود به من کمک کند تا اینکه زخمهای احساسی همجنسگرایی من که در گذشته اتفاق افتاده بود بهبودی یابد. او خودش کاملا در هویت جنسی اش به عنوان یک مرد پایدار و راحت بود. من نمی توانم همه آنچکه بین من و دیوید اتفاق افتاد را توضیح دهم. بله ، اسم او دیوید بود. خداوند عادل است. این دیو بود که مرا در پنج سالگی مورد سوء استفاده قرار داد و حالا این دیوید بود که در سن سی و پنج سالگی به بهبودی من کمک کرد!

با کمک خداوند ما با همدیگه کار کردیم و به اتاقی برگشتیم که من مورد سوء استفاده قرار گرفته بودم و در آنجا بود که من با بزرگترین دیو ذهنم یعنی کسی که از من سوء استفاده کرده بود روبرو شدم من این احساس را داشتم که " همش تقصیر خود من بود." من فکر میکردم که "همه آنها تقصیر من بود." دیوید به کودک درون من کمک کرد تا اینگونه ببیند که سوء استفاده عاملش من نبودم و  اینکه تقصیر من نبود. در آن لحظه ارتباط بین من و عمو دیو بریده شد و من برای اولین بار در زندگیم رها شدم. با این حس رهایی من در آغوش دیوید برای مدت یک ساعت گریه کردم. این چنان رهایی و آسایشی برای من بوجود آورد که من دانستم که من مسئول آنچکه اتفاق افتاده بود نبودم و خداوند مرا بخشیده است. در آن لحظه بود که من رهایی ام را از همجنسخواهی احساس کردم. قطع کردن این ارتباط عصبی با خواسته های جنسی مرا از سی سال رنج بیرحم و تعقیب ناپایان مردان رها ساخت .

بعد از اون من نیاز داشتم کار نگهداری انجام بدم تا اینکه مطمئن بشم که من عشق غیر جنسی و سالم از جانب مردان دیگه دریافت می کنم. من چندین مرد را پیدا کردم که مایل بودند راهنما و مرشد من باشند. این یک بخش بحرانی دیگر برای بهبودی من بود. در حالیکه خودم را توسعه می دادم من مجبور بودم که چندین درس که از دوران کودکی ، بلوغ و جوانی جا انداخته بودم را یاد بگیرم. دوستان من فیلیپ ، راسل ، رو ، هیلنداهل ، استیو ، گوردن و رو به روح من درسهایی از عشق دادند که مرا به دنیای مردان وارد می ساخت.

بهبودی تکمیلی

جی سوک و من در کنفرانس اگزدوس در سال 1987 شرکت کردیم ، دقیقا وقتیکه من آن پیروزی را با دیوید به دست آورده بودم. (اگزدوس کمپانی مادر برای موسسات مسیحی است که در زمینه خروج از همجنسگرایی در جهان فعال هستند.) سپس من از خداوند خواستم تا پله بعدی را به من نشان دهد. چه باید انجام بدهم و کجا باید بروم. هر روز در کنفرانس من برای راهنمایی خداوند دعا می کردم ، اما هیچ اتفاقی نیافتاد. سرانجام کنفرانس پایان یافت. من به یک دریاچه در آن نزدیکی رفتم ، زانو زدم و دعا کردم که " خیلی خوب ، خداوند. این پایان است! من از این نقطه به هیچ جای دیگری نمی روم تا اینکه تو به من بگویی که چه انجام بدهم و کجا بروم. حتی اگر من مجبور شوم اینجا بمیرم بگذار این اتفاق بیفتد. من منتظر راهنمایی تو می مانم. در این موقع راهنمائیها به شکلی واضح آمدند. " به سیاتل برو ، برای ازدواج درخواست کمک کن ، آموزش ببین و سپس به دیگران کمک کن." با تعجب و حیرت فراوان من پرسیدم " ممکن است که آن را یکبار دیگر تکرار کنی؟" جملات یکبار دیگر تکرار شد دقیقا مثل آنچکه من قبل از آن شنیده بودم.

من به جی سوک در مورد آنچکه دریافت کرده بودم گفتم. ما هر دو برای این چندین هفته دعا کردیم تا اینکه ما مطمئن شدیم این خواست خداوند برای زندگی ماست. وقتیکه روشن شد که این کار باید انجام گیرد من شغلم را رها کردم. ما وسایل خودمان را که یک کامیون هجده فوتی را اشغال میکرد جمع کردیم و از دوستان خودمان در نیویورک خداحافظی کردیم و به سمت سیاتل رفتیم. ما در آنجا یک زندگی جدیدی شروع کردیم در حالیکه نمی دونستم خداوند چه تقدیری برای ما رقم زده است.

سپس ما در مورد یک انجمن بهبودی مسیحی در واشان ، جزیره کوچکی خارج از سیاتل شنیدیم. ما همه در یک بعد از ظهر شنبه خنک در دسامبر 1987 به آنجا رفتیم. ما در آنجا با رو و خانم لو هیلندال ، پیشوایان روحانی انجمن مسیحی ویزلیان ملاقات کردیم. در طول یک ساعت من متوجه شدم که چرا خداوند من را به سیاتل آورده بود.

در اول ژانویه 1988 ما عضو این کمیته شدیم. ما در حدود شش ماه با آنها بودیم و در این مدت درمان فشرده بهمراه مشاوره و پشتیبانی از آنان برای دو سال و نیم بعد دریافت می کردیم. آنها مهارتهای زیادی به ما یاد دادند. من از راهنمایی آنها چیزهای زیادی یاد گرفتم. من یاد گرفتم که چگونه شوهر و پدر بهتری باشم. ما در نهایت برای عشق ، زمان و سرمایه گذاری که آنها به خانواده ما عنایت کردند ممنون و سپاسگزاریم. به خاطر آنچکه آنها به ما دادند ما قادر شدیم بسیار به دیگران بدهیم.

من یک موفقیت دیگر آنجا داشتم. در تابستان 1988 والدین من به ملاقات ما در آنجا آمدند. همه ما مشاوران من در کمیته را ملاقات کردیم. من داستان خودم را در مورد سوء استفاده های جنسی عمو دیو و اینکه چطور به دنیای همجنسگرایی وارد شدم و اینکه چطور به دنبال عشق پدرانه در آغوش مردان دیگر بودم را بازگو کردم. غروب آنروز ما والدینم را به هتلشان رساندیم. من از همه خواستم که من و پدرم را برای یک لحظه تنها بگذارند. من به پدرم گفتم " تو هرگز مرا به عنوان یک کودک در آغوش نگرفتی ، حداقل من آن را یادم نمیاد. بنابراین حالا که تو هفتاد سال داری و من سی و شش سال از تو می خواهم که مرا در آغوش بگیری. "

[پدر] "حالا که تو هفتاد سال داری و من سی و شش سال از تو می خواهم که مرا در آغوش بگیری." من به بغل او رفتم و گریستم.

من به خوبی آن اتاق و صندلی که او در آن مرا در آغوش گرفت بیاد می آورم. من در آغوش او قرار گرفتم و شروع به گریستن کردم. او خیلی عصبانی شد بخاطر اینکه او با اشک احساس ناخوشایندی دارد. من به او گفتم " پدر ، لطفا به من اجازه بده گریه کنم. این خوب است. من نیاز دارم از همه کمبودهای زندگیم رها بشم ، از همه زمانهایی که من نیاز داشتم با تو باشم هنگامیکه در حال رشد بودم . لطفا فقط مرا در آغوشت نگهدار وقتیکه من در حال گریه هستم. " با آن اتفاق من از سالها رنج و ناامیدی رها شدم. آن لحظه ای عجیب در زندگی هر دو ما بود. حداقل ما همدیگر را به عنوان پدر و پسر در آغوش گرفتیم.

به یک التیام دهنده زخم خورده تبدیل شدم.

من می دانستم که ما در نهایت می رفتیم تا اینکه به دیگران در درمان همجنسگرایی کمک کنیم. من تصمیم گرفتم که در ابتدا باید به آن دسته افراد در کمیته همجنسگرایی کمک کنم بدون اینکه سعی در این داشته باشم که آنها را متقاعد کنم که مثل من فکر کنند. برای مدت سه سال من یک دواطلب بودم و با افرادی کار می کردم که ایدز داشتند. این یک ترجیح و افتخار برای من بود که با چنین مردان و زنانی کار کنم. من احساس تواضع و سپاسگزاری به خاطر هر رابطه و تجربه ای را داشتم. من میتوانستم زیبایی آنها و خواسته شان برای محبت دیدن را ببینم.

همزمان من تحصیلات عالیه خودم را شروع کردم تا اینکه فوق لیسانس خودم را در روانشناسی مشاوره بگیرم. بعد از فارغ التحصیلی با لطف خداوند ، من انجمن بهبودی بین المللی را تاسیس کردم. پنداره من این بود که مراکز بهبودی در سراسر جهان تاسیس کنم تا اینکه به مردان ، زنان و کودکان کمک کنند تا ارزش واقعی شان را به عنوان فرزندان خداوند تجربه کنند. این هنوز پنداره من است در حالیکه ما طی سفر می کنیم.

من برای صلیب سرخ امریکا به عنوان مربی اچ آی وی (ایدز) به مدت سه سال کمک کردم. من برای کمیته کاتولیک که برای درمان بچه های مورد استفاده جنسی و آشتی خانوادگی تلاش میکرد ، کار کردم. آنها می دیدند که من دشمن آنها نبودم بلکه فقط امکان دیگری برای آنها که طالب تغییر بودند فراهم می کردم. من نپخته بودم . من پیغامهایی راجع به  تهدید به مرگ در خانه و محل کارم دریافت کردم ! تماسهای تلفنی زشتی با خانه ما گرفته میشد که پر از کلمات زهر آلود و خشمگین در مورد تهدید و تهمت بود. گروه کار گی و لزبین شهرداری سیاتل از انجمن صلیب سرخ امریکا درخواست کردند که مرا از موقعیتم به عنوان یک درمانگر اچ آی وی (ایدز) برکنار کنند. خیلی افراد در کمیته های همجنسگرایی بواسطه فعالیتهای من احساس تهدید کرده بودند. من ترس و رنج آنها را می فهمیدم.

در طول دوازده سال گذشته من به شکل وسیعی به سراسر ایالات متحده سفر کردم در حالیکه درمان همجنسگرایی خودم را در کالج ها ، دانشگاهها ، کلیساها ، مراکز درمان ذهنی ، کنفرانسهای درمانی و در رادیو و تلویزیون شرح میدادم.

یک لطف دیگر در حدود پنج سال پیش شامل حال من شد. خداوند به من یک پسر فوق العاده بنام الفی داد. او زیربنای جنگها و پیروزیهای ما شد. حالا ، جی سوک و من و سه بچه مان با یک عشق عمیقی زندگی میکردیم.

من با تمام قلب ، ذهن و روحم عاشق خداوند هستم. من زندگی می کنم تا اینکه رنج و سختی را پایان دهم. من حالا دعا میکنم برای اینکه گرایش به همجنس را درک کرده و توانستم روش بهبودی خودم را به شما و تمام کسانی که زندگی آنها با شما گره خورده است ارائه دهم. من در طول دوازده سال تجربه مشاوره ام با صدها مرد ، زن و نوجوان و کار کردن با هزاران نفر در سمینارهای درمانی در سراسر جهان دریافته ام که این مهم نیست که ما با چه مورد یا مواردی مواجه هستیم ، زخمهای ما همه از یک منبع ناشی می شوند. همانطور که لین پین مینویسد. " نوشتن در مورد بهبودی همجنسگرایی مثل این است که در مورد بهبودی همه مردان و زنان بنویسیم." ما همه نسبت به طرحی عظیمی که برای ما در نظر گرفته شده نابسنده هستیم. ما خودمان را بهبودی می بخشیم و جهان یک مقدار بهتر می شود. وقتیکه ما به دیگران برای بهبودی کمک میکنیم. ما خودمان در فرایند بهبودی قرار می گیریم.

ریچارد کوهن ، 2000

دانلود کتاب

 صفحه اصلی سایت

    عناوین توصیه شده :  

رشد مردانگی

به دنیای مردان دوباره وارد شوید!

 

درمان جبرانی همجنسگرایی مردانه  

ژوزف نیکولوسی

 

 

 

نهضت حقوق گی و طرفداری افراطی از گی

علتهای ریشه ای ، پیامدهای همجنسگرایی

راه حل ما: یک سفر چهار وجهی

چگونه بر رفتار همجنسگرایی غلبه کنید